نیازمند حس مادرانه

بنام خدا

حدود 5 سال پیش بود که در یکی از روزهای ماه رمضان تلفن مستقیم اداره زنگ خورد. هنوز عبارت "سلام" کاملاً از دهانش خارج نشده بود که شناختمش اما با فرض اینکه شاید کار دیگری داشته باشد خودم را زدم به کوچه علی چپ... اما او بدنبال خودم می گشت. کلی پرس و جو کرده بود تا پیدایم کند.

سالها پیش با هم استخدام شده بودیم و در کلاسهای آموزش بدو خدمت با هم آشنایی در حد سلام و علیک پیدا کرده بودیم و هر کدام در گوشه ای از سازمان عریض و طویل مشغول خدمت شده بودیم تا اینکه حکم رسمی مان صادر شده بود و می توانستیم از تسهیلات کارمندی استفاده کنیم . تسهیلاتی که من توانستم هم آپارتمانی مستقل رهن کنم و هم هزینه های مراسم عروسی مختصر را با آن پوشش دهم و درست چند روز بعد از عروسی زنگ زد تا وام او را ضمانت کنم... اینکه در مدت دو سال نتوانسته بود با همکارانش صمیمی شود که وامش را ضمانت کنند سوالی بود که هرگز فرصت و مجال طرح پیدا نکرد.

وام این همکار محترم و با مرام را ضامن شدم و هنوز به یکسال نرسیده حسابداری شروع کرد به کم کردن اقساط معوق ایشان ... تازه متوجه شدم که نامبرده اختلاس کرده و متواری است و بنده باید جور رفاقتم را بکشم!

بعد از یکسال با هر جان کندنی بود اقساط مربوط به ضمانت وام ایشان از حقوق بنده کسر شد تا اینکه مطلع شدم ایشان وام دیگری هم دارد که ضامن آن خود مختلس از آب درآمده و برای اینکه در آینده کلاه سرم نرود با اخذ وامی ، وامی را که ضمانت کرده بود را تسویه کردم و خلاص!

و حالا که زنگ زده پانزده سال از آن زمان می گذرد.

کمی احوالپرسی کردیم و از روزگار هم جویا شدیم . روزگارش بر وفق مراد نمی چرخید. همانموقع مجبور شده بود کل وجه اختلاسی را پس دهد و در جاهای مختلف شاغل شده بود اما خیلی سریع کارش را از دست داده بود . نامزد کرده بود اما دختره دار و ندارش را به یغما برده و جدا شده بود . طلا فروشی زده بود و ورشکست شده بود. به هر کاری دست زده بود نابود شده بود ... می گفت به قول مادرم : دست به "طلا" می زنم "خاکستر" می شود!

مادرش توصیه کرده بود گذشته خود را زیر و رو کند و به هر کس بدی کرده جبران نماید.  پیدا کردن من و یکی دیگر از همکاران خیلی سخت نبود. پشت تلفن حلالش کردم و حتی آمادگی خودم را برای کمک بهش اعلام کردم. هر چه کرد تا شماره حساب برای واریز بدهی اش بدهم ندادم. روز بعد هم زنگ زد اما نمی خواستم چیزی را که بخشیده ام پس بگیرم. روز سوم تلفن زنگ خورد. پیرزنی دلشکسته پشت خط بود. قسمم داد تا شماره حساب بدهم. با لهجه شیرین کرمانی می گفت: پسرم!  این پول را پدرش می دهد. خدا شاهد که حلاله.غصه ام گرفت. رضایت دادم اما آنروز اندازه تمام عمرم گریه کردم. حس مادرانه برای سعادت و خوشبختی فرزند قابل درک و زیباست. حس خوشایند و انسانی.

امروز محتاج این حس ام.  دیگر از خودم کاری ساخته نیست . نیازمند حسی مادرانه ام که برای سعادت فرزندش جگرش بسوزد و التماس کند... چرایش را نمی دانم و فقط نیازش را می فهمم. حس عجیبی است. 

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید