بنام خدا

داستان حضرت یوسف (ع) احسن القصص است و باید عبرت آموخت از آن .

در قسمت اخیر سریال حضرت یوسف که برادرانش او را شناختند (هرچند صحنه ها بسیار بیروح و فاقد احساس ساخته شده است) موضوعی به ذهنم راه یافت که چهار ستون بدنم را لرزاند.

برادران یوسف (ع) او را به چاه انداختند و بعد هم او را به بردگی فروختند و حدود چهل سال او را از وطن و اقربا دور ساختند و بعد از سالها و درست زمانی که همه چیز عیان شده بود و زمان " توبه گرگ" فرا رسیده بود  یک توبه صوری و قابل توجه پدر و برادر مقتدر و عزیز مصر کردند ...  اما خدا با بنی اسرائیل چه کرد ؟

آنان که در زمان اقتدار یوسف (ع) به مصر کوچیدند چندی پس از فوت عزیز مصر چرخ روزگار بر عکس مراد بنی اسرائیل چرخید و چند صد سال در اردوگاه شان محصور شدند و همگی برای فراعنه بردگی کردند بدون آنکه حتی فکر خلاصی به سرشان بزند و انگاه که آثار پیدا شدن ناجی نمایان شد همه نوزادان ذکورشان به دنیا نیامده سر بریده شدند و حتی پس از بعثت حضرت موسی (ع) و نجات از دست فرعون باز هم چهل سال در صحرای سینا بدور خود گشتند و ... صد البته که اکنون هم به " قوم سرگردان " معروفند و مشهور.

براستی این خدایی که بنی اسرائیل این قوم برگزیده (!) را تنها به جرم این جنایت نه چندان بزرگ در حق برادرشان به چنان عقوبتی دچار کرد ، در حق قومی که ذبیح الله اکبر ، تنها بازمانده پیامبرشان را با تمامی فرزندان و دوستداران و یارانش سر بریدند چگونه عقوبت خواهد داد ؟!!!

یا منتقم !