زیارت و شفاعت

بنام خدا

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده المظلومه

یک هفته ای است که در آشوبم . با اینکه درخواست خودم بوده و از خدا خواسته بودم از این سمت نکبتی خلاص شوم بخصوص که پیامی از "حجتم" دریافت کرده بودم و نگران بودم و برای دوری از "دلخراشی" باید پشت پا می زدم به خودم تا شاید به راه راست هدایت شوم.

پیام  این بود:

دل مردان خدا را به گلی هم مخراش

خون این طایفه دارد فورانی که مپرس

در این زمانه برای "من " غافل تشخیص "مردان خدا " از "حرمله " ها و نان به نرخ روز خورها خیلی سخته . پس از خدا خواستم که رهایم کند از این نکبت بلاخیز بلا انگیز.

اما گویا باید تقاص کاری را که هنوز نمی دانم پس دهم . پس به نحو بسیار غیر اخلاقی جابجا شدم با اینکه موقعیت فعلی ام دوست داشتنی ترین موقعیت ممکن برایم می باشد. بقول سید قطب :  دیگری از بالای بام افتاد ولی گردن من شکست.

راضی ام به رضاش.

***

امروز مصادف به شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بعد از نماز صبح به حرم حضرت عبدالعظیم مشرف شدیم به نیت زیارت و خواندن زیارتنامه حضرت فاطمه زهرا (ع) که در گوشه ای از حرم بین حرمین حضرت حمزه و حضرت طاهر تعبیه شده است . این قسمت را برای اقایان ممنوع کرده بودند و راهیابی ممکن نشد. در این گوشه از حرم زیارت حضرت صدیقه (ع) چقدر می چسبید و منهم که دل پری داشتم  و محتاج یک نگاه.

زیارت کردم و در آخر خدمت حضرت شاه عبدالعظیم (ع) کردم : آقا جان ! مادر محترمتان راهم ندادند . شما شفاعت کنید تا مادر تان مرا ببخشد و بپذیرد . من به مادرتان توسل جسته ام . فقط  می خواهم آبرویم حفظ شود.

آنقدر ناراحت بودم که حتی دل بی مروت فرصت "شکستن" نیافت.

بیرون آمدیم و پس خرید وسایل سفره حضرت رقیه (س) برای آوردن خواهرم به سمت منزل ایشان رفتیم. پس از سوار کردن او در مسیر پیرمردی سفید پوش در حالیکه جعبه ای را دربقچه پیچیده بود در کنار خیابان دیدم . مسیر فرعی بود ولی هم مسیر ما . همسرم عقب در کنار خواهرم نشست و پیرمرد به زحمت سوار شد . هنوز درست و حسابی حرکت نکرده بودیم که یک هزار تومانی درآورد تا کرایه را حساب کنم . وقتی گفتم مسافر کش نیستم و التماس دعا دارم. پیرمرد با عنوان اینکه مداح حسینی است گفت که منهم چیزی به تو بدهم که از من داشته باشی... سه موقع در سال روزخداست : شهادت امام حسین بمدت ده روز ، 21 ماه رمضان بمدت 5 روز و  روزهای پنجشنبه ...

شب پنجشنبه درست راس ساعت 2 نیمه شب زمان عبادت ائمه از خواب بیدار می شی بدون اینکه احدی بداند . دو رکعت نماز حاجت برای خدا و پس از آن دو رکعت نمازحاجت به نیت 14 معصوم می خوانی و بعد در حالیکه دست راستت روی صورتت است درست مثل کسی که از پدر و مادرش سیلی خورده با دست چپ با تسبیح تربت صدو یک بار دعای "عماً یجیب" را می خوانی . یکصد و یکمی را نگه می داری... در اینجا اتفاقی می افتد که هیچ نترس .دیوارهای اتاقت شکافته می شود و می ریزد . بانویی ظاهر می شود که حضرت فاطمه زهراست. می رود گوشه ای می نشیند . از تو می پرسد که چه حاجت داری که خدا و ائمه را صدا زدی . هیچ نمی گویی . می روی جلو و دستان حضرت را در دست می گیری و بر آن دستان مبارک بوسه می زنی ...

آنچنان با اعتقاد حرف می زد که هر چقدر سعی کردم جلوی خودم را بگیرم نشد. اشکم در حضور همسر و خواهرم به روی گونه هایم سرازیر شد. اشکی که هر چقدر زور زدم تا در حرم خودی نشان دهد نشد که نشد.

وقتی تعریف می کرد گویا همه را می دیدم . درست چنین حالتی را همسرم هم داشته .

خدایا حتی اگر در خواب هم چنین صحنه ای را ببیم از تو سپاسگذار خواهم بود . مشکلاتم بیخیال.

در نهایت هم با جمله ای راحتم کرد و پیاده شد : خدا دوستت داشت که مرا سر راه تو قرار داد . به خانوم بگو که پیرمردی را سوار کردم و در پاسگاه پیاده کردم  و او اینها را یادم داد.

***

راستی همسرم نذر کرده تا ولادت خانوم (س) اگر راضی شدم شیرینی پخش کند و منهم دو روز پیش امامزاده حسن لهاش را واسطه کردم که مرا پیش مادرش واسطه گری نماید و گردن گرفتم که بمحض رضایت ، یک میلیون تومان نذر ساخت ضریح اش نمایم . اگرخدا قبول کند. (نوشتم که یادم نرود).

 یا علی مدد

/ 0 نظر / 2 بازدید