بنام خدا

ظهر روز پنجشنبه از مسجد صاحب الزمان جبهه جنوبی صعود را شروع کردم. حالم خیلی خوبه. تا یک سوم مسیر را پا به پای قاطرها تاختم . اما دیگه نشد. البته باید بهانه ای می یافتم . پس ایستادم تا عکس بگیرم و عقب موندم!

قله دماوند از ابتدای جبهه جنوبی

ابتدای مسیر جبهه جنوبی

درابتدای مسیر هوا عالی بود و فقط چند تکه ابر سفید بالای دماوند دیده می شد اما اصلا متوجه نشدم ابرهای تیره کی آمدند! مثل بلایی که ناغافل آوار می شوند!

دماوند از جبهه جنوبی

عکس را بهانه می کنم تا نفس چاق کنم!

اینبار بر عکس صعود قبلی تنها هستم، تنهای تنها و تاثیر هوای کوهستان روی "تنها"  بالاست .  هر چه ارتفاع می گیرم هوا رقیقتر می شود و تاثیر خود را روی هوای " دل تنها " می گذارد!

ساعت 14:00 می رسم بارگاه سوم . تا جای چادر انتخاب کنم قاطر ها هم می رسند . تا کوله ام را بگیرم برف هم که به شکل تگرگ ریز است از راه می رسد . سریع چادر می زنم و می چپم داخل. گاهی برف ریز به شدت به چادر می کوبد و راه خواب را بر چشم ها می بندد.

بارگاه سوم دماوند

بارگاه سوم دماوند

هوا خراب میشود و پیش بینی سایتهای هواشناسی درست از آب در میاید . حتی اگر صعود هم نکنم یک شب اینجا خوابیدن چه کیفی می دهد. البته اگه قاطر رویم سقوط نکند!!! ( از سال قبل که قاطری با بار روی چادر کوهنوردی سقوط کرد و گردن بیچاره را شکست ترسیده ام خوب!)

جالبه که اصلا سردرد ندارم اما بعد از ساعتی که بیدار می شوم ارتفاع تاثیر خودش را کرده است پس باید برای هم هوایی بروم. یک ساعت کامل صعود می کنم و درست در جایی که باید استراحت کنم و جرعه ای آب بنوشم گروهی از بالا شخصی را کشان کشان می آورند.

مصدوم بانوی کوهنوردی از گروه تبریز است که در قله دچار کمبود اکسیژن شده و بیهوش می شود . از شانس عالی که دارد پزشکی در یکی از گروهها سر می رسد و تزریقهای لازم را انجام می دهد و احیا می کند خانم رقیه...  را و خود مرد مردانه گروه را رها میکند تا بهمراه بیمارش باشد.

با اینکه بیش از ده مرد سعی داشتند به روشهای مختلف او را پایین بیاورند اما نیروی تازه نفس بدردشون می خورد... چطور تا آنجا پایین آورده بودند خدا می داند. وضع خیلی بدی داشت . من که بقول دوستان سنگینتر از قلم بلند نکرده ام کتف هایم افتاد.

بیمار گاهی می خواست بخوابد که دکتر مانع می شد و هر گاه به خود میآمد عذر خواهی می کرد. در نهایت یکی از پایین پتو آورد و خیلی سرعت بالا رفت. کشیدن یک آدم زنده روی سنگهای تیز چه بلایی می تواند به سر پشت و باسنش بیاورد. فقط خدا می داند و خودش انشاالله اگر زنده بماند بعدا می فهمد. ولی چاره ای نبود اندازه فتح قله از همه انرژی گرفته بود . گاهی بلند می کردیم و گاهی مجبور بودیم روی زمین بکشیمش!!!

و چه نتیجه جالبی از این موضوع گرفتم که قدرت بیانش رو حتی در وبلاگ ندارم! از ترسم . به جان برادر!

بالاخره بعد از دو ساعت و سر ساعت نه رسیدیم بارگاه و گویا امدادگران هم تازه رسیده بودند... خدا را شکر رقیه خانم زنده می ماند ولی باید رنج قاطر سواری تا حسینیه را هم تحمل کند.

برف صبح روز 12 شهریور در بارگاه سوم

بارش برف در روز 12 شهریور در بارگاه سوم

ضمنا نزدیک بارگاه دوباره برف گرفت ووقتی چادر را زیربرف پنهان دیدم خیلی کیف کردم. اگه شب سردنشه و سردرد نداسته باشم عجب خوابی خواهم کرد.

به زور کاسه ای سوپ را پر از نمک کرده خوردم و خیلی زود خوابم برد اما هر چند گاه باد و برف نوبتی به چادر می کوبیدند تا یادم بیاورند که کجا هستم.

بارش برف در بارگاه سوم در روز 12 شهریور

بارگاه سوم زیر برف

ساعت چهار بیدار شدم. سر و صدا و جر و بحث بود.  گروهی که ساعت 2:00 صبح راه افتاده بودند برگشته بودند و به گروهی که می خواستند صعود کنند توصیه می کردند که منصرف شوند ولی نشد. ساعت 6:00 گروه دوم هم برگشتند و من که منتظر روشنایی بودم تا صعودم را آغاز کنم دیگر قطع امید کردم و تا 8:30 خوابیدم که گاهی شدت باد بیدارم می کرد. گاهی هم برف می بارید و بالادستها هم مه بود...

بعلت پر بودن ظرفیت قاطر ها ، با مرتب کردن کوله ، خودم جور قاطر و قاطرچی را می کشم و باز هم تا یک سوم مسیر را هم پا به پای قاطرها می روم ( گاهی هم می دوم) اما در نهایت به این نتیجه می رسم که هرگز با یک قاطر مسابقه نده چه در سربالایی چه سرازیری ! ... هر چقدر هم قوی باشی این قاطر است که برنده می شود.

باز هم صدرحمت به این حیوان زحمتکش. من که سالهاست یاد گرفته ام دیگر هرگز با یک خوک کشتی نگیرم چون یاد گرفته ام که چه ببازی چه ببری این تویی که نجس می شوی! 

انسان همیشه تواناتر است

همیشه انسان تواناتر است!

البته با دیدن این انسانهای زحمتکش باز هم به نتیجه دیگری رسیدم.  شاید قاطر از انسان قویتر باشد اما انسان همیشه تواناتر است.

یا علی مدد