بنام خدا

سلام به همه دوستانی که شايد هر از گاهی راه گم کرده و سری به اين وبلاگ مرده بزنند .

 قبول دارم که چندی است که « خاک مرده » به اين وبلاگ پاشيده شده ، فرصت نمی کنم « ترجمه بروش گشتاری » را که بدرد بعضی از دوستان خورد و باعث خوشحالی اين حقير گرديد ، تکميل کنم . مطالب نيم پز مربوط به جامعه شناسی و امراض اجتماعی ( نه که فکر کنيد خبريه ها همينطوری بعضی مطالبی را از اينجا و انجا بهم می بافم ، اش شله است ديگه توقع که نداريد بهتر از اين باشه ) و بحث های هويتی نيز نيمه کاره رها شد هر چند بعضی دوستان خاص در اين مورد راهنماييهای زيادی کردند و از وجودشان استفاده کردم . گاهی هم از نوشته های بزرگان علم و ادب در اينجا کپی کردم ( تایپ کردم ) که اميدوارم باعث رضايت دوستان شده باشد . خاطرات خودم و دوستان هم که جهت خالی نبودن عريضه بود ...

بگذريم ...

و اما ، چندی پيش ( البته در دنيای واقعی )‌داشتم از خودم برای دوستان و همکاران تعريف و تمجيد می کردم :

- ... « بو » را هرچقدر هم قوی باشه متوجه نمی شم ( گاهی دود اشپزخانه را بر می داره و بعدشم پر می شه تو خونه . متوجه سوختن غذا نمی شم که هيچ بلکه متوجه دود هم نمی شم ) . بجز چند رنگ اصلی ، رنگها را نمی شناسم . زيبائيها را درک نمی کنم ( قادر به تشخيص اينکه مثلا کدام گل زيباست نيستم ) . مزه غذا ها را تشخيص نمی دهم ( برای همين است که حضرت هيولا - ... - هميشه فکر می کنه که بهترين اشپز روی کره خاکيه ) . به اطرافم خيلی توجه نمی کنم . تا حواسم را جمع نکنم سرما و گرما را احساس نمی کنم و اگر ديگران تذکر ندهند متوجه گرسنگی ام نمی شم و  ...

يکی از دوستا ن وسط حرفم پريد که :

- خوب يکدفعه بگو که چيزی شبيه « ... »  هستی !

نظر شما چيه ؟ ايا شما هم فکر می کنيد بنده شبيه « ... » هستم يا بلا نسبت گاو .

 ناراحت نمی شم ، شما هم نظرتونو بگيد .  شجاع باشيد .

 

ارادتمند همه دوستان : مسعود قلعه