شب ترمیم و ترسیم

بنام خدا

شب های قدر ، شب های بخصوصی است.با همه شب های دیگر فرق دارد. این را دلت می گوید و هیچ سندی برای اثباتش نداری. حتی اگر مثل شبهای دیگر تا صبح بخوابی ، افسوس و حسرب صبح فردا به تو می فهماند که شبی که خواب بوده ای "شب" دیگری بوده است. خنکای لطیفی که صبح تنت را می نوازد ، حالت را جا می اورد که خوابت لذتبخش نبوده است!

هم خسته بودم و هم سردرد داشتم . خوب می دانستم که افت قند دارم  اما سر سفره افطار لیوان بزرگ شربت عسل حالم را جا اورد . تا نماز بخوانم و خودم را جمع و جور کنم شب نزدیک نیمه بود. با مجالس عبادات دسته جمعی راحت نیستم . در خانه هم بمانم  جواب فردای خودم را بدهکار خواهم بود. پس خیلی سریع کوله ام را می چینم . زیرانداز ، یک عدد نان لواش، پنیر و فلاکس چای...

جوشن کبیر را در ترافیک ولیعصر (عج) می خوانم  و غافل از اطراف در سربالایی پارک جمشیدیه بنزین تمام می کنم. هنوز به ابتدای راه نرسیده دوبار "مارگز" می شوم ... تا خود را از بی تدبیری ام خلاص کنم پاسی از شب گذشته است اما هرگز مرد "برگشت" نیستم . برای "بیداری" در این "شب" به کلی اهل دل التماس دعا داشته ام ...

 با اینکه کوهستان پر از جماعت چراغ بدست است اما سکوتش از یک طرف و نسیمش از طرف دیگر راهی جز بدست گرفتن ترازو برایم نمی گذارد... باید یکی یکی جمع کنم ... حسابداران خدا باید خیلی دقیق و خوش حافظه باشند !

تپه نور الشهدا یک میانبر است تا خدا ، نردبان است تا بالا ، دست دراز کنی ستاره ها در مشت توست ... یکی در گوشه ای شمعی روشن کرده و ارام زمزمه می کند . گروه دیگری که جوانند و کم سن و سال در گوشه ای مشغولند به راز و نیاز ... و یکی نیز در میان شهدای گمنام خوابیده است! ... پس از زیارت شهدا در گوشه ای خلوت می کنم . بالا که می آمدم همه را جمع کرده ام و اکنون کارم آسان است ... الهی العفو ... العفو ...العفو...

به سامانم  رسی  نعم   الحسیبی              به درمانم رسی  نعم الطبیبی

در این گرداب بی ایمانی ای دوست             به ایمانم  رسی  نعم الرقیبی

تو کز  رگهای   گردن  پیش  هستی              به پنهانم  رسی  نعم القریبی

تو    گفتی  اضطرارت  پیش  من  آر              به حرمانم رسی نعم المجیبی

من   از  دوران  فراوان   ظلم   دیدم               به تاوانم  رسی نعم المهیبی

حبیبت   یوسفش   گم  گشته جانا                به کنعانم  رسی نعم الحبیبی 

(شعر  حبیب ثلث شب دستم رسید)

و بقول شیخ : خدایا کمکم کن تا گذشته ام را  ترمیم کنم  و تنها تویی که می توانی آینده مان را  به نیکی ترسیم کنی. خدایا ! برای عزیزانم تمام نیکی ترسیم فرما.

 و ... چه صبح دل انگیزی ! ... هم صحبت شدم با پدر شهدای امیدوار (دو برادر شهید ) . همسفر شدیم تا امامزاده سید اسماعیل چیذر . فاتحه ای برای شهدای ارمیده در جوار امامزاده فرستادیم و برگشتیم... ظاهراَ از زندگی فقط همین دو پسر برایش مانده است . پیرمرد عمری را با پای پیاده هر روز دو بار تا امامزاده چیذر رفته است اما دیگر توان این کار را  ندارد.

یا علی مدد

/ 0 نظر / 2 بازدید