بنام خدا

چند روزی است که به قضاوت تاریخ در خصوص چند رجل سیاسی فکر میکنم . مردانی که شاید قهرمان بودند ولی بد شانس هم بودند. در تاریخ هم گم شده اند. به نام عباس میرزا در تاریخ دوران دبیرستان بسیار برخورد کرده ایم و در خصوص او و شرح رشادت هایش در کتب تاریخ نیز  مطالب بسیاری می بینیم از جمله رشادتهایش در جنگ با روسیه و پس از اعلام جهاد بر علیه روس و می دانیم که متاسفانه بدلیل رقابت بر سر ولیعهدی ، شاهزادگان دیگر به وی خیانت و همین هم موجب شکست ایران در جنگ و انعقاد ننگین ترکمانچای گردید.

نام لطفعلی خان زند را هم در تاریخ دوران دبیرستان خوانده ایم و با مطالعه تاریخ پی می بریم که جوانی بسیار برنا و شجاع بوده است که در نهایت با خیانت ابراهیم کلانتر آواره و در بدر گردید و در نهایت آقا محمد خان قاجار پس از کور کردن اغلب مردان شهر کرمان ، او را نیز اسیر و کور کرده و هر دو دست وی را قطع و در تهران زندانی کردو البته به این جوان کوری که دستانش نیز قطع شده بود چه جفا ها که نکردند.

اما ...

شاید نشنیده باشید که عباس میرزا برای اینکه پادشاهی خود را تحکیم بخشد حاضر گردید در قرارداد ترکمانچای امتیازات زیادی بدهد تا دولت روسیه ولیعهدی وی را به رسمیت شناخته و پادشاهی وی را تضمین نماید.

ولی ...

جوان ٢١ ساله شجاع پس از خیانت کلانتر و آوارگی ، در کازرون اردو زده بود و سعی در تدارک لشکر داشت که رئیس کمپانی هند شرقی و موسس فراماسونری (اگه درست نوشته باشم : سر هار فورد جونز) با نقدینگی زیاد به دیدنش رفت .

 او خود در کتاب خاطراتش موضوع را مفصل شرح داده است


آقای جونز که در خاطراتش بیان کرده که تا زمانی که دلاور زند بر شیراز حکم میراند او از ترس وی نتوانست حتی علت حضور خود در شیراز را برای احدی بیان کند اما در همان شبی که کلانتر به لطفعلی خیانت کرد و دروازه های شیراز را بروی لطفعلی نگشود او چندین بار قاطر و شتر از مردم شیراز کتابهای خطی و قرآن های آب خط طلا خرید.

و وقتی فهمید که شاهزاده جوان نیازمند پول و نقدینگی است در کازرون به دیدار وی شتافت و خود وی در خصوص این ملاقات می نویسد (نقل به مضمون):

" داخل چادر شدم و لطفعلی را دیدم که در حال استراحت است . علت حضورم را بیان کردم :

- از نیاز شدید مالی شما باخبر شدم و امدم تا این نیاز را بر طرف کنم و پیشنهاد خوبی دارم. یکی از الماسهای ارزشمند و مشهور جهان (کوه نور یا دریای نور که اکنون در بانک مرکزی ج.ا.ا می باشد) در اختیار شماست . به قیمت خوبی می خرم.

- نمی فروشم.

- حداقل الماس دیگری که دارید و کوچکتر است ولی ارزشمند . انرا بفروشید. پول خوبی میدهم.

- نمی فروشم.

- شما پول نیاز دارید و من پول خوبی بابت انها می دهم . چرا نمی فروشید؟

- شما اجنبی هستید و این الماسها که بهمراه قرآنی به بازو بسته ام سرمایه ملی ملت ایران است . به اجنبی نمی فروشم . شاید به یک ایرانی بفروشم ولی به اجنبی نخواهم فروخت.

البته آنچه به یادم مانده بود بازنویسی کردم و نمی دانم که کدامیک از الماسهای کوه نور و دریای نور به غارت رفته و کدام باقی است.

و ... راستی کدامیک قهرمانند؟

یا علی مدد