بنام خدا

 از طرفی خستگی و ارتفاع نهایت فشار را بر جسم مان وارد می کرد تا سرعت ما را کاهش دهد و از طرفی صبر و امید،  اراده مان تقویت می کرد تا آخرین قدمهای خود را برای رسیدن به آرزویمان که صعود بر مرتفع ترین نقطه از خاک پاک وطنمان بود را مستحکم تر برداریم.

گروههایی که از قله بر می گشتند اخبار متفاوتی می گفتند.  از تنها یک ربع فاصله تا قله تا دو ساعت...  و در نهایت هم پیشکسوتی مسن و مهربان سفارش کرد که اگر تا ساعت دو (حدود یکساعت دیگر )  به قله نرسیدید برگردید که هوا در حال منقلب شدن است.

پیشکسوت مذکور تذکر مربوطه را به گروهی که چند ده قدمی پشت سر ما بودند هم داد.

یکی از اعضای گروه خانم محترمه ای بود که دیگر نای پیشروی نداشت و به همین علت گروه ناچار توقف کرد و تنها یکی از اعضای گروه که توان بیشتری داشت پا تند کرد تا با ما همپا شود.

تنها چند لحظه بعد به حفره های گوگردی رسیدیم و این یعنی تنها چند قدم تا قله... 

تا به همدیگر تبریک بگوییم نفر جدا شده گروه پشت سری هم رسید و بناگاه بغض اش ترکید و راه بغض های ما را هم هموار کرد. اشک شوق در این مکان مقدس خیلی دور از انتظار نیست اما حال او به گونه ای دیگر بود. هم اشک شوق بود هم اشک حسرت... او افسوس می خورد که دوستانش تا چند قدمی قله با زحمت خود را رسانده اند و به علت یک توصیه ایمنی بجا یا نابجا، انگیزه و اراده پیشرفت را از دست داده بودند... او افسوس زحمت بی سرانجام دوستانش را می خورد...

چقدر بی تابی های زیبای این مرد بخاطر دوستانش، برای من با ارزش بود.  به اندازه صعود به بام ایران...  او هم زمان دو قله را صعود کرده بود... خوش به حال دوستانش!!! 

یا علی مدد