گره و گره گشا

بنام خدا

از قدیم الایام همه زندگیم گره خورده به داستان "یوسف" . نمی دانم از کجا و چطور بند خورده ام به این سوره دوست داشتنی.

بیشتر از پنج سال است که گره افتاده به "کارم" و از دو سال پیش بند این گره افتاد دست کسی که می دانم دوستم دارد و تنها با اشاره ای گره می گشاید اما سرگردان ماندم بین دو راهی . چالشی ذهنی . درگیری با ابلیس نفس ، به کدام امید داشته باشم : خدا یا بنده خدا؟

هر گاه اراده می کردم گره گشایی از بنده اش بخواهم چیزی مانع می شد. مگر نه اینکه تنها اشاره به یادآوری یوسف در بند به فرعون مصر ، یوسف را برای هفت سال دیگر به بند زندان و فراموشی سپرد!

همین دیروز (دوم آبان 1397، نوشتم که یادگار بماند) یک اتفاق جدید بر آنم داشت تا هرگز دیگر حتی فکر گره گشایی در این خصوص را به مخیله ام راه ندهم. دل بریدم و امید نیز و هر چه او خود بخواهد و برایش خوش آید!

تنها ساعتی از تصمیم ام نگذشته بود که خود "بنده خدا" تماس گرفت و پرسش از همان "گره" ...

بعد از دو سال آزگار و درست پس از یک تصمیم مهم ، این تماس ساده و یک تلنگر سربزنگاه!

جالب است که از لحظه تماس ، دیگر "گره" اهمیت خودش را از دست داده است . چه گشوده شود چه حتی گره در گره بخورد و کلاف شود.

گره گشا خود تویی ، خود تو . وقتی بدانم که فقط گوشه چشمت به من است!

پ.ن: پیامک حجت ام دلم را روشن کرد:

گر با صنمی شدی هم آغوش

ما را ز دعا مکن فراموش


یا علی مدد


/ 1 نظر / 28 بازدید
luiie

این خوبه که ادم بدونه اون هنوزم هواشو داره..