بنام خدا

 

دندانهای اسب را بشمریم !

در وبلاگ « حق - فدک » بحث هایی مربوط به توسل و شفا و ... مطرح شده که بیشتر  بحث های استدلالی است و گروهی از برادران اهل سنت ( البته با گرایش وهابی ) شفا خواستن از ائمه ( بنا به قول ایشان مشتی خاک ناتوان !!! ) عملی عبث و بیهوده و نیز شرک دانسته اند  که البته جوابهای محکم و مستدل نظریه داده شده و ما از این بابت رو سفید هستیم ولی ...

گویند : در روزگاران پیشین چندین عالم در یک مجلس علمی  به مدت چند شبانه روز به بحث و مباحثه بر پایه علوم عقلی و استدلالی پرداختند تا « تعداد دندانهای اسب » را مشخص نمایند به نتیجه مشخصی نرسیدند . دانشمند جوان و نپخته ای بینشان بود از فرصت استفاده کرد و گفت ؛ هم اکنون  اسبی در باغ است. بهتر است برویم و دندانهایش را بشماریم .

سابق بر این چند خاطره از زندگی خودم و دوستان دیگرم تعریف کرده ام و اکنون نیز خاطراتی از زندگی خودم نقل می کنم و با هم می شماریم دندانهای اسب را :

بشمار یک ! :

سال دوم راهنمایی بودم که دچار ناراحتی کلیه شدم . کلیه هایم عفونت کرده بود و اصلا کار نمی کرد . خدا عمویم را نگه دارد و طول عمر و سلامتی عطایش فرماید که برایم خیلی زحمت کشید و در نهایت هم در بیمارستان دکتر شریعتی بستری شدم .

حدود یکماه در بیمارستان بستری بودم و خانم دکتر معالج بنده - که اگر زنده است خدا سلامتی بدهد و اگر دستش از دنیا کوتاه شده خدا بیامرزدش- در طول این یک ماه توانست عفونت را مهار سازد و کلیه هایم را حفظ کند ولی سفارش اکید کرد که هرماه امپول چرک خشک کن ( نامش را نمی دانم ) قوی ای را بزنم که هم گران بود و هم نایاب - خدا عمویم را نگه دارد که در ان بحبوحه جنگ می توانست این امپولها را تهیه نماید -  و علاوه بر ان باید هر سه ماه یکبار - که بعدا شد شش ماه یکبار - ازمایش داده و خدمت خانم دکتر می رسیدیم تا معاینه کند .

 دکتر معالج دستور اکید داده بود تمامی غذاهای بنده باید بدون نمک باشد حتی نان - چه زجری می کشید مادرم که هرروز از نانوایی ها ارد می گرفت و خمیر می کرد و باز به نانوایی می برد تا انها پخت کنند - و البته چه زجری می کشیدم  که دو سال تمام ، تمامی غذا هایم بی نمک بود انهم  بهمراه  ماء الشعیر بدمزه انروزها .

دوران نوجوانی و ترس از امپول و غذای بی نمک و پرهیز از هر نوع خوراکی حتی تحمل زندگی را برای من سخت کرده بود چه برسد به تحمل مریضی . روزگار مادرم دشوار تر از من بود . نگهبانی از مریض سخت تر از پرستاری اوست بخصوص اگر مریض « اب زیر کاه » باشد و هر ان بخواهد از زیر پرهیز در برود و فرصتی پیدا کند تا یک خوراکی با نمک بخورد ... و دریغ که هر بار که پیش پزشک معالج می رفتیم دستور اکید داشت که حتما باید مریض امپولها را تا پایان عمر بزند . اری تا پایان عمر ! تا پایان عمر مراعات و پرهیز و امپول و ...

 مادرم بسیار نذر کرده بود و حاجت خواسته بود و دست به دامن همه ائمه شده بود ولی ...

دو سال گذشت .

نصفه های شب مادرم را در حالی که در خواب گریه می کرد و التماس می کرد از خواب بیدار کردیم و او همان لحظه خوابی را که دیده بود برایمان تعریف کرد .

او خواب دیده بود که در حرم حضرت شاه عبدالعظیم (س) است و حضرت را دیده بود که در بالای ضریح نشسته و حاجت های مردم را براورده می کند . مادرم در خواب پاهای او را می گیرد و التماس می کند و شفای پسرش را می خواهد و حضرت در خواب به زبان اذری ( زبان مادری بنده ) می فرمایند که شفای پسرت را از « خرداجا علی » ( علی کوچک = علی اصغر ) بگیر .

پدرم همانشب مژده داد که علی اصغر ، شفای مرا داده است و ...

همان هفته با اصرار مادرم به پیش پزشک معالج رفتم و با اینکه به تازگی معاینه ام کرده بود باز هم برایم ازمایش نوشت و وقتی هفته بعد جواب ازمایش را بردم خانم دکتر نبود و اقای دکتری که جواب ازمایش را دید خیلی عادی به من گفت که برو پسر سالم سالمی !

من که فقط بفکر امپول و غذای بی نمک بودم پرسیدم که اقای دکتر بازهم باید امپول بزنم و غذای بی نمک بخورم یا نه ؟

اقای دکتر کمی هم عصبانی شد که ادم سالم مگر امپول بی خودی میزند یا خود را عذاب می دهد و غذای بی نمک می خورد ؟!

خوشحال و شاد به خانه برگشتم و وقتی ماجرا را گفتم مادرم بجای خوشحالی توبیخم کرد که چرا پیش پزشک معالج خودت نرفتی ؟ ان اقا دکتر که به پرونده تو اشنا نیست .

خلاصه ؛ چند روز دیگر بهمراه عمو و مادرم پیش پزشک معالج خودم رفتیم و خانم دکتر مهربان پس ازدیدن نتیجه ازمایش و معاینه اعلام کرد که کاملا خوب شده ام و نیازی به ادامه معالجه نیست .

شاید هم این نمونه ؛ شاهدی بر شفا گرفتن نباشد ولی چگونه است که یک روز پزشکی با قاطعیت می گوید که باید تا پایان عمر پرهیز شود و امپول ... و روز دیگر با قاطعیت می گوید که بیمار سلامتی خود را باز یافته است و نیازی به درمان نیست .

ادامه دارد ...

 

پ ن : وبلاگ "حق - فدک" متاسفانه بعلت عدم "به روز شدن" از طرف سایت پرشین بلاگ به دوست دیگری واگذار گردیده که ایشان هم مطالب مذهبی می نویسند ولی متاسفانه بسیاری از مطالب حقیر به باد فنا رفت (قابل توجه دوستانی که مطالب آرشیو را مطالعه می کنند).

یا علی مدد