بنام خدا

گفتم که از "آرزو" خواهم گفت.

البته نه اینکه فکر کنید برای کسی میگویم(می نویسم) چراکه فقط حرف دلم را می نویسم. همین...

روزی که امتحان سختی داشتم(البته سخت که نه بلکه تنفر انگیز، درسی که اصلاً دوستش نداشتم و بهمین دلیل هم نمیتوانستم بفهممش) در مسیر دانشگاه آرزو کردم که ایکاش تصادف میکردم و پام می شکست و استعلاجی و ...

شبی که از دانشگاه بر میگشتم با دیدن کسانی که خسته از کار برمیگشتند آرزو کردم که ایکاش کار بنده هم طوری میشد که نصف شب به منزل برگردم(فکر بد نکنید هم شاغل بودم و هم با همسرم مشکلی نداشتم و هم از زندگیم راضی بودم) ...

و در روزگارانی که تازه با دنیای مجازی آشنا شده بودم آرزو میکردم که ایکاش سمتی در سایت اینترنتی محل کارم داشته باشم و ...


امروز که به آرزوهای گذشته ام فکر میکنم باعث می شوند که هرگز آرزو نکنم.

آنروزی که آرزو کردم تصادف کنم ... آنروز بی هیچ مشکلی امتحان دادم و تک شدم و چند روز بعد که نوبت امتحان از درسی دوست داشتنی بود به سر جلسه دیر رسیدم و آنچنان کلافه شدم که قید دانشگاه را زدم (البته با نصایح مصلحین سر عقل آمدم).

و اکنون که علاوه بر کار خودم قسمتی از مسئولیت سایت محل کارم را به حقیر محول کرده اند و هر نصف شب به منزل بر میگردم از دیدن کسانی که خسته و وارفته به منزل می روند حتی هوس آرزو هم بسرم نمی زند.

حالا یاد گرفته ام که برای دیگران آرزو کنم. آرزو میکنم تا همه به آرزوهایشان برسند. بخصوص دختران دم بختی که آرزو میکنند حتی سیب زمینی آشپزخانه شان را از جردن بخرند!

یا علی مدد