بنام خدا

یک هفته است که فکرم کاملا مشغول مرور تابلویی است که در کوه دیدم. طبق معمول کله سحر در رستوران لبریز از کوهنورد کلکچال کنار پنجره پشت به "آفتاب نوزاد" کرده و مشغول صرف صبحانه بودم که دخترک 4-5 ساله زیبا و وروجکی نظرم را جلب کرد.او قطعا زودتر از ساعت 6 صبح پای کوه بوده که قبل از ساعت 8 صبح توانسته خود را به اردوگاه برساند. در دلم مشغول تحسین او بودم که مادرش صدایش کرد. زن جوانی که کنار بخاری بزرگ رستوران زمستانی اردوگاه مشغول خشک کردن لباسش بود و موهای بیرون ریخته از زیر کلاه لبه دارش را چند قسمت می کرد تا همانجا ببافد و بافت!

موضوع جالب توجهی نبود و توجهم به دختر بچه بود که اینبار از کمی آنطرفتر صدای پدرش در آمد که ناز دخترش را برای صرف نیمرو فرا می خواند . نگاهم دختر را بدرقه کرد تا کنار پدر...

گویا آفتاب خیلی بالا امده بود که کله ام داغ کرد و اینبار جایگاهم را تغییر دادم تا داغی صورتم را نیز به گردن آفتاب بیندازم ...

مشغول مرور خاطرات گذشته می شوم و نمی فهمم نیمرو را بهمراه عدسی چگونه خوردم و چای چگونه از گلویم پایین رفت که تا دو روز مشغول پاکسازی دهان مبارک از پوست سوخته داخل دهان بودم و مزه هیچ غذایی را نمی فهمیدم.

... چه دوستان مهربانی بودیم . رفاقتی صمیمی که گاهی مورد حسادت دیگر دوستان می شد. پسر کاملا محجوب و مومن و متقی به تمام معنا . از آنهایی که همه فکر می کردند "نوربالا" می زند و همین امروز و فرداست که نامش پیشوند مقدسی خواهد گرفت و  بر کوچه یا خیابانی خواهد درخشید... اما در کنار هم نماندیم.

اولین قدمی که از هم دور شدیم همراهی من با دوست دیگری بود که گاهی با خود ترانه ای زمزمه می کرد(و از عجایب روزگار آن پیشوند مقدس قسمت او شد)و دومی زمانی اتفاق افتاد که باز هم من موهای تازه روییده بر صورتم را از بیخ و بن تراشیدم و باز هم ... تا اینکه برای اخرین بار زمانی که فهمید همسرم چادر مقدس را کناری نهاده و با مانتو بهمراه من کوهنوردی می کند و ... دیگر بطور کامل بند رفاقت را برید که برید!...

انسان اگر در مسیر زندگی تغییر نکند که انسان نیست . اما گاهی دیگر نمی توان عبارت "تغییر" را بکار برد . گاهی انقلابی در انسان اتفاق می افتد و من سراپا تقصیر از بدو خلقتم "انقلاب" و انقلابیون را دوست داشته ام ...

"آغوشت را برای دگرگونی بگشای اما هرگز از ارزشهایت دست بر ندار!"

یا علی مدد