بنام خدا

در این چند روز اخیر و در بحبوحه شدید ترین فشار کاری شبانه روزی همه بدبختی ها و مشکلات زندگی و روحی و روانی برویم "آوار" شد بطوریکه هرگز در عمرم این چنین "دچار " نشده بودم.

براستی که از شش جهت دچار شدم . هر چند با توکل و استعانت از صبر به خیر گذشت شاید هم به دعای دوستان که سخت محتاجم . واقعاً محتاج.

اما یکی از این فشارهای سنگین یادآور قسمت پایانی کتاب بینوایان بود. ژان والژان که در جوانی برای نجات فوشلوان پیر ، گاری پر از بار را از جای خود بلند کرد بهنگام پیری که می خواست نامه ای به کوزت بنویسد قلم را نتوانست بلند کند و ... افسوس از جوانی به هدر رفته !

یادم می آید که مسجد محل توسط ماموران زیادی محاصره شده بود و منتظر بودند تا مردی را که صدای با صلابتش از بلند گوی مسجد در محل پیچیده بود را دستگیر نمایند . پسر این مرد در میان جمعیت بود و برخلاف مادرش که نگران بود از همه جا بی خبر خوشحال و پر غرور  بود که " این همه مامور از ترس  پدر من اینجا هستند "و ...

و ... آن پدر با آن صلابت و استواری و فصاحت و بلاغت که لرزه بر اندام قلدران و گردنکشان می انداخت روزی چون دیروز حتی نمی توانست زبان در کام بچرخاند و از پزشک معالجش نتیجه معالجات خود را بپرسد.

وقتی که دلم تنگ می شود مطمئنم که یکی هست که دلتنگتر است.

خدایا تو ما را کفایت می کنی .