حالا که راهی یک سفر نابخردانه هستم دریغم آمد از یک قصه نابخردانه دریغ کنم .

یکی از مدارس راهنمایی بعنوان یک سفر زیارتی بچه های ١۴ - ١٣ ساله را برای زیارت آقا موسی الرضا (ع) به مشهد مقدس برده و در اولین روز سفر پس از کلی گردش و تفریح و زیارت مرقد حکیم طوس ، ساعت ١١ شب به حرم حضرت ثامن الحجج برده و تا نماز صبح این طفل های معصوم مشغول عبادت و راز و نیاز و خواندن زیارتنامه و ... میگردند که البته برای این بچه های معصوم سعادت بزرگی بوده است.

اما جای حساس داستان اینجا بوده که یکی از این طفلهای معصوم سر از  سجده اول رکعت اول نماز صبح بر نمی دارد.

تصور کنید سرپرست بیچاره گروه چه حالی پیدا کرده و بر خلاف دلواپسی های او ، خنده های دزدکی سر نماز سایر بچه ها چه اعصابی از سایر نمازگزاران داغون نموده است .

البته این طفل معصوم با تکان سایر دوستان در هنگام سلام نماز از خواب برخاسته و ...

بگذریم ...

یادم آمد از دامادی که شب زفاف خوابش برده بود و ...

چه واجباتی که قضا شده در حالی که چسبیده ایم به بعضی مستحبات غیر ضرور و ... قطعاً دریغ هیچ فایده ای نخواهد داشت وقتی پس از مدتهای مدید تحمل زحمت  کوهنوردی و امید رسیدن به اوج قله ، در اوج خوابت ببرد و لذت وصال از کفت برود...

وای بر ما که همیشه در خوابیم!