داستان مرض (1)

ماه شهریور که اجلال نزول فرمود درست وسط کار و شلوغی محل کار و در حضور کلی ارباب رجوع بلند شدم و سینه ای صاف کردم و خطاب به همه همکاران خیلی رسمی اعلام کردم :

- همکاران محترم توجه فرمایید. دو ماه از تابستان گذشت و ماه سوم هم  رسید و هیچ کدامتان مرخصی نرفته اید و درخواست مرخصی هم نکرده اید . بنده می خواهم مرخصی بروم . هر کسی می خواهد در فرصت باقیمانده مرخصی برود اقدام کند تا بنده هم بتوانم در زمانی که هیچ طالبی ندارد مرخصی درخواست کنم . خلاصه اقدام کنید . فردا که من تقاضای مرخصی کردم " دل درد" نگیرید ها !

همکاران محترم و محترمه که از جسارت بنده غیرتی شده بودند همگی برگه درخواست مرخصی پر کردند و به روسای مربوطه تحویل دادند و روسا هم به رئیس کل ارائه کرد.

جای خالی 10 روز آخر اسفند بود و بنده هم در خواستم را برای 10  روز اخر اسفند و 4 روز اول مهر تکمیل و به رئیسم تحویل دادم.

رئیسم و رئیس کل که از این حرکت زشت (!) بنده بشدت ناراحت بودند و این حرکت را در جهت تحریک همکاران به ترک محل کار قلمداد کرده بودند بنده را احضار کردند :

- آقای ... بهتر است شما بجای دو هفته مرخصی از یک هفته استفاده کنید و یک هفته هم در آذر ماه یا دی ماه استفاده کنید.

- بنده حدود 6-7 ماه مرخصی ذخیره دارم . این دو هفته را استفاده می کنم . چشم در آذرماه و دیماه و هر ماه دیگری هم شما بفرمایید استفاده خواهم کرد . حتماً...

رئیس کل که بشدت از دستم عصبانی بود و قبلاً هم چندین بار با هم اصطکاک داشتیم ضمن موافقت با مرخصی بنده محل کار را ترک کرد. برایم روشن بود که به اتاق رئیسش تشریف برد تا بقولی "زیرآب " بنده را بزند. دیگر قابل گذشت نبود و باید کارم را یکسره می کرد.

ساعتی بعد یکی از همکاران محترمه در اداره کل مدیریت به همکار محترمه واحد ما زنگ زد و خلاصه ماوقع را اطلاع داد و پیغام که فلانی آرام باش و پا روی دم رئیست نگذار که بد آشی برایت پخته ... اتهام بنده دعوت همکاران به تمرد و شورش در محل کار!!!

ادامه دارد...

راستی نگید که این مسائل چه ربطی به مریضی داشت . هر چند این هم نوعی "مرض" هست ولی رابطه اش را بعداً بیان خواهم کرد.

یا علی مدد. 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید