بنام خدا

ادامه « دندانهای اسب را بشماریم  ! »

ابتدا دندانهای اسب را بشمارید ! و سپس مطالب زیر را بخوانید :

 مقدمه

اکنون که یکی از « دندانهای اسب ! » را شمارش کردیم ! بهتر است قبل از « بشمار دو » مطلب دیگری را بیان کنم که البته چون « مثل » است و در « مثل مناقشه نیست » دوستان گذشت فرمایند .

گویند روزی دو عالم دینی بر سر مساله ای بحث و مجادله می کردند . نظر یکی این بود که « غائط انسان فقط با اب پاک می شود و نجاست بر طرف می گرددو طهارت فقط با اب حاصل می شود » و دیگری معتقد بود که بجز اب ، تخته و سنگ و کلوخ و افتاب و ... نیز نجاست را برطرف می کنند و ...

هرکدام برای اثبات نظریه خود دلایل و استنباط خود را از احکام فقهی بیان می کرد و دیگری قانع نمی گردید ، عاقبت عالم اولی گفت :

- چرا اینهمه استنباط و استدلال ؟! بیا برای یکبار هم که شده آزمایش کنیم ؛ هر دو از غائط ( مدفوع ) خودمان مقداری به صورت و ریش و سبیلمان بمالیم ، انوقت بنده با اب بشویم و شما با خشت و کلوخ خود را طاهر ساز ( انقدر خشت و کلوخ به صورتت بمال تا تمیز شوی!!! ) .

* توضیح :  راست یا دروغ بودن این ماجرا به بنده مربوط نیست ولی در مورد قبح بیان این مطالب هم مجددا از خدمت دوستان پوزش می طلبم .

البته اینکه چرا مقدمه بالا را نوشتم بی دلیل بود و فقط حاوی یک پیام شخصی برای یکی از دوستان بود که بهتر است بعضی موارد را قبل از رد کردن ، امتحان و ازمایش کنند.

 

و اما بشمار دو :

از انجایی که مورد قبلی طولانی شد سعی می کنم تا مورد اخیر را خلاصه تر بیان نمایم .

از زمان دوران سربازی ، گاهی دچار سردرد های شدیدی می شدم که بر طبق معمول با قرص های مسکن ( ضد درد ) انرا برطرف می کردم . این سردردها تا سالها پس از دوران سربازی نیز ادامه یافت و روزبروز هم شدت پیدا کرد .

لااقل هفته ای ۲ بار دچار سردرد می شدم و چون شدت درد در چشمهایم بیشتر بود پزشک معالج بنده ، مرا به یک چشم پزشک با تجربه معرفی کرد . پس از ماهها ازمایش و سی تی اسکن و ام ار ای (M.R.I ) و انجام ازمایشهای متعدد در مرکز پزشکی هسته ای نور پزشکان ضمن کشف یک بیماری عجیب در چشم چپم ( که انهم برای خود داستانی دارد ) ، اعلام کردند که این سردردها ربطی به چشم بنده و نیز این بیماری ندارد .

در مدت دوسالی که به انواع و اقسام پزشکان مراجعه نمودم بدون اینکه بتوانند نوع یا علت بیماری را مشخص نمایند انواع و اقسام داروهای مسکن و کورتون ( دارای عوارض فراوان ) را بخوردم دادند و انواع و اقسام نظریه ها ( میگرن ، اثر بمباران شیمیایی ، میگرن چشمی ، اختلال فشار خون در چشم و ... ) را را صادر فرمودند که نه تنها اثری از بهبودی مشاهده نشد بلکه دیگر بقدری سردرها شدید می شد که دچار تهوع نیز می شدم و  معده ی بنده ( بهنگام درد ) حتی نمی توانست قرص های ضد درد را هضم کند و ... خلاصه در ماه چندین بار کارم به کلینیک کشیده می شد و با استفاده از سرم قندی و امپولهای ضد درد حالم بهبود پیدا می کرد .

روزی رئیس اداره که سیدی بسیار اقا بود ( هر جا که هست خدا حفظش کناد ) با اصرار از من خواست که با او پیش یک پزشک عمومی (‌! ) بروم !

به متخصصان زیادی معرفی شده بودم و به همه این متخصص ها نیز مراجعه کرده بودم ولی بعد از اینهمه دوندگی این پیشنهاد ( مراجعه به یک پزشک عمومی ) واقعا عصبانیم کرد و هرچقدر مقاومت کردم اقا سید کریم موسوی بر اصرارش افزود . بالاخره هم مرا بزور به محله جنت اباد برد و ابتدا به منزلش رفتیم و از طرف خانواده محترمشان کلی هم پذیرایی شدم و بعد هم به مطب پزشک رفتیم .

پزشک پیر بکمک همسرش مشغول طبابت بود و کلی هم سید ما را تحویل گرفت  (و تازه ؛ ویزیت هم نگرفت ) ... خلاصه ، شروع کردم به درد دل و تمامی ازمایشات و مدارک پزشکی را به وی ارائه کردم .

دکتر پس از مطالعه مدارک بنده لبخندی زد و گفت :

-  بنده عالم تر از پزشکان دیگر نیستم ولی چون مرحوم پدرم دچار این بیماری بود بنده در موردش تجربه کافی دارم و ...  این مریضی نوعی میگرن چشمی است و تا اخر عمرت هم با توست . تا اخر عمرت باید چند مورد را رعایت کنی :

۱ - عصبانی نشوی .۲ - گرسنه نمانی . ۳ - خود را از سرما حفظ کنی . ۴ - داروها را هرگز قطع نکنی .

و در اخر هم حرفی زد که هیچوقت فراموش نمی کنم :

- هم برایت دوا می نویسم و هم  دعا می کنم . انشاءالله یکی از این دو موثر افتد !

ماهها گذشت و تحت نظر این پزشک عمومی سلامتی ام را باز یافتم و با رعایت دستورات ایشان سردردهایم قطع شد .

اما ماجرا بهمینجا ختم نشد .

بشری که بهنگام غرق شدن به هر علفی چنگ می اندازد ، پس از خلاصی از بلا خیلی زود دوران رنج و عذاب را فراموش می کند و ... بنده فراموشکار نیز شدت ان سردردها فراموشم می شد و داروها را مصرف نمی کردم و فردای انروز سردرد مرا بخود می اورد .

بازهم نزدیک به یکسال دیگر سپری شد و اگر فرمایشات دکتر را مراعات می کردم وضعم خوب بود و در غیر اینصورت  به سردرد دچار می شدم ...

تا اینکه ...

ظهر روز تاسوعای سال ۷۵ وقتی به سجده رفتم دیگر از شدت درد نتوانستم تا سرم را از روی مهر بردارم . دلم شکست و عاصی شدم ؛ اخر خدایا تا کی ؟ از دست من چه می خواهی ؟ بکدامین معصیت مرا چنین عذاب می دهی ؟ ...

در همان سجده تصمیم گرفتم که حتی اگر از درد بمیرم دیگر داروها را نخواهم خورد و باز هم از ته دلم خدا را فریاد زدم :

- ... خدا یا داروها را نخواهم خورد . می خواهم بدانم که صاحب چنین روزی پیش تو چقدر ارج و منزلت دارد ...

خدا را گواه می گیرم که ظهر روز بعد ( عاشورا ) وقتی سر بر سجده گذاشتم تازه یادم امد که دیروز در سجده بر من چه گذشت و چقدر شدت درد مرا عاصی کرد که برای خدایی که سجده کرده بودم شاکی شدم و در این ۲۴ ساعت هرگز نفهمیده بودم که کی و چه وقتی حالم خوب شده بود و هرچقدر فکر کردم تا دریابم که در این مدت سردردم تا کی طول کشید به نتیجه ای نرسیدم و  از همانروز دیگر هرگز از ان سردردهای سرسام آور نگرفته ام .

البته مورد دیگری نیز بود  و از انجایی که شما خوانندگان این مطلب مثل دوستان و اشنایان دنیای واقعی بنده را « کلکسیون امراض عجیب و غریب»  ننامید از نقل ان صرفنظر می کنم .

به امید شفای تمامی بیماران و نیز بامید سلامتی همه دوستان .

ضمنا از اینکه این وبلاگ دیر به دیر بروز می شود بعلت مشغله زیاد بنده حقیر در وبلاگ « حق - فدک » می باشد .

والسلام