بنام دوست

گاهی انسان مطالب دلنشينی می شنود که ارزش بازگو کردن دارد حتی اگر کسانی اين اتفاقات را باور نکنند . البته هراتفاقی نيز حکمتی دارد هرچند که افتادن يک برگ زرد بی ارزش از درختی تنومند باشد . بايد که فکرازاد و عقل سالم و دل صاف داشت تا علت و حکمت اتفاقات را دريافت .
از مقدمه بگذريم . داستان زير را که اقای علی ... همکار و دوستمان تعريف می کرد و باورمان نشد تا ...

« برخلاف هرروز که پدرم صبح زود از منزل بيرون رفت انروز تا نزدیکی های ظهر در خانه ماند و برای دیدن یک دوست که معمولا در کارهای مهم با وی مشورت می کرد از خانه خارج شد تا در مورد فروش يا ساخت و ساز منزلمان که ديگر خيلی قديمی شده بود با وی مشورت کند ولی پس از نيم ساعت با يک گونی پر برگشت .
مادرم که انتظار نداشت پدر به اين زوديها برگردد علت را جويا شد و پدر از گفتن علت طفره رفت .حتی مادر از داخل گونی جویا شد و پدر در یک کلمه به او جواب داد :
- ابزار است زن .
بعد هم برای من خیلی واضح بود که مادر را پی نخود سیاه به منزل خواهرم که در نزدیکی منزل ماست فرستاد .
بلافاصله که مادر از خانه بیرون رفت پدر بیل و کلنگ اماده کرد و شروع به کندن باغچه حیاط خانه مان کرد و مرا نیز بکمک طلبید .
تازه کارمان تمام شده بود که مادر از در وارد شد و یکه خورد . چطور می توانست باور کند که در همین فاصله اندک که در خانه نبود در باغچه حیاط خانه مان - انهم در وسط شهر تهران بزرگ - یک « قبر» سبز شده بود .
باور کردنش حتی برای من سخت بود ولی خوب در همین مدت کوتاه من و پدرم در داخل باغچه خانه مان قبری کنده و جنازه ای را دفن کرده بودیم .
پدر تعریف کرد :
- داشتم می رفتم که به ذهنم گذشت مسیرم را اندکی کج کنم تا فاتحه ای برای پدرم بخوانم ( پارک الهی واقع در یکی از محله های جنوب تهران که قبلا قبرستان بود و اکنون به پارک کوچک محلی تبدیل شده است و پدرم دقیقا جای قبر پدرش را می دانست و گاهی به انجا می رفت و فاتحه ای می خواند ) که دیدم در پارک تجمع شده است . نزدیک شدم دیدم درست سر قبر بابای بنده شلوغ است . نزدیکتر که شدم دیدم پدرم را دراورده اند . ( برای کاری انجا را کنده بودند و با استخوانها ی یک جنازه مواجه شده بودند و چون از سابقه محل اطلاع نداشتند نگران شده بودند و زنگ زده بودند پلیس و قاضی کشیک و پزشکی قانونی امده بود ... ) خلاصه تا رسیدم بر سرم زدم و بر سرشان دادکشیدم که ای نامردها چکار بکار پدرم دارید و ...
قاضی کشیک را از سابقه محل باخبر کردم و گفتم که اینجا قبر پدر من است و شما پدر مرا دراورده اید . قاضی نیز که به قدمت جنازه و سابقه محل پی برد دستور داد پدرم را در یک گونی ریختند و بدستم دادند و ...»
اری . داستان باورمان نشد تا به بهانه خوردن شاه توت به خانه علی اقا رفتیم . قبر پدربزگش در وسط باغچه بود . خدا بیامرزدش که باعث شد تا این خانه حفظ شود تا ما نیز توتی بخوریم .

شاید اصطلاح « پدرم را دراوردند » نیز چنین داستانی داشته باشد ! والله اعلم .