بنام خدا

"باران باش و نپرس کاسه های خالی از آن کیست"

بسیار دیده شده که استدلال غیر منطقی پیران در مقابل احساسات جوانی کم آورده که البته علت آن نیز کاملا مشخص و مبرهن هست. وقتی پای احساسات و عواطف جوانی وسط می آید پای استدلالیان چوبین می شود.

اما گاهی اتفاق هم اتفاق می افتد پیران بر "منطق لنگ"خود پافشاری می کنند با اینکه می دانند حریف "جهل تند جوانی" نخواهند شد و این کشکش و چالش نتیجه ای غمبار پیدا می کند و گاهی هم فاجعه آمیز...

شب عید غدیر ، به جشنی دعوت بودیم که قرار بود جشن عروسی دو جوان خوشبخت باشد اما به تنها چیزی که شبیه نبود جشن بود .همه دوستان عروس و داماد دعوت شده بودند و لی پدر و مادر ها و همه فامیلهای هر دو زوج این وصل و جشن را تحریم کرده بودند ... پس گرچه ابتدای جشن بعضی از دوستان سنگ تمام گذاشتند اما در پایان مراسم تا اشک عروس خانم از "بی کسی" در آمد داماد یاد "ناکسی" ها افتاد و اینچنین شد که به یاد ماندنی ترین و شادترین شب زندگی دو جوان به غمناکترین و غمبارترین شب زندگیشان بدل گردید...

پس از اینکه ان دو جوان را در خانه بخت شان تنها گذاشتیم با چشمانی اشکبار و قلبی اندوهگین بهمراه همسر مهربان سوار بر مرکب سفید و گل آراسته عروس و داماد شدیم تا به منزل برگردیم ... در فکر شب غمبار دوستمان غوطه ور بودیم که به ناگاه با صدای بوقهای شادی خودروهای اطرافمان در صدد بر آمدیم تا خودرو عروس و داماد خوشبخت را نظاره کنیم که مبهوت ماندیم .

همه این خودروها در اطراف خودرو گل زده ما بوق شادی می زدند و چراغهای فلاشر خود را روشن کرده بودند ... آنچه باعث سوء برداشت انها شده بود چادر عروس همسرم بود که نخواسته بود بعد از عروسی با چادر مشکی خود تعویض کند ... اینکه هنوز مردمانی در دور و بر ما هستند که "شادی دیگران" را بهانه می کنند تا شاد باشند یا از شادی دیگران شاد می گردند نه تنها نتوانست غم و اندوه دلمان را بکاهد که بر شدت آن افزود ...

هر کسی بوقی زد و رد شد اما یکی از خودروها که ظاهرا متوجه ناراحتی ما شده بود بوق زنان در اطراف ما می چرخید فلاشر روشن کرده بود و صدای موسیقی شادش فضای خلوت خیابان را پر کرده بود . پسر جوانی که مادرش در کنارش نشسته بود و دو دختر جوان که در صندلی عقب چشم در چشم عروس خانم داشتند ... عاقبت هم راننده تاب و توان خود را از دست داد . در وسط اتوبان جلوی خودرو ما ایست کامل کرد . پیاده شد و با صدای موسیقی پخش خودرو خود به حرکات موزون پرداخت . مادرش پیاده شد و به سمت همسرم آمد صورت اشکبار او را بوسید و به او تبریک گفت و باعث و بانی غمبار شدن بهترین شب زندگی او را نفرین کرد !!! ... مرد جوان که متوجه شد نیمه شب اتوبانی را مسدود کرده به سمت من آمد و تبریک گفت :

داداش ! خوش باش ... دامادی مثلا ... بهترین شب زندگیته ... گریه چرا ؟!!!

مرد غیور و زن مهربان نمی دانستند که ما مهمان جشن عروسی بودیم و ما نمی توانستیم توضیح دهیم ... هیچ جوابی برای حس "انسان دوستی " آنها نداشتیم ...

شاید اگر انسانها کمی گذشت داشته باشند و کمی دورتر را ببینند راضی به آزار هیچ بنده ای نمی شوند چه برسد به پاره تن شان ... انسانها اگر به عشق احترام بگذارند و از بچه های خود حمایت کنند خیلی زود در می یابند که " بنی آدم اعضای یکدیگرند..."

تذکر : متن بالا هیچ ربطی به من ندارد . یک خاطره عاریتی است . همین.

پینوشت کاملا بی ربط : روزی به شماره اش زنگ خواهی زد. جواب خواهی شنید که : "این شماره واگذار شده است"!

یا علی مدد