بنام خدا

کودک چند ماهه بی تاب و مضطرب سرو صدا می کردو جیغ های ممتد می کشید . مادرش که به دوخت و دوز مشغول بود توجهی به وی نداشت ...
عموی کودک از راه رسيد ...
او که در بعد از ظهر گرم تابستان ؛ زير افتاب سوزان مسير طولانی را طی کرده و خسته وعرق ریزان خود را بمنزل رسانده بود ؛ بلافاصله سراغ یخچال رفت و لیوانی را پر اب کرد و سرکشید .
هنوز لیوان به نصفه نرسیده بود که جیغ کودک به هوا رفت و چهار دست و پا بسمت عمو هجوم اورد .
عمو زیر چشمی حرکت کودک را دید و موضوع را دریافت : برادر زاده اش بسیار تشنه بود .
کودک را بغل کرد و لیوان اب را به لبهای وی نزدیک ساخت کودک انچنان با دستپاچگی و سریع اب را قورت می داد که اگر عمو بدادش نرسیده بود با نصف لیوان اب خفه می شد .
مادر علت بی تابی کودک را دریافت ...
قهقهه عمو ...
عمو کیف کرده بود . خدایا سیراب کردن یک بچه تشنه عجب کیفی دارد ! ...
در میان قهقهه چیزی گفت :
- عجب کیفی می کرد عباس ( َ‌ ع ) اگر ...
و ... ادامه قهقهه عمو رنگ دیگری بخود گرفته بود ...

یا ابوالفضل العباس ( ع )