بنام خدا

 ابتدا پرده اول و پرده دوم را بخوانید .

هراسان از خواب بر می خیزد . این چه خوابی بود ؟ این چه رویایی است ؟ چقدر عجیب و هراسناک بود ؟ شکر خدا که فقط یک خواب بود !...

باز هم هراسان از خواب برخاست . تکرار خواب شب پیش ! یعنی چه ؟ این چه خواب و خیالی است ؟ منظور چیست ؟ دستور پروردگار است یا ...

و باز هم ... دیگر تعلل کافی است . فرمان رسیده است و بی هیچ ابهامی و دیگر جای هیچ شک و شبهه ای نیست :

« ای ابراهیم !... اسماعیلت را قربان کن !»... تیغ بر گلوی جگر گوشه ات بکش و ذبحش کن !

چاره ای نیست ، دستور است و اطاعت باید ...

ذبیح الله راضی به رضای پروردگار است و بی هیچ تردید و بدون چون و چرا سر طاعت فرود می اورد و بفکر مهر و عاطفه ی پدری است و چشم بسته گلوی خویش بدم تیغ سپرد ...

حسین (ع) نتیجه ی امتحان این پدر و پسر است . حسین از تجربه اجدادش صیقل یافته است و در مذبح کربلا ابراهیم وار بی هیچ تردیدی اسماعیل هایش را در پیشگاه معشوقش قربانی کرد و اسماعیل وار خود را اماده قربانی ساخت ، با چشمان باز .

حسین تعبیر رویای خلیل الله بود .

***

پرده سوم :

اگر در محاصره دشمن باشی و قصد جنگ تا فدا شدن کرده باشی ، خود را به تیغ های آبداده سپردن بسیار راحتتر از انست که از دشمنی که کمر به قتلت بسته است درخواستی داشته باشی چه برسد به اینکه از او مهلت بخواهی .

عصر تاسوعا ست . حسین در بیرون خیمه ها بصورت نشسته و دستها رو ی زانو و سر بروی دستها بخواب رفته است .حسین پیام اخر را - که بشارتی است از سوی جدش که بزودی به من ملحق خواهی شد - دریافت می کند و انگاه با صدای قیل و قال سپاه دشمن بر می خیزد و سپهسالار خود را فرا می خواند و بسوی دشمن گسیل می دارد تا دریابد که در این هنگامه غروب چه قصدی دارند( طبق قانون جنگی انزمان هنگام غروب وقت جنگ نیست ).

جواب اینست : امر عبیدالله زیاد است که فورا یا باید تسلیم شوید و یا بجنگید .

ابا عبدالله فرمودند : ما که اهل تسلیم نیستیم ، می جنگیم . تا اخرین قطره خون خودم می جنگم ... فقط یک خواهش ، یک تقاضا از انها بکن ؛ یک امشب را مهلت بگیر ! خدا خودش می داند که این مهلت را برای راز و نیاز با معبودم در اخرین شب زندگیم می خواهم.

اخر حسین جان ! ای پسر فاطمه ، یک عمر عبادت پروردگار کرده ای چه می شد که از این تصمیم منصرف می شدی ؟... خواهش و تمنا از دشمن پلیدی که قصد جان تو کرده است چقدر دردناک است و سخت و جانگداز ... انهم برای عباس ، علمدار با غیرت که همین چند لحظه پیش امان نامه  دشمن را با شدت تمام رد کرده است .

 این سپهسالار رشید ، چگونه می توانست چنین خواهشی را از دشمن بنماید ؟ باید که این وظیفه را بعهده یکی از پیران سپاه بگذارد ... اما فرمان ، فرمان مولایش بود و افتخار عباس اطاعت امر اقا .

عباس اطاعت کرد .

عباس مهلت خواست و دشمن تا فردا صبح مهلت داد . فردا روز عاشوراست ...

چه شبی بود ان شب ! راست گفته اند انان که ان شب را شب معراج حسین خوانده اند . انشب امام همه را مرخص کرد . همه اصحاب و اهل بیت را ...

« ... اصحاب من ! اهل بیت من ! من اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم . اینها فقط مرا می خواهند و جز با من با کسی کاری ندارند . همه ازادید که بروید ...»

 اصحاب حسین همه غربال شده اند . همه یکصدا گفتند : یک جان که بیشتر نداریم و ای کاش هزار جان داشتیم تا در راه تو فدا کنیم .

نوشته اند ؛ اول کسی که این سخن بزبان اورد علمدار رشید کربلا ابوالفضل العباس بود .

جان نا قابل من قابل قربان تو نیست 
 

انشاءالله ادامه دارد ...