طلسمهایی که با کلید مادر باطل می شوند

بنام خدا

خیلی خلاصه می نویسم که یادم نرود .

حداقل سه سال برای باز کردن "قفلی" خودم را به در و دیوار کوبیدم !!! دست به دامان همه مقدسات عالم شدم ... خود موضوع اهمیت خود را برایم از دست داد اما اینکه چرا این قفل که دیگر برایم حکم "طلسم" پیدا کرده بود باز نمی شود آزارم می داد ... غذابی که در این مدت کشیدم گفتنی نیست و حتی یار مهربان و دیرینم گرچه از موضوع بی خبر نبود اما از اصل ماجرا خبر نداشت ...

تا اینکه همین جمعه پیش ، عصر جمعه جهت عیادت یکی از بستگان در خدمت مادر راهی بودیم که نمی دانم چطور شد موضوع به جریان افتاد و من خیلی سر بسته به "مادر" رساندم که محتاج دعای اویم ... قفلی که در مدت یکسال زنگ زده بود در مدت سه ساعت و به سرعت باز شد... باطل السحر و طلسمی مادرم ... ایکاش آنقدر بچه بودم که به پایت می افتادم و زار می زدم تا باز هم دست نوازش به سرم بکشی ... مانع اینکه به پایت بیفتم و غرق بوسه اش سازم ، "غرور " نیست تنها "خجالت" است ... خجالت می کشم مادر !

پینوشت : امروز جمعه نهم آبانماه مطابق با ششم ماه محرم بدلیل نبود ماشین شاید منزل ماندم و خانه نشین. بعد از ظهر خوابیدم تا بعد از اذان مغرب . درست زمان اذان مغرب خوابی دیدم جالب و زیبا :

در چمنزاری شبیه باغهای پله کانی (دارای تپه ها و شراشیبی های کوچک)با همه خانمهای فامیل (هیچ مردی ندیدم ) که حتی در پیرانش هم اثری از پیری نبود و خودم هم جوانتر بودم مشغول استفاده از طبیعت زیبا هستیم و خوش. ننه محبوبه جوانتر است و خاله ها هم هستند . فاطمه خاله با زن عمو (زن عباد الله عمو که اکنون پیر و مریض است ولی من در لباس سفید می بینم که جوان است و همسن فاطی خاله) ... لباس ظریفی از حریر و ابریشم پوشیده ام که می توانم بالهایش را باز کنم و پرواز کنم. وقتی سرخوش در حال پرواز هستم چشمم به زن عمو می افتد و خجالت می کشم و دراز می کشم روی چمنها ... چشمم می افتد به ماه که فاصله ای هم با ما ندارد ... نه اینکه فاصله اش نزدیک باشد نه ولی کسانی که آنجا هستند را خوب می بینم ... همسرم با یک خانم دیگر که حالا یادم نمی آید روی ماه هست و شادند .تا مرا میبیند که دراز کشیده ام از چشمه ای از ماه مشت مشت آب بر می دارد و به من می پاچد. عشق آب به من می پاچید و من عشق می کردم...جالب اینجا بود که همه خانمها با حجاب بودند از زن عمو گرفته تا خاله ها و حتی عشقم که روی ماه بود... هنوز از خماری خواب به خود نیامده ام!...

هنوز از آخرین خوابم و تعبیری که خودم کردم توی شوکم. من تعبیر کرده بودم زن عمو فضه می میره که سن و سالی ازش گذشته و فوت دردونه اش (نتیجه 4-5 ساله اش) باعث شده که بترسم از چنین خوابهایی ... خدایا خودت به خیر بگردان. آمین

/ 0 نظر / 2 بازدید