راستی اگر روزی ببینید که سگ و گربه باهم نشسته اند و« گل می گن و گل می شنفن » یا اینکه گوسفند و گرگ با هم خوش و بش می کنند چه می کنید ؟ ایا شاخ در نمی اورید ؟ البته شاید بگویید که در این روزگار این مسائل دیگر انقدر معمول و عادی شده که اگر ببینیم گرگی مشغول دریدن گوسفندی است شک می کنیم .

قضیه از این قرار است که امروز بهنگام برگشت از محل کار سوار یک سواری مسافرکش شدم که در صندلی عقب دو نفر با صدای بلند با هم اختلاط می کردند ، خواه نا خواه باید به صحبتهایشان گوش می سپردم
- سعید سه سال واسم بریدن ، این سه سال رو چیکار کنم ؟
- غصه نخور تا چش روهم بذاری تمومه .
- بجان سعید شاکی اونقدر پول خرج کرده که توی اگاهی سربازا و درجه دارا واسه بردن من و پرونده به دادگاه با هم دعوا می کردن . از بس پول خرج این اگاهی چی ها کرده که اونجا هم منو و هم انو می شناسن . حتی هر بار که می خواییم بریم دادگاه دو - سه هزارتومن به خود من می ده ، می گم اخه اقا تو که اینهمه برام پول خرج می کنی خوب بزار برم پی کارم شما هم راحت باش ...
راننده که پسر جوانی بود بوسط صحبت یارو پرید :
- کارت به اگاهی افتاده ؟
- اره بابا ، این چندمین باره .
- واسه چی ؟
- دزدی ، سرقت ، شرارت ، زورگیری ، کلاهبرداری ، امانت در خیانت ( البته شاید منظورش خیانت در امانت بود !) ...
(‌باور کنید که اینها را با نوعی تفاخر و غرور بیان می کرد .)
- یک اسمی بهت می دم برو پیشش ، کارتو درست می کنه . شعبه چند ؟
- شعبه ده ، اشنا داری ؟
- من خودم مامور تجسس اگاهی ام .( !!!)
طرف بدون اینکه لحن صدایش عوض شود یا صحبتهایش را پس بگیرد ( خوب در صورت صحت ادعای راننده ، انجا که اداره اگاهی نبود !) شروع کرد به پرسیدن از اینکه فلان کس را می شناسی ، فلانی چکاره است و ...
و راننده هم اسمی را به او گفت که در اگاهی مرکز می تواند کار او را راه (‌!‌)‌ بیندازد ولی طرف زد تو ذوق راننده :
- کارم از اگاهی گذشته ، پرونده رفته دادسرا . دفعه بعد انشاء الله .
(‌باز هم باور کنید که صحبتهای ایندو یعنی دزد و پلیس درست مشابه صحبتهای دو « کاسب » حین کاسبی و معامله با هم بود )
راننده که از یک کاسبی باز مانده بود برای خالی نبودن عریضه شروع به صحبت کرد :
چند روز پیش چند نفر یک ماشینی را تا ساعت هفت شب در اختیار می گیرند به هفت هزار تومن . کارشان تا ساعت ده شب طول می کشد و هنگام دادن کرایه راننده ادعای ده هزار تومن کرایه می کند که انها می گویند هفت هزار تومن طی کرده اند که راننده هم در جواب می گوید که تا ساعت هفت طی کرده بودند و کارشان تا ساعت ده طول کشیده . انها هم که چند نفر بوده اند راننده را کتک زده و دست و پای او را می بندند و در یکی از باغات ورامین زندانی اش می کنند و ماشینش را می برند تا چند روز باهاش سر کنند . خانواده راننده شکایت کردند و پرونده افتاد دست ما . ماشین را در یک عروسی پیدا کردیم و 27 نفر را دستگیر کردیم و ...

در اینجا اقای خلافکار شروع به صحبت کرد :
- داش من این کارها را «‌ خلاف » نمی دونم . اینکارها « لاشی بازی » (‌!‌)‌ است . « خلافکار » نباید « نامردی » ( ! ) کند . « خلافکار » باید « مرد » ( ! ) باشد . که فردا اگر گیر افتاد بتواند چش تو چش شاکی اش بدوزد و بگوید : مالتو بردم ، ناموستو که نبردم ...
انجا بود که یاد مطلبی در وبلاگ تروریست تحت عنوان «‌ مقدمات » که در مورد تفاوت مبانی و بدیهیات ذهنی اشخاص بحث کرده بود افتادم و اینکه مثلا هر کسی از« غیرت » و « ناموس » و « مردانگی » و یا همینطور از «‌ ازادی » و «‌ اصلاحات » و « توسعه » و غیره تعریف مخصوص به خودش را برپایه و مبنای بدیهیات ذهنی و عقلی خود داشته باشد .
براستی این اقای « خلافکار » که به « خلاف » به عنوان یک افتخار ، تفاخر می کرد از «‌ خلاف » و « خلافکاری » و « مردانگی »‌ و ... چه تعریفی در ذهن داشت ؟
و نیز این اقای « پلیس » که صد البته از نیروهای سالم (‌ شاید کمی قسمتی ابری ) نیروی انتظامی بود که از طریق مسافرکشی امرار معاش می کرد ولی ایکاش می فهمیدم که او چه تعریفی از « مسئولیت » « قانون » و «‌ وظیفه » یا «‌ دزد » و «‌ سارق » و غیره دارد . ایا اینها ابزارهای « کاسبی » یک نیروی تجسس اگاهی است ؟