خلاصه و گزیده هایی از "مسئله شناخت" شهید مطهری

بنام خدا

 


شناخت از دید شهید مطهری
در وبلاگ تروریست بحثی بین تروریست ( حسن صباح ) با یکی از دوستانی که منتقد و بلکه مخالف ایشان هست در گرفت که در نهایت به مسئله شناخت انجامید . البته بارها در وبلاگهای سیاسی به مسئله شناخت برخورده ام .
در وبلاگ تروریست دوست منتقد می پرسد :
« نکته سوم این که در تعریف شما من هیچ مرجعی برای شناخت دشمن از غیر دشمن و محارب بودن یا نبودن آن نمی بینم ...»
که البته تروریست عزیز نیز به این دوست عزیز پاسخ می دهد که می توانید در اینجا این بحث را( بعنوان مقدمه ) پیگیری نموده و سپس بقیه مطالب را بخوانید.

براستی ایا بشر قادر است یک شناخت صحیح و درست و حقیقی از حق یا باطل بدست اورد ؟ اگر قادر است به چه وسیله ای ؟ ابزار های شناخت چیست ؟ مرجع تشخیص حق از باطل ( روش صحیح از روش های غلط یا استدلال درست و منطقی از استدلال غلط و غیر منطقی و ... ) کدام است ؟
ساعتها در این مورد فکر کردم و ابزارهایی برای شناخت پیدا کردم از جمله :
1 - شناخت از طریق حواس
یعنی از طریق حس بویایی - لامسه - شنوایی - بینایی و ... خیلی چیزها را می شناسم و به انها شناخت پیدا می کنم . سفیدی - سیاهی - بزرگی - کوچکی - نرمی - زبری - سردی - گرمی و ... اما این شناخت خطا هم میکند : بعنوان مثال ؛ هرروز می بینم که خورشید از مشرق طلوع و در مغرب غروب می کند . ولی با استدلال و علم در یافته ایم که خیر ، خورشید ساکن است و این زمین است که بدور ان می چرخد .
2- شناخت از طریق عقل
3- شناخت از طریق دل
4 - ...

که در نهایت بیاد کتاب ؛؛ مسئله شناخت ؛؛ استاد شهید مطهری افتادم که بسیاری از این سوالات را پاسخ میدهد . کتاب « مسئله شناخت » شهید مرتضی مطهری که پیش از انقلاب طی هشت سخنرانی بیان شده ( که البته بعلت دستگیری ایشان توسط ساواک تکمیل نشده )حاوی نکات مهمی است که گزیده هایی از این کتاب را برای استفاده دوستان در اینجا می اورم باشد که مفید فایده باشد .

امکان شناخت
اولین سخن در باب شناخت که از قدیم مطرح بوده و امروز هم مطرح است‏
این است که اصلا آیا شناخت ممکن است ؟ آیا می‏شود جهان را شناخت ؟ آیا
می‏شود انسان را شناخت ؟ آیا می‏شود هستی را شناخت ؟ عده‏ای از بیخ منکرند
، می‏گویند شناخت برایبشر غیر ممکن است ، یعنی یک شناخت قابل اعتماد و اطمینان برای بشر یک‏
امر ناممکن است ، " لاادری گری " یعنی " نمی‏دانم گری " سرنوشت محتوم‏
بشر است . ابتدا به نظر می‏رسد که این مکتب خیلی مکتب سستی است و
اساسا قابل توجه نیست ، ولی از قضا طرفداران این مکتب دلائل بسیار قوی‏
اقامه کرده‏اند که جوابگویی به آنها کار ساده‏ای نیست ، نمی‏خواهم بگویم‏
غیر ممکن است ، می‏خواهم بگویم کار ساده‏ای نیست.


سپس استاد شک غزالی و دکارت و پیر هون را مطرح و به بعضی شبهات پاسخ می دهد و انگاه در مورد ابزار های شناخت بحث مبسوطی دارد که بطور خلاصه ابزارهای شناخت را اینگونه طبقه بندی می کند :

حس ؛ ابزار لازم برای شناخت
ابزار شناخت چیست ؟ یکی از وسائل و ابزارهای شناخت برای انسان "
حواس " ا ست . انسان دارای حاسه‏های متعدد است : حس باصره ، حس‏
سامعه ، حس ذائقه ، . . . اگر فرض کنیم انسان فاقد همه حواس باشد فاقد
همه شناختها خواهد بود . جمله‏ای است که از قدیم الایام معروف است و
شاید از ارسطو باشد : " من فقد حسا فقد علما " هر کس که فاقد یک نوع‏
حس باشد ، فاقد یک نوع شناخت است . اگر انسان کور مادرزاد به دنیا
بیاید ، امکان ندارد که از یکی از رنگها ، شکلها یا فاصله‏ها تصوری داشته‏
باشد . با هر لفظی یا لغتی بخواهید برای یک کور مادرزاد یک رنگ را
تعریف کنید و آن را به او بشناسانید ، یا بخواهید رنگ چیزی را برای او
بیان کنید ، برای شما امکان ندارد .
...
2 - نقش عقل در شناخت
علاوه بر حواس ، انسان نیاز به یک امر و یا امور دیگری دارد . انسان‏
برای شناختن ، به نوعی تجزیه و تحلیل و گاهی به انواع تجزیه و تحلیل نیاز
دارد . تجزیه و تحلیل ، کار عقل است . تجزیه و تحلیل‏های عقلی ، دسته‏بندی‏
کردن اشیاء در مقوله‏های مختلف است . این کار به اصطلاح با تجزیه صورت‏
می‏گیرد . و همچنین است ترکیب کردن به شکل خاصی ، که منطق عهده‏دار
کارهای تحلیلی و کارهای ترکیبی است ، ...
... اشیا را بصورت جزئی احساس می کنیم بعد به انها تعمیم و کلیت می دهیم . تعمیم یک عمل عقلی است . کار عقل است ، کار حس نیست .
یکی از کارهای فوق العاده ذهن انسان عمل تجرید است . تجرید یعنی چه ؟
تجرید غیر از تجزیه است . تجرید می‏کنیم یعنی ذهن ما دو امری را که در
عالم عین یکی هستند ، هرگز جدا نمی‏شوند و امکان جدا شدن ندارند ، از
یکدیگر جدا می‏کند ، تجرید و مجرد می‏کند . مثلا شما هرگز عدد مجرد در خارج‏
ندارید . شما در عالم عین یک پنج تا ندارید که فقط پنج تا باشد ، نه پنج‏
تا گردو باشد ، نه پنج تا درخت باشد و نه پنج تا چیز دیگر باشد . نمی‏شود
در عالم عین " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد
. اگر " پنج " تا وجود داشته باشد بدون اینکه " پنج چیز " باشد . اگر
پنج تائی [ در خارج ] باشد ، اشیائی هستند که پنج تا هستند ، مثلا انگشتی‏
وجود دارد که می‏گوییم پنج تا انگشت . ولی ذهن در عالم خودش ، در عالم‏
حساب و اعداد ، آنجا که می‏گوید 25 = 5x5 هیچ ضرورتی ندارد که اول گردو
را در نظر بگیرد بعد بگوید پنج تا پنج گردو ( تازه مضروب فیه را گردو
گرفته ولی باز مضروب را مجرد گرفته است ) [ مساوی است با بیست و پنج‏
گردو ، می‏گوید ] پنج پنج تا می‏شود بیست و پنج تا . یعنی ذهن تجرید می‏کند
و چون تجرید می‏کند قادر بر تفکر و قادر بر شناسایی است . اگر ذهن قدرت‏
تجرید نمی‏داشت نمی‏توانست تفکر کند .
این است که برای شناسائی ، ابزار حس شرط لازم است ، ولی شرط کافی‏
نیست . یک نیرو و قوه دیگری هم هست . اسم آن قوه را هر چه می‏خواهید
بگذارید : قوه فکر ، قوه تفکر ، قوه اندیشه ، قوه عاقله ، آن قوه‏ای که‏
تجرید می‏کند ، آن قوه‏ای که تعمیم می‏دهد ، آن قوه‏ای که تجزیه و ترکیب‏
می‏کند ، آن قوه‏ای که حتی کلیات راتجزیه و ترکیب می‏کند . ما به آن ، قوه عاقله می‏گوئیم . شما می‏خواهی اسم دیگری روی آن بگذاری ، بگذار ( گفت من آش را می‏پزم ، تو اسمش را هر چه می‏خواهی بگذار. ).
بنابراین حس یکی از ابزارهاست ، آن قوه دیگری که اسمش عقل ، اندیشه‏، فکر ، فاکره یا هر نام دیگری است ، ابزار دیگری است ، این هر دو برای شناختن ضرورت دارد و ما از اینها بی نیاز نیستیم .

ابزار دل ( تزکیه نفس )
یکی دیگر از آن ابزارها ابزار دل است ( 1 ) ، دل به اصطلاح عرفانی نه‏
اصطلاح قرآنی . قرآن هم گاهی به این معنا اطلاق می‏کند ، ولی این اصطلاح خاص‏
، اصطلاح عرفا است . آیا دل یک ابزار شناخت است ؟ آیا می‏شود انسان نه‏
از راه حس و عقل ، بلکه از راه دل بشناسد ؟ راه دل یعنی راه تزکیه نفس‏
، راه تزکیه قلب . آیا از این راه می‏شود شناخت ؟ عده‏ای از علمای جدید
مانند پاسکال ( 2 ) ریاضیدانان معروف ، ویلیام جیمس ( 3 ) روانشناس و
فیلسوف معروف آمریکائی ، الکسیس کارل ( 4 ) و برگسون ( 5 ) [ دل را
ابزار شناخت می‏دانند ] . برگسون بیش از همه اینها معتقد است که انسان‏
فقط یک ابزار شناخت دارد و آن دل است ، برای حواس و برای حواس و
برای عقل نقشی قائل نیست . دکارت مثل افلاطون عقل را ابزار شناخت‏
می‏داند ، حس را ابزار شناخت نمی‏داند ، می‏گوید حس به درد عمل می‏خورد ،
به درد زندگی می‏خورد ، مثل اتومبیل است برای انسان ، به درد کار می‏خورد
ولی با حس هیچ چیز را نمی‏شود شناخت . شناخت فقط و فقط با عقل است .
برگسون هر چه را دکارت در باب حواس گفته است در باب عقل هم به کار
می‏برد ، می‏گوید اشتباه کردی که می‏گویی عقل ابزار شناختن است ، نه ، خدا
همینطور که حس را ابزار زندگی قرار داده نه برای شناختن ، عقل را هم‏
وسیله دیگری برای زندگی روز مره قرار داده است ، عقل هم وسیله شناخت‏
نیست ، آنچه که وسیله شناخت است احساس عرفانی است ، آنچه که عرفا آن‏
را دل می‏نامند.


منابع شناخت بطور خلاصه از اینقرار است :
طبیعت ( ابزار ان حواس است ) .
عقل ( ابزار ان استدلال و منطق است )
دل ( ابزار ان تزکیه نفس است )
تاریخ ( مطالعه اثار تاریخی- مطالعه احوال امم و ملل )

مراحل و درجات شناخت
پس از توضیح نظریات مربوطه ( از جمله مکانیزم شناخت عرفانی - نظریات هگل و کانت - اسپنسر - ماتریالیسم دیالکتیک ) به مراحل شناخت از نظر فلاسفه اسلامی می پردازد .

مراحل شناخت :
مرحله اول ) احساس
مرحله دوم ) تخیل ( نه به ان معنای عرفی عوامانه بلکه به معنای به حافظه سپردن و در حافظه قرار دادن )
مرحله سوم ) تعقل ( علمی - فلسفی ): مرحله پیدایش یک اصل کلی ، یک فرضیه کلی بدنبال مشاهدات و بررسیها( و گاهی ) احساسها .

یا به بیان دیگر :
مرحله اول ) شناخت سطحی ( که جزئی ، ظاهری ، حالی یعنی مربوط به زمان حال - حالا - است و منطقه ای است )
مرحله دوم ) شناخت عمقی

پس از بحث پیرامون مکانیسم تعمیم شناخت حسی ، تبدیل شناخت سطحی به شناخت منطقی و نیز نظریه مارکسیسم و نظر راسل و بو علی و خواجه نصیر ، توضیحاتی در مورد « شناخت ایه ای » می دهد :
این نوع شناخت تعقلی همان است که قرآن از آن تعبیر به " آیه " کرده‏
است ، مانند این آیه که در قرآن آمده است : « و من ایاته خلق السموات‏
و الارض و اختلاف السنتکم و الوانکم »( 1 ) و یا این آیه شریفه : « و من‏
ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده ورحمه »(روم 21 ) قرآن تمام عالم طبیعت را یکسره آیه و نشانه برای شناخت ماوراء طبیعت می‏خواند . این تعبیر قرآن است . ما باید ببینیم آیا این آیه بودن منحصر به شناخت ماوراء الطبیعه است ؟ منحصر به‏
شناخت خداست ؟ یا نه ، در خود طبیعت هم این شناخت آیه‏ای ( شناخت بعد
پنجمی ذهن ) نمونه دارد . اگر در خود طبیعت نمونه نداشته باشد ممکن است‏
قبولش برای ذهن انسان کمی مشکل باشد ، ولی وقتی می‏بینیم در خود طبیعت‏
نمونه دارد - یعنی بسیاری از شناختهای ما از خود طبیعت ، شناخت آیه‏ای‏
است ، شناختی است که به بعد پنجم ذهن مربوط می‏شود ، شناختی است که به‏
بعدی مربوط می‏شود که با آن بعد شناختی ذهن است که ما خدا را می‏شناسیم ،
با آن بعد شناختی ذهن است که ما به وجود روح اعتقاد و ایمان کامل پیدا
می‏کنیم ، به عالم ماوراء الطبیعه اعتقاد پیدا می‏کنیم ، به غیب اعتقاد
پیدا می‏کنیم ، و به معنا و معنویت اعتقاد پیدا می‏کنیم - دیگر مسأله‏
اینکه طبیعت ، آیه و نشانه ماوراء الطبیعه است ، برای ما بسیار آسان‏
خواهد شد .
... ما می‏بینیم که اکثر معلومات ما در جهان ، به اصطلاح قرآن " معلومات‏
آیه‏ای " است . اگر شما می‏گوئید فلان کس آدم خوبی است ، خوبی او را
نمی‏توانید احساس کنید . نمی‏توانید آزمایش کنید [ اما ] کارش را که آیه‏
خوبی است می‏بینید . اگر می‏گوئید فلانی آدم بدی است ، بدی او را که شما
نمی‏بینید ، تجربه و بررسی هم نمی‏توانید بکنید ، کارش را می‏بینید ، کارش‏
نشانه بدی خود اوست . می‏گوئید فلان کس با من دوست است . دوستی او را
که نمی‏بینید ، ولی کارش آیه دوستی اوست . فلان کس با من دشمن است .
دشمنی‏اش را که حس نمی‏کنید ، می‏گوئید کارش نشانه دشمنی با من است .
پس اکثر شناختهای ما در جهان ، شناختی است که نه حسی مستقیم است (
یعنی همان شناخت احساسی سطحی ) و نه منطقی علمی تجربی که خود موضوع ،
قابل تجربه و آزمایش باشد بلکه احساس ما به آیه‏های شی‏ء تعلق می‏گیرد ولی‏
ذهن ما همواره از آیات و آثار ، مؤثر را در ورای آن می‏بیند . قبلا عرض‏
کردم که حتی راسل هم به این حرف اعتقاد دارد... ما که معتقد هستیم ناپلئون‏
در دنیا وجود داشته ، از روی علائم و نشانه‏ها و آیه‏هاست .
اینها معلومات نشانه‏ای است ، یعنی همان نوع معلوماتی که خدا را هم که‏
انسان می‏شناسد به کمک همین [ نوع معلومات و همین ] نوع شناخت است .
شناخت خدا یک نوع شناختی که اصلا شباهتی با شناختهای دیگر نداشته باشد و
یک چیز مخصوص به خود باشد ، نیست ، راه شناختن خدا با راه شناختن‏
بسیاری از مسائل که در طبیعت می‏شناسیم عینا یکی است . اگر ما راه‏
خداشناسی را انکار کنیم باید 90 درصد معلومات خودمان را دور بریزیم در
صورتی که احدی نمی‏تواند [ چنین ادعائی ] کند .
شما از کجا می‏گوئید که لنین یک مرد انقلابی بود ؟ شاید محافظه کارترین‏
آدمها بوده و اصلا فکر انقلاب هم به ذهنش خطور نکرده است . می‏گوئید
فعالیتها و نوشته‏ها و نطقهایش را می‏بینیم و از آثار موجود ، انقلابی‏
بودنش را می‏فهمیم .


در بخش بعدی در مورد شناخت حقیقی بحث می کند :

وارد مبحث ملاک و معیار شناخت می‏شویم که خود این مسئله دو بحث است‏ :
بحث ملاک شناخت و بحث معیار شناخت.
انسان در شناختهایش به مواردی بر خورد می کند و خطای انها را کشف می کند ، می بیند که شناختش غلط ، خطا و اشتباه بوده است .
مثالی از امور جزئی ذکر می کنند : شما با یک نفر دوست می شوید ، مدتی با او معاشرت می کنند و معتقد می شوید که او ادم خوبی است ، انسان صادق و با وفا و بی حیله و نیرنگی است . هرکس هم که از شما درباره او می‏پرسد ، اینطور راجع به او گواهی می‏دهید .
بعد از مدتی که یک مسافرت با او می‏روید ، یا یک وصلت با او می‏کنید و
یا یک شرکت معاملاتی با او تشکیل می‏دهید ، یکمرتبه عقیده شما تغییر
می‏کند و شک نمی‏کنید که در مورد او اشتباه کرده بودید . به مردم می‏گوئید
که من قبلا این را آدم خوبی می‏شناختم ، حالا فهمیدم که اشتباه کردم ، او
آدم بدی است . این یک مثال جزئی است .
در مسائل علمی ، فراوان یافت می‏شود که علمای یک فن ، قانونی را در
طبیعت - به حساب خود - کشف می‏کنند و دهها و گاهی صدها سال اعتقادشان‏
بر آن تعلق می‏گیرد ، ولی مدتی بعد دیگران متنبه می‏شوند که شناختی که‏
گذشتگان در فلان مسئله طبیعت داشته‏اند اشتباه بوده و حقیقت چیز دیگری‏
است . اینجاست که مسئله حقیقت در باب شناخت مطرح می‏شود ، [ زیرا ]
معلوم می‏شود شناختها دو گونه است : شناختی که حقیقت است ، و شناختی که‏
خطاست.( گاهی به جای حقیقت و خطا ، " صحیح و غلط " به کار برده می‏شود ،
می‏گویند " شناخت صحیح " و " شناخت غلط " و گاهی به جای این دو ، "
صدق " و " کذب " به کار می‏رود ، " شناخت راستین " و " شناخت‏
دروغین " .) .
1 تعریف "حقیقت" و قهرا نقطه مقابلش " خطا " چیست ؟ وقتی‏
می‏گوئیم یک شناخت ، حقیقت است ، حقیقت را چگونه باید تعریف کنیم ؟
. 2 بعد از آنکه حقیقت را تعریف کردیم - به هر نحو که تعریف کرده باشیم - معیار و محک برای تشخیص حقیقت بودن شناخت از غلط بودن آن ، و [ به عبارت دیگر معیار و محک ] برای تشخیص شناختهای حقیقی‏ از شناختهای غلط چیست ؟ با چه معیاری می‏توان به دست آورد که این شناخت حقیقت است یا غلط ؟


استاد پس از اینکه تعاریف مختلف از « حقیقت » را بیان می کند که خود بحث مفصلی است در باره مسئله « معیار شناخت » و مسئله «ملاک شناخت » به بحث می پردازد .

در مبحث ابتدابه ملاک شناخت می پردازد ،و در مورد « اجماع » ( نظر اهل سنت و نظریه اگوست کنت ) بحث می کند سپس نظریه « نسبی بودن حقیقت » را رد می کند و پس از ان بحثی دارد تحت عنوان :

فرق « ملاک شناخت » و « معیار شناخت »

وارد مسئله دوم که مهمتر است می‏شویم : مسئله معیار شناخت . فرق این‏
مسئله با مسئله ملاک شناخت چیست ؟ در مسئله ملاک شناخت ، در واقع‏
می‏خواستیم تعریف شناخت حقیقی را به دست آوریم ، ببینیم شناخت حقیقی‏
چیست ؟ یکی می‏گفت شناخت حقیقی آن است که مطابق با واقع باشد . دیگری‏
می‏گفت شناخت حقیقی آن است که اذهان روی آن توافق پیدا کنند . سومی‏
می‏گفت شناخت حقیقی امری نسبی است ، و تعاریف دیگری نیز ارائه می‏شد .
بعد از این که قبول کردیم شناخت حقیقی یعنی شناختی که واقعیت را به ما
ارائه می‏دهد ، می‏رویم سراغ معیار آن ، یعنی به چه وسیله بفهمیم که شناخت‏
ما حقیقی است ؟ بحث اول این بود که شناخت حقیقی چیست و بحث دوم این‏
است که ما از چه راه بفهمیم که یک شناخت ، حقیقی است ( با این فرض‏
که می‏دانیم حقیقی چیست ) . مثلا می‏پرسیم طلا چیست ؟ طلا را برای ما تعریف‏
می‏کنند ، می‏گویند طلا فلزی است که دارای فلان رنگ و فلان خاصیتهاست . اما
یک وقت می‏پرسیم : اگر من فلزی به همان رنگی که تو می‏گویی ببینم و ندانم‏
که طلای خالص است یا ناخالص ، و اصلا آیا طلاست یا به رنگ طلا ( طلاست یا مطلا )،باچه وسیله‏ای بفهمم که این طلاست ؟ آیا چنین وسیله‏ای هست ؟ می‏گوییم بله ،
معیارهایی هست که با آن معیارها می‏توانی بفهمی که این طلاست یا طلا نیست‏
. پس اینکه طلای حقیقی چیست یک مسئله است و اینکه معیار شناختن این طلا
چیست - که این طلا ، حقیقی است یا غیر حقیقی - مسئله دیگری است .
شما می‏گویید شناخت حقیقی یعنی شناخت مطابق با واقع . من از کجا بفهمم‏
که شناخت من مطابق با واقع است ؟ ممکن است من از یک مسئله‏ای یک‏
شناخت داشته باشم و شما شناخت دیگری داشته باشید ، با چه معیاری‏
می‏توانیم بسنجیم که شناخت من حقیقی است و شناخت شما غیر حقیقی است یا
برعکس ؟ این از مهمترین مسائل منطقی است که می‏توانم بگویم در حدود دو
هزار سالی که بر آن گذشته یک نظریه در مورد آن مطرح بوده است ولی بعد
نظریه دیگری پیدا شده است و امروزه نظریه دوم به بن بست رسیده است [ و
میل به بازگشت به نظریه اول پیدا شده است.

معیار شناخت از نظر منطق جدید
اختلاف اساسی منطق قدیم ارسطویی با منطق جدیدفرانسیس بیکنی - و فرانسیس بیکن به این طرف - که تا امروز هم ادامه دارد در مسئله معیار شناخت است.

این حرف در دنیا مورد قبول واقع شد ، گفتند این حرفها چیست که شناخت‏
را با شناخت می‏شناسیم ؟ ! منطق ارسطویی می‏گفت شناختها بر دو قسم است :
نظری و بدیهی . " نظری است " یعنی مجهول است ، باید روی آن فکر کرد ،
احتیاج به معیار دارد ، نیاز به دلیل دارد ، و " بدیهی است " یعنی "
خود معیار " است . شناختهای نظری را که نیاز به معیار دارند با
شناختهای بدیهی خود معیار می‏سنجیم . گفتند این حرف منطق ارسطو غلط است‏
، تمام شناختهای ما نظری است ، تماما نیاز به معیار و محک دارد ، ما به‏
آن معنا شناخت بدیهی نداریم . محک چیست ؟ محک " عمل " است .
اینجاست که برای اولین بار در زبان فلاسفه ، " عمل " از نظر معیار
بودن ، ارزش فوق العاده‏ای پیدا می‏کند . البته عمل ارزشهای دیگری هم دارد
که عرض می‏کنم .
می‏گویند انسان وقتی که می‏خواهد به یک اندیشه واقعی و حقیقی برسد که با
محک عمل ، صحیح بودن و حقیقی بودن آن را کشف کند ، باید این کار را
بکند : اول باید به بررسیهای استقرائی بپردازد ( چون اگر بررسی نکند هیچ‏
الهامی به ذهنش نمی‏شود ) ، باید برود روی یک موضوع - مثلا موضوع اجتماعی‏
یا زیست شناسی و یا پزشکی - از نزدیک مطالعه کند . اگر کسی می‏خواهد
بفهمد " سل " چگونه به وجود می‏آید و چگونه معالجه می‏شود باید روی‏
مسلولها مطالعه کند ، آمار بگیرد . علتها را به دست آورد . در اثر
بررسیهای استقرائی ، ذهنش برای پیدایش یک فرضیه آمادگی پیدا می‏کند .
درذهن عالم ، فرضیه‏ای پیدا می‏شود ، که منشأ سل فلان چیز است ، مثل اینکه در
باب سرطان به صورت فرضیه می‏گویند که دخانیاتی مثل سیگار ، منشأ سرطان‏
است . این یک اندیشه است و هر اندیشه‏ای نیاز به معیار دارد ، معیارش‏
عمل است . بعد [ فرضیه را ] در عمل امتحان می‏کنند . اگر عامل بیماری را
روی انسانها امتحان نکنند مثلا روی موشها امتحان می‏کنند . اگر در عمل‏
درست از آب درآمد ، این اندیشه ، درست است و اگر درست از آب در
نیامد غلط است . مثل طرحهای اجتماعی : مشکلی داریم در جامعه به نام "
ترافیک " . فرض کنید عده‏ای را دعوت می‏کنند و از آنها می‏پرسند مشکل‏
ترافیک را چگونه باید حل کنیم ؟ هر کس طرحی می‏دهد . کدام طرح درست‏
است ؟ ما نمی‏دانیم کدام طرح درست است . راه اینکه بفهمیم کدامیک از
این طرحها درست است و کدامیک غلط ، چیست ؟ عمل . هر طرح را مدتی عمل‏
می‏کنیم ، اگر دیدیم نتیجه داد درست است و اگر دیدیم نتیجه نداد غلط
است .
اینجاست که آن نظریه [ یعنی منطق تعقلی یا قیاسی و یا ارسطوئی ] برای‏
لااقل سیصد سال در دنیا مردود شناخته شد


البته استاد شهید در این کتاب به مسائل مهم دیگری نیزپرداخته است که چنانچه عزیزان بخواهند می توانند کتاب فوق ( یا تمامی اثار استاد شهید مرتضی مطهری) رااز اینجا دانلود نمایند .

به امید اینکه این مطالب برای دوستانی که مایل به تحقیق در زمینه شناخت شناسی هستند مفید باشد .
والسلام

  
نویسنده : مسعود قلعه ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸۱