بنام خدا

سالهاست که فرصت کمی برای زندگی دارم . از بس که غرق کارم . این خیلی بد است بخصوص که از کار هم نتیجه ای که باید و انتظارش را دارم عایدم نمی شود و گاهی فکر میکنم به یک " انسان ماشینی" یاحتی بدتر از آن " ماشین انسانی" تبدیل شده ام و حتی گاهی به زور و باعجله و آخر وقت فرصت یک "دولا راست " دست می دهد که آنهم شاید از روی عادت است مثل غذا خوردن که البته همین هم اکثراً با زور و آخر وقتی یا از روی افت قند و شدت سردرد... خدا عاقبت همه را به خیر کند و مرا هم .

بعد از سالها خواندن یک سری الفاظ و اصطلاحات اقتصادی و غیره و به تصور و توهم اینکه حداقل الفبایی از اقتصاد بلدم دیروز از آقایی که اقتصاد نخوانده بود یک اصل اقتصادی را یاد گرفتم که برایم بسیار جالب بود.

اینکه " تقاضا" مقدم بر " عرضه " است یک اصل بدیهی اقتصادی است یعنی اینکه ابتدا باید تقاضا وجود داشته باشد تا عرضه کننده به فکر تولید و توزیع آن بیافتد. اما اینکه همین اصل اقتصادی یک اصل الهی نیز می تواند باشد هرگز برایم مطرح نبوده است و حتی به فکرم هم نمی رسید. حتی گاهی فکر میکنم شرط نزدیک شدن به خدا ، دوری از امور مالیه است . خطی بین مادیات و معنویت می کشم و مثل خیلی ها گاهی این خط را مرز بین حق و باطل هم قلمداد می کنم.

آن اقا می گفت :" ای بنده خدا هر گز منتظر نباش تا خدا خواسته ات را به تو بدهد . از خدا "تقاضا" کن تا به تو "عرضه" کند. بخواه تا بدهد که خود فرموده است که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را .حتی اگر جستجو گر خود خدایی . پس تقاضا کن خدا از خودش، تا عرضه کند خودش را به تو".

یادم آمد که گرچه از مادر مهربانتر نیست اما تا نوزاد گریه نکند از شیر خبری نیست و باز هم یادم آمد از داستان کودک حلوا فروش مثنوی معنوی...

وای که چقدر حمال این کاغذ پاره ها بوده ام بدون اینکه راه و رسم بندگی بیاموزم.

خدایا من که تاکنون از هیچ بنده ای آرزو و خواهشی نداشته ام . اما تاکنون دست به سوی تو نیز دراز نکرده ام ولی تو بدون تقاضا عرضه داشته ای هر چه که اکنون دارم. "هست" و هستی مرا بدون تقاضا به من عطا کرده ای . پس اکنون از تو تقاضا دارم تا عرضه کنی به من اراده و توان تقاضای از تو ،"تو" را .

شاید از اینهمه که خوانده ام چیزی آموخته باشم.

آمین.