با سپاس از دوستانی که در اولین قدم باعث دلگرمی بنده شدند ؛ مطلبی که در زیر می اید خواندنش جالب است و حفظ کردنش لازم . باور کنید که این مطالب هنوز کهنه نشده و تازگی دارد . نوشته های یک استاد است که شاید با خواندن اولین سطر پی به نام ایشان ببرید . بهر حال شاید که خواندنش برای خیلی ها تکراری باشد ولی چنانچه لذت بردید ؛ بروح ایشان و نیز روح یکی از دوستداران ایشان ( دبیلی ) صلوات و فاتحه ای نثار کنید که همه در گذشتگان مان ؛؛ سائل فاتحه و یاسین اند ؛؛

بچه های ما می فهمند

 

 


ادم وقتی فقیر می شه ، خوبی هاش هم حقیر می شه ، اما کسی که زور داره ، یا زر داره ، « هنر » میبینند « عیب » هاشه ، « حرف حسابی » می شنوند « چرند هاشه » ، « اروغ های بی جا و نفرت بار » شه ، فلسفه و دانش و دین می فهمند ؛ حتی « شوخی های خنک و بی ربط » او ، از خنده حضار را روده بر می کنه ! ملت ها هم همینجورند .
روزی که ما مسلمانها پول داشتیم ، زور داشتیم ، فرنگی ها از ما تقلید می کردند . استادهای دانشگاههای اسپانیا ، ایتالیا ، فیلسوف ها و دانشمندهای اروپا ، وقتی می خواستند درس بدهند ، قبا لباده ملا های ما را به تن می کردند ، یعنی که ما هم بو علی و رازی و غزالی ایم !
همون که باز ، استادهای دانشگاههای ما امروز، تو جشن ها ، می پوشند ، تا خود را به شکل استادهای دانشگاههای اسپانیا ، ایتالیا ، فرانسه ، و انگلیس بیارایند ! یعنی که ما هم شبیه کانت و دکارتیم ! ببین که لباده های خودمان را هم باید از دست فرنگی ها به تن کنیم !
صنعتگرهای مسیحی در اروپا ، تقلب که می کردند ، مارک « الله » را روی جنس های خودشان می زدند ، یعنی که این ساخت اروپایی نیست ، کار بلخ و بخارا و طوس و ری بغدا و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه و اندلس است . حتی روی صلیب مارک « الله » می زدند !جنگهای صلیبی که شد ، انها افتادند بجان ما ، ما افتادیم بجان هم ، مسیحی و جهود یکی شدند ، مسلمان ها صد تا شدند ، سنی بجان شیعه ، شیعه بجان سنی ، ترک بجان فارس ، عجم بجان عرب ، عرب بجان بربر ، بربر بجان تاتار ، ... باز هم هر کدام تو خودشان کشمکش ، دشمنی ، بدبینی ، جنگ و جدل ، حیدری و نعمتی ، بالاسری ، پایین سری ، یکی شیخی ، یکی صوفی ، یکی امل ، یکی قرتی ، ...
نقشه جهان را جلوخودت بگذار ، از خلیج فارس یک خط بکش تا اسپانیا ، از انجا یک خط برو تا چین ، این مثلث میهن اسلام بود ؛ یک ملت ، یک ایمان ، یک کتاب .

حالا ؟
مسلمانهای یک مذهب ، یک زبان ، یک محل ، توی یک مسجد ، هفت تا « نماز جماعت » می خوانند !توی برادران جنگ هفتادو ملت بر پا شد. هر ملتی اسلام را رها کرد ، رفت به سراغ قصه های مرده ، خرابه های کهنه ، استخوانهای پوسیده ، ... « خدا » را از یاد بردند ، « خاک» را به جاش اوردند .

توحید توی کتابها مرد ، بشکل کلمات ؛ و شرک توی جامعه جان گرفت ، بشکل طبقات . دین فرقه فرقه شد و امت قوم قوم و ما قطعه قطعه ، هر قطعه ... و لقمه ای چرب ، نرم ، راحت الحلقوم .

سر ما را به خاک بازی ، به خون بازی ، فرقه سازی ، دسته بندی ، به جنگهای زرگری ، به بحث های بیخودی ، به حرفهای چرت و پرت ، به فکرها و علمهای پوک و پوچ ، به عشقها و کینه های بی ثمر ، به گریه ها و ندبه های بی اثر ، به دشمن های عوضی ، به خنده های الکی ، بند کردند . چشم ما را به لای لایی خواب کردند . فرنگی ها هم مثل مغولها :
« امدند و سوختند و کشتند و بردند و ...»

اما نرفتند!

و ما یا سرمان بخودمان بند بود و نخواستیم ببینیم ، یا به جان هم افتاده بودیم و نتوانستیم ببینیم و یا اصلا برگشته بودیم به عهد بوق ، به جستجوی قبر ها ، باد و بروت های استخوان های پوسیده و نبودیم که ببینیم!

طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلایی ، دنبال نخود سیاه .

ملیت ، نبش قبر ، مذهب ، شب اول قبر ، حال ، فراموشش کن ؛ زندگی ، ولش کن .

هزار و دویست و پنجاه سال پیش ، پدر شیمی قدیم « جابر » در کلاس مسجد پیامبر ، نزد امام صادق (ع ) رئیس مذهب شیعه ، درس شیمی فرا می گیرد و هزارودویست و پنجاه سال بعد نزد پیروان پیامبر و شیعیان امام صادق ، درس شیمی در کلاس مدرسه حرام می شود . هزار و دویست سال پیش ، ما برای اولین بار در یک جامعه اروپایی - اندلس - بیسوادی را ریشه کن کردیم و هزار و دویست سال بعد ، بیسوادی ما را ریشه کن می کند .

هشتصد سال پیش ، اولین جوانان ما « فتیه المغربین » - امریکا - را کشف می کنند و هشتصد سال بعد ، امریکا ، پیر و جوان ما را ... چه بگویم !

انها بیدار شدند و ما بخواب رفتیم . مسیحی ها و جهود ها یکی شدند و ما صد تا . انها پولدار شدند و ما فقیر و ضعیف !
و کار ما ؟

یک دسته مان هنوز مشغول کشمکش های قدیم اند و نفهمیده اند که در دنیا چه خبر شده است .

یک دسته مان فهمیده اند دنیا دست کیست ، نشسته اند و مثل میمون ، ادم ها را تماشا می کنند و هر کار که انها می کنند ، اینها اداشان را در می اورند !
و در چشم اینها ، فقط فرنگی ها ادم اند ! ادم حسابی اند ، چون فرنگی ها پول دارند ، زور دارند .

ما ها دیگر فقیر شدیم ، خوبی هامان حقیر شده ، انها که پولدار شدند ، عیب هاشان هم هنر شده !

انها می خواهند همه مان و همه چیز مان را میمون بار بیارند و میمون وار : و استاد هامان را ، شاعرهامان را ، بزرگ هامان را ، هنرمند هامان را ، فیلسوف هامان را ، زن هامان را ، مردهامان را ، زندگی هامان را ، شهر هامان را ، خانواده هامان را و ... حتی بچه هامان را !
انها فقط از یک چیز می ترسند ، از این که ما دیگر از انها تقلید نکنیم .

چطورمی شود که از انها « تقلید » نکنیم ؟ کاری کنیم که بتوانیم خودمان « بفهمیم » .
انها فقط از « فهمیدن » تو می ترسند ، از « تن » تو - هر چقدر هم قوی بشی - ترسی ندارند ؛ از گاو که گنده تر نمی شی ، می دوشنت ؛ از خر که قوی تر نمی شی ، بارت می کنند ؛ از اسب که دونده تر نمی شی ، سوارت میشند !

انها از « فکر » تو می ترسند .



اینه که بزرگ هایی که « فکر » دارند ، باید فقط به چیز های بیخودی فکر کنند ، بچه ها را هم باید جوری بار بیارند که هر کاری یاد بگیرند و فقط بلد نباشند که « فکر » کنند ! بچه هایی باشند نو نوار تر و تمیز ، چاق و چله ، شاد و خندان ، اما ... ببخشید !
شاد و خندان ، اما ... ببخشید !

از چه راه ؟ از این راه که عقل بچه هامان را از سرشان به چشمشان بیارند ! چطوری ؟ با روش اموزش و پرورش مدرن امریکایی ؛ سمعی ، بصری !

یعنی باید چشات فقط کار کند ، یعنی باید گوشات فقط کار کند ، چرا ؟ برای اینکه ان چیز هایی را که پنهان می کنند و پنهانی می کنند ، نبینی ؛ برای اینکه ان کارهایی را که یواشکی و بی سرو صدا می کنند نشنوی .

و انها هر چه می کنند ، هر چه می ارند و می برند هم " پنهانی" است ، هم « بی صدا »!
اما بچه های ما ، گربه سیاه دزد را ، که در شب بی تابش ماه ، پر از زوزه روباه ، از دیوار بالا میاد ، از پنجره تو می پره ، حتی از راه اب های پوشیده ، سوراخ های گرفته ، دزدکی ، یواشکی ، تو میاد ، هم خودش را ، تو شب سیاه رنگ ، سیاهش را می بینند ، هم از میان زوزه ها ، صدای پای نرم بی صداش را می شنوند .

عقل فرنگی به چشمش است ، به گوشش است ، به پوستش است ، تو مخاط دماغش است ، تو بزاق دهانش است ، چی می گو ؟ علمش توی شکمش است ، هنرش زیر شکمش است ، عقلش فقط پرستش لذت است ، ازادیش فقط ازادی غارت است ، فقط زر را می شناسد ، فقط زور را می فهمد ، گرگ است ، روباه است ، موش است .

ما ها را می خواد میش کنه: شیرمونه بدوشه ، پشممونه بچینه ، پوستمونه بکبه ، دینمونه بگیره ، دنیامونه بچاپه ، پیرامونه خواب کنه ، جوونامونه خراب کنه ، زنامونه بی شرم ، مردامونه بی شرف ، دخترامونه عروسک ، پسرامونه مترسک ، بچه هامونه ـ بچه های خوشبختمون - نونوار ، شیک و پیک ، ترو تمیز ، چاق و چله ، شوخ و شنگ ، با تربیت ، با ادب ، اما چی ؟ سمعی و بصری !

حیوان ها سمعی و بصری بار میاند ، فقط می توانند ببینند ، بشنوند ، اما نه ! بچه های ما « می فهمند » ! برق هوش را در چشمهای تند بچه های برهنه حاشیه این کویر نمی بینی ؟
اری بچه های ما ، همه چیز را می فهمند .

حتی جهان را ، همه چیز جهان را ، انسان را ، همه چیز انسان را ، حرکت همه چیز را ، پوچی را ، معنی را ، دنیا را ، اخرت را ، برای خود را ، برای خلق را ، برای خدا را ، حتی شهادت را و ...

« توحید » را .


بمناسبت دهه فجر انقلاب اسلامی این متن را از دکتر علی شریعتی اوردم تا تذکری برای نسل قدیم و نیز تلنگری برای نسل جدید باشد .

صلوات