بنام خدا

هنوز هوای زیارت قبلی از سرم نپریده بود که باز دعوت شدم . اکراهی در کار افتاده بود که در بین زمین و آسمان معلق بودم . اکراه برای "رد دعوت" بزرگوار بزرگ زاده بزرگ تبار تنها به بهانه سنگینی مسئولیت بود . خیلی سخت است همه دار و ندار مردی را در سبدی برداری و بیفتی به جاده ای ...

نماز صبح را خواندم اما هنوز آمادگی زیارت پیدا نکرده ام . در هیچ یک از پابوسی ها چنین حالی نیافته بودم . خود را سپردم به موج جمعیت مشتاق زائر تا وقت دعای ندبه فرا رسد بلکه با ناله و ندبه اذن دخول بگیرم از حضرت عشق...

به صحن مقدسی رسیدم که صدای نقاره ها بلند بود . غرق در موسیقی نقاره ها تکیه بر دیوار دادم تا رخصت عطا شود اما گویی اکراه عقلایی ام برایم گران تمام شده است و باید که پشت در بمانم...

صدای هشدار وصول ایمیل روی گوشی همراه بی هیچ اراده ای توجه ام را جلب کرد. بخصوص که در این حرم ورود امواج هر آنتنی ممنوع است... پیامی از سر لطف واصل شده بود پیامی از یک دوست قدیمی : یکی که مثل هیچکس نیست...

تا نقاره ها از صدا بیفتند دربهای حرم باز باز بود ... زیارتتان قبول .

***

خدایا چرا این سفر با همه سفرهای قبلی متفاوت است . چرا نمی پذیردم . ترا به هر که دوست داری راهم بده ... اینهمه راه امده ام . خسته و پر اضطراب ...

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز

باز هم حادثه صبح تکرار می شود. آنهم زمانی که انتن کاملا قطع می باشد و علامت ضربدر قرمز بالای آیکن آنتن پیداست... صدای دق الباب است که مرا متوجه خود می کند . اینبار مادری به مهربانی همه مادران دنیا که آرامش خداوندی به او هدیه شده  پیامی حاکی از محبت ارسال کرده است ... زیارت قبول خداوند آرامش .

***

درست وقتی که فکر می کنی دست عده ای رو گرفتی بردی زیارت،  تازه می فهمی که نه...!  دستت رو گرفتن بردن زیارت.

لازم نیست حتماً "خوب " باشی ، دوستان خوبی داشته باشی کافی است... روسیاه روسیاه هم که باشی با لطف دوستان سعادتمند خواهی شد.

التماس دعا