بنام خدا

 

خاطره اول ؛ از استاد جامعه شناسی دانشگاه شهيد بهشتی به نقل از کتاب « اناتومی جامعه » :

در سال ۱۳۶۶ در پی يک دعوت با هواپيمای لوفت هانزا از تهران عازم المان بودم . مسافرين در فرودگاه مهراباد همه سوار شده بودند . قيافه ها همانند معمول بود . هواپيما برخواست و ما مشغول کار و مطالعه شديم . بعد از تقريبا يک ساعت ارامش ، جنب و جوشهايی اغاز شد و شدت گرفت ، در حدی که توجه مرا بخود جلب نمود : " انگار اتفاقی افتاده است . " به اطراف نگاه کردم .ديدم خانمها فعالانه در حرکتند و هريک به دستشويی می روند و بعد با تغيير لباس و قيافه ( ارايش چشمگير ) بر می گردند . صحنه کاملا عوض شده بود . خانهای انچنانی به اينچنانی تبديل شده بودند . در اين ميان خانهای مهماندار ( المانی ) با اينکه در چهره خود يک نوع « عدم ادراک و توجه » و يا « وضعيت عادی » نمايش می دادند ، همه وقايع را زير نظر داشتند و در عين حال معلوم بود که انها اين وضعيت را بارها ديده اند و از ان از ابعادی ( نفی نظام ارزشی حاکم در ايران ) خوشحال بودند و از ابعادی نيز برايشان نا مطبوع بود . زيرا که در هر صورت اين نشان دهنده يک نظام اجتماعی عقب افتاده است که قادر نيست ارزشها را برای اعضای جامعه درونی کند و انان را بطور درونی به پذيرش انها ترغيب نمايد و اينان در واقع اين عدم توانايی اداره کنندگان جامعه را در تغيير و تثبيت ارزشها و عدم پذيرش انها را به عنوان گروه مرجع به نمايش می گذاشتند .

اما نمايش بازهم ادامه داشت : طولی نکشيد که مهمانداران  خوش خط و خال با رفتاری مهربان و محبت اميز ( البته برای ترغيب مسافرين به پرواز مجدد با لوفت هانزا ) پذيرايی را اغاز نمودند . بعد از مدتی بنده از انها تقاضای يک ليوان اب سيب کردم ، طبعا به زبان المانی . خانم مهماندار نوشيدنی اورد و کمی هم با ما گپ زد . بعد از مدتی خانمی که يک رديف جلوتر در وسط هواپيما ( airbus٫300) نشسته بود ، از من با لبخند مودبانه و با اشتياق پرسيد :

 - " اقا اين ويسکی است ؟ "

گفتم : " چی ؟ " 

گفت : " همينکه که براتون اورد و دارين می خورين ! "

جا خوردم ، گفتم : "نه خانم اين اب سيب است . "

قيافه اش درهم رفت . نه از من - با ان قيافه ام - انتظار داشت و نه اين با خواسته و ارزويش جور بود . وقتی کمی فکر کردم ديدم سوالش خيلی هم بيجا نبود . زيرا رنگ اب سيب شبيه رنگ ويسکی و به همانگونه زلال بود .

بعد از مدتی او به زبان فارسی ، اما با ايما و اشاره و با کمک گرفتن از حرکات دست ، به خانم مهماندار فهماند که « ابجو » می خواهد . خانم مهماندار هم خواسته اورابراورد ، هرچند که از نظر او يک خانم اروپايی معمولا در ان شرايط ابجو نمی خورد ( در اروپا خانمها علی الاصول کمتر مشروبات الکلی می نوشند . مخصوصا ابجو نوشيدن يک رفتار نابهنجار و منفی ( قبح دار ) برای خانمهاست زيرا از ان طريق يک خانم ظريف با يک کارگر زمخت تداعی می شود - البته بجز در موارد خاصی مانند جشنهای زير چادر های بزرگ پيک نيکی مثلا در جشن اکتبر مونيخ - خانمها در جشنها و مهمانی های رسمی به اقتضای زمان و نوع جشن و مهمانی اگر اساسا ً نوشابه الکلی بنوشند - که اين خود بندرت پيش می ايد - نوشابه های ديگر می نوشند . در مهمانی ظهر حداکثر يک گلاس شراب قرمز ، در جشنهای خاص مثل جشنهای دانشگاهی يک گلاس شراب سفيد و در انجا و همچنين به مناسبتهای مختلف نظير جشن کوچک در محيط کاری يا هنگام جشن تولد يک گلاس شامپانی می نوشند . در شرايطی نظير پرواز در يک هواپيما يا شرايط سرما يک خانم اروپايی معمولا حداکثر يک گلاس ليکور می نوشد . اما حتی همين نيز يک هنجار حاکم نيست و هنجار معمولتر برای خانمها در اين چنين جشنها نوشيدن اب پرتقال است ) .

ما به کار خود مشغول شديم و بعد از مدتی رفت و امد مهماندار توجهم را جلب کرد . ديدم او به سختی می تواند از راهرو رد شود و مهماندار ديگر نيز دارد با ارابه غذايش می ايد و اين يکی مهماندار بدنبال چاره جويی يک مسئله است . نگاه کردم ديدم همان خانم مست بر کف راهرو خوابيده ( يا : ولو ) است و خانهای مهماندار با نگاههای تحقير اميز به او می نگرند ...

وقتی وارد فرودگاه فرانکفورت شديم اين وضع بگونه ای ديگر ابروی ملی ما را تهديد می کرد . يکی از خانمهای ايرانی زير پيراهنی چسبان و سينه باز ٬ دامن بسيار کوتاه ( مينی ) به تن داشت و به دور باسن خود يک شال پيچيده بود که هنگام راه رفتن حرکت باسنش بيشتر جلب توجه نمايد ... و البته المانی ها می دانستند که اين افراد عقب افتاده از کدام کشورند و خانمهای متين ايرانی ( بی و با حجاب ) از اين مسئله رنج می بردند .

جای تعجب نيست که اينگونه افراد وقتی به کشورهای اروپايی می روند فقط بدنبال ظواهر بنجل هستند و انرا بعنوان يک افتخار برای هموطنان انچنانی خود که به ان ديار سفر نکرده اند به نمايش می گذارند .

و اما خاطره دوم :از خانم سبزه ... مدرس و متخصص اعتبارات اسنادی

 من بهمراه يک خانم ايرانی ديگر در انگليس پيش يک خانم مسن پانسيون بوديم  . اين خانم انگليسی که سه مدرک کارشناسی  داشت و خانمی روشنفکر بود و عجيب اينکه با اين سواد و معلومات بالا تن به کاری داده بود که شايد کمتر زن ايرانی حتی بفکر چنين شغلی برای امرار معاش باشد يعنی رفت و روب و خريد سبزی و ميوه و ... و پخت و پز و ... برای چند زن خارجی جهان سومی ...

اين خانم انگليسی به دو برنامه تلويزيونی علاقه شديدی داشت : برنامه  يکی از کانالهای تلويزونی بر عليه طالبان ( اين موضوع به سالهای پيش از عمليات ۱۱ سپتامبر بر می گردد )و برنامه ديگری که مربوط به همجنس بازان بود .

من و خانم ...  هردو ما برای تحصيل به انگلستان رفته بوديم و هردو نيز متاهل بوديم و هر شب شوهرانمان برای احوالپرسی به ما زنگ می زدند . اين موضوع باعث تعجب اين خانم می شد و البته بعدها حتی به يک نوع « رشک » تبديل شد . 

برای اين خانوم  غير قابل باور بود که شوهران ما به ما اعتماد کرده باشند و ما را تنها به اين سفر فرستاده باشند و در عين حال انقدر به ما علاقمند باشند که هرشب جويای احوال ما باشند و معتقد بود که شوهران ما معشوقه هايی برای خود انتخاب کرده اند و ... بهر حال اين زن انگليسی باور نمی کرد که مرد ايرانی مردی با تقوا و اهل زن و زندگی باشد ( اين خانم از روی رفتارهای اکثر  ايرانيان مقيم  کشورهای اروپايی  به اين باور رسيده بود !).

و اما برای ما  نيز ( با وجود ديد منفی نسبت به اروپايی ها) علاقه وی را نسبت به برنامه همجنس بازان تلويزيون ( با توجه به  تحصيلات وی) عجيب بود و روزی از وی پرسيدم که اگر روزی پسرت بخواهد به چنين گروه هايی بپيوندد اجازه می دهی ؟ 

اين خانم از اين سوال بنده بسيار عصبانی شد و در جواب من گفت :

- روزی يکی از همکلاسی هايم که جزو اين گروههای همجنسباز است در بيرون دانشگاه خواست به پسرم هديه ای بدهد انچنان وی را زدم که ديگر هرگز بخود جرات نمی دهد حتی از کنار من و پسرم رد شود . 

براستی ايا خانم مذکور در خاطره اولی خواهد توانست از چنين زنی ( با سه مدرک کارشناسی و چنين افکار و انديشه ای و نيز با چنين شغلی ) الگو بگيرد  يا در مظاهر متعفن و بنجل تمدن غربی غرق خواهد شد ؟

 يا حق