بنام خدا

گاهی ذهنم شدیداً درگیر "برادری" می شود که در اوایل قرن سیزده غیرتش تاب نیاورد تا پس از مرگ پدر ، نوکر او را بر بسترش ببیند. پس هر چه میراث از پدر مانده بود رها کرد و رفت!

پدرش سالار (بیگ) بود و با همسری خانزاده و  دخترانش روزگار شیرین و دوران با قدرتی داشت تا اینکه هوس پسردار شدن به جانش افتاد و کلفت همسرش را به زنی گرفت . کلفت در اولین زایمان پسری به دنیا آورد. "آقا بیگ" کامروا شده بود پس نامش را "کامران" گذاشت. هنوز کامران راه رفتن یاد نگرفته بود که رمالی فال آقا بیگ را دید : سال /ماه/ روزی که پدران دختران دوقلو شود ،کشته خواهد شد .

و چنان شد که در فالش بود : سال /ماه یا روزی که دختران دوقلو پا به عرصه وجود گذاشتند در جنگی بین خان های آذربایجان ، آقا بیگ شد آقا مرحوم!...

گاهی ذهنم شدیداً درگیر برادری خوش غیرت می شود که تاب تحمل نوکر در بستر پدر را نداشت اما با اینکه تنها "مرد" خانواده ای شکست خورده بود, خواهرانش را به حال خود گذاشت و رفت به راهی که هرگز برنگشت!

گاهی ذهنم شدیداً در گیر خواهرانی می شود که تا لب گور همچنان منتظر برادر خوش غیرتشان بودند!

گاهی شدیداً دلم تنگ می شود برای خواهری که پس از 70 سال برادر خوش غیرتش را صدا می زد :"چامران"!

پ ن 941204 : باز هم حجت برایم نوشت :

زنهار! دل به دلبر نا مهربان مبند          بهر کسی بمیر که بهر تو تب کند

یاد روزی افتادم که برایم نوشته بود :

فریب تربیت باغبان مخور ای گل!         که آب می دهد اما گلاب می گیرد

اما تا بفهمم چه گفته بود آب نداده گلابم را گرفته بودند!!!

پ ن  فروردین 95: زنهار حجت هشداری بموقع بود و اینبار گرچه "نه" گفتن سخت بود اما توفیقی بود که حاصل شد!

پ ن شهریور 95 : چه تیر خلاصی حجت زده بود!!! ... نه تنها برایم تب نکرده بود بلکه همین امروز(دهم شهریور95) فهمیدم که واقعا "نامهربان" هم بود!... حالا تو هی دل ببند! آدم نمی شوی که ؟! کاش بتوانی "بنده" باشی.

یا علی مدد