تیتر غلط اندازی است نه ؟ ولی خوب بعد از اینکه یکی از این خاطرات را نقل کردم به منظورم پی می برید .

وقتی جنگ تمام شد پای کامپیوتر های شخصی نیز همپای دیگر کالاهای وارداتی صوتی تصویری به ایران باز شد که شاید از اساسی ترین کالاهایی بود که وارداتش بیشتر شد و کم کم کلاسهای اموزش مبانی و داس همپای کلاسهای زبان مد روز شد و خوب بنده هم که کشته مرده « بروز » بودن هستم پایم به این کلاسها کشیده شد . یادش بخیر کلاسهای مبانی و ام اس - داس و بیسیک تنها درسهایی بودند که در این اموزشگاهها تدریس می شدند .
یادمه که کلی از حقوقم را پس انداز کرده بودم تا یک « کمودر 64» بخرم چون با وضع مالی بدم تنها با همین مورد می شد که خود را ارضا کرد که نمی دانم یک بلای اسمانی از کجا نازل شد و به ملاج بنده اصابت کرد و ...
خوب دیگر نمی شد که پولهایم را خرج کلاس کامپیوتر یا خرید کمودور و یا اجاره کامپیوتر بکنم چون که باید این پولها را خرج مراسم « بله برون » و « شیرینی خورون » و « نامزد بازی » و « سینما » و « کوهنوردی » و ...می کردم . تازه با کلی بدهکاری و غیره و ذالک .
البته انشاء الله این بلا سر همه مجرد ها نازل شود . ولی تا نازل نشده و ملاجشان به جایی نخورده از این فرصت طلایی( دوران تجرد) بنحو احسن در راه پیشرفت علمی استفاده کنند.

حدود ده سال بدنبال یک « کامپیوتر » دویدم و با اینکه قیمتش از بالای یک و نیم میلیون به حدود نیم میلیون تنزل کرد ولی بازهم بهش نرسیدم . تا اینکه یکی از فامیلهایی که دستش به دهنش می رسید « یکی » خرید وبه کلکسیون اشیای عتیقه منزلش اضافه کرد .
یک روز که مهمان این بنده خدا بودیم . ایشان بخیال اینکه چون بنده در اداره از کامپیوتر استفاده می کنم ولابد چیزی ازش سرم می شود از من خواست که بطور خلاصه توضیحی در مورد راه اندازی و استفاده از ان بدهم که پس از روشن کردن کامپیوتر ایشان برای اولین بار « ویندوز 98» را از نزدیک دیدم و تنها توانستم از طریق « مدیا پلیر » نحوه نمایش فیلم را به ایشان بگویم . و البته چند روز بعد هم چند نرم افزار تحت داس را به رایانه اش کپی کردم تا چندی با ان خوش باشد .

باید ویندوز یاد می گرفتم ، یک کتاب اموزش ویندوز خریدم تا کمی با ان اشنا شوم . ولی نبودن کامپیوتر برایم عذاب اور بود تا اینکه یک روز این « مرد » که خوب فهمیده بود بنده از ویندوزچیزی سرم نمی شود کامپیوترش را در صندوق عقب اتومبیل شیک خود گذاشته و بدرمنزل ما امد و کامپیوترش را تحویل بنده داد تا با ان ویندوز یاد گرفته و بعدا به ایشان هم یاد دهم .

اگر انصاف داشته باشم باید بگویم که بنده هرگز حاضر نیستم که چنین کاری را در حق کسی انجام دهم .
کامپیوتر ایشان کل تابستان مهمان عزیز بنده بود بطوری که از طرف حضرت هیولا ( ببخشید منظورم حاج خانوم هستند! ) این دستگاه محترم مفتخر به دریافت لقب «هوو» شدند .
قبل از اینکه بگویم که در این تابستان چه بر من و کامپیوتر ایشان امد اجازه بدهید بگویم که چه بر سر این « مرد » امد .
« محمد » را دو روز مانده به پایان سال هشتاد هجری ، دو نفر نامرد بدستور «مادر زنش»‌ بعلل نامعلومی در قبال در یافت سه میلیون تومان پول ( نسیه ) کشتند و پس از دویست روز عملیات پلیسی (!) جنازه اش از زیر خاک کشف و در بهشت سکینه کرج مدفون گردید .

خدایش رحمت کناد.