بنام خدا

همسایه دیوار به دیوار بودند در زمانی که اغلب خانه های جنوب تهران خانه های کوچک یک طبقه بودند. از آن خانه هایی که در آشپزخانه های کوچکشان هر چه پخته می شد عطر و بویش تا چند کوچه آنطرفتر پخش می شد و سر وعده غذا دستهای مهربان خانمهای خانه از سر دیوار کاسه های غذا را بین هم رد و بدل می کردند.

هر دو خانه محقر مردان زحمتکشی داشتند که نان حلال سر سفره شان می آوردند و اغلب اوقات فراغتشان را با هم می گذراندند و در قالب یک خانواده بودند.  البته فقط یک تفاوت بزرگ داشتند. یکی از آنها هنوز سال تمام نشده یک تازه وارد  بر تعداد خانواده اضافه می شد و در زمان شیرخوارگی تازه وارد،  کم کم شکم مادر بالا می آمد و نوید یک تازه وارد دیگری را می داد اما خانه دیگر سالها بود که تعداد ساکنین اش دو نفره مانده بود. هر چه همسایه خرج بچه های قد و نیم قد می کرد این یکی خرج دوا و درمان می کرد.  اما کو چاره ای؟!!!

سالها گذشت و درست زمانی که همسایه عیالوار برای پنجمین بار حامله شد،  شکم همسایه دیگر هم بالا آمد و سفره انداختن ها و ادای نذر ها و تبریک گفتنها و متلک پرانی ها شروع شد و همه فامیل و همسایه ها چشم انتظار تولد تقریبا همزمان نو رسیده ها بودند.

اما آنچه اتفاق افتاد دور از انتظار همه بود. اینبار زنان محل به همسایه ای که پس از سالها صاحب فرزند دختری شده بود تبریک گفته سپس به خانه همسایه دیگر رفته و فوت نوزاد او را تسلیت می گفتند...

البته هنوز سال به آخر نرسیده همسایه عیالوار ضایعه را جبران کرد و پنجمین فرزند خود را هم دنیا آورد ولی همسایه اش به همان یک فرزند دختر بسنده کرد.  دختر زیبایی که هنوز سن نوجوانی را پشت سر نگذاشته با یکی از پسران همسایه شان که همدیگر را دختر خاله و پسر خاله می خواندند عاشق و معشوق شدند ولی... تازه افتاده بود مشکلها!

هر دو خانواده با وجود صمیمیت زیاد بین خانواده ها مخالف این ازدواج بودند و سنگ اندازی پشت سنگ اندازی... 

اما...  افسوس که اینبار  " محبت " ناخواسته لباس " عشق" پوشیده بود و موجب فریب یک برادر و خواهر شده بود.  عشق کر و کور است و  زمان هویدا شدن اسرار رسیده بود... گرچه دخترک تا مدتها در شوک عجیبی بسر برد اما خیلی زود بر احساساتش غالب شد. خواهر پنج برادر باید که اراده  قوی داشته باشد!

یا علی مدد