بنام خدا

طولانی ترین شب سال ١٣٨٧ هم سپری شد.

شب یلدای امسال هم بدون عضو دائم خانه و با حضور همه اعضای خانواده دور سفره پدر و مادر گذشت.البته عضو دائم خانه هم بود اما خاموش ، نه صدایی ازش برخاست و نه تصویری. عهد کردیم چون ایام ماضی دور هم باشیم و قصه بگوییم و فال بگیریم و ... همان هم شد.

چهارده نفری دور هم نشستیم و سربسر هم گذاشتیم. آجیل همدیگه رو "تک " زدیم و قشقرق به پا کردیم. خداوند سایه بزرگترها را از ما نگیرد و جمع مان همیشه جمع باشد... چقدر دلم می خواست طلسم سالیان دراز را بشکنم و کاری را که سالهاست از انجامش ناتوانم انجام دهم: بوسه بر دستان پدر... چرا این طلسم نمی شکند؟ نمیدانم. شاید هنوز هم بخشوده نشده ام.

بگذریم...

یکی از بحث های دیشب این بود که چرا بلند ترین شب برای ما ایرانی ها مهم است و نه بلند ترین روز ؟ بخصوص که اون قدیمها تحمل شب بدون روشنایی های امروزی شاید واقعاً خیلی مشکل بوده.

براستی چرا شب یلدا برایمان عزیز است؟

یا علی مدد