بنام خدا

برنامه ریزی و انجام امور با برنامه ریزی یکی از اصول مدیریت بشمار می رود و حتی زندگی بخصوص برای کسی مثل من حقیر که بدلیل اجتناب از "تنش" همیشه سعی کرده ام محتاط و با برنامه ریزی عمل کنم.

گاهی می شود حتی برای یک سفر ساده چند ساعته یک هفته تمام برنامه ریزی کنم هر چند در خیلی اوقات هم خیلی ضربتی تصمیم گرفته و اجرا کرده ام که جزو سفرهای خوب زندگی ام هم بوده اما بهرحال احتیاط و بخصوص برنامه ریزی جزو لاینفک زندگی ام شده اند و چقدر سخت کار را پیش می برد این موضوعی که شاید خیلی هم اصولی نباشد!

برای سفر و صعود به سبلان از سالها پیش برنامه می ریختم ... تعیین زمان سفر و صعود ، تمرین و صعود هفتگی به توچال و کلک چال و ... ، خرید مایحتاج و چک کردن تجهیزات و ... اخذ اجازه از خانواده (سختترین قسمت کار!!!) مرخصی از اداره و از همه مهمتر هماهنگی با دوستان کوهنورد و ... اما هر بار به مشکلی بر می خوردیم و برنامه لغو می شد.

سال قبل تا شابیل رفتیم و مصادف شد با روز بابک خرمدین و نیروی انتظامی از صعود ممانعت کرد ، سال قبلش که با مرحوم ستوده هم هماهنگ شده بودم (قرار بود خدا بیامرز در یکی از یخچالهای سبلان تمرین داشته باشند) یکی از همراهان انصراف داد و خورد تو ذوق همه همراهان، سال قبلترش درست روز سفر شدیداَ بیمار شدم و سال قبل از آن هم درست یک روز قبل از سفر تصادف کردم و گرفتار و ...

اما امسال درست روز 13 خرداد وقتی با همسر محترمه مشغول خرید از فروشگاه بودیم به یکباره تصمیم گرفتم و مایحتاج برای چهار نفر خریدم و هنوز از فروشگاه خارج نشده بودیم که از بین دوستان و همپاهای قدیمی یکی (همان پسر عموی عزیزم) اعلام حضور کرد و همین کافی بود ... و ساعاتی بعد در مسیر بودیم ... چقدر راحت !

اما ... در پست " سفر عشق - صعود سبلان" نوشتم که وقتی از پناهگاه راه افتادیم پسر جوان 20 ساله ای در حالیکه تنها یکدست لباس گرمکن تنش بود و یک کلاه پشمی گذاشته بود همراه ما سوت زنان در حرکت بود . به خیالم امد که قطعاَ از انهایی است که در پناهگاه می مانند و حالا امده تا دور پناهگاه قدمی بزند ... سلام و علیکی کردیم و همپای ما امد بالا ... نه لباس مناسب ، نه کوله پشتی ، نه باتوم و یخ شکن ، نه حتی جرعه ای آب یا لقمه ای نان ... و حتی کفش نامناسبی که پوشیده بود روز قبل پاره شده بود ... تصور نمی کردم که او نیز قصد قله داشته باشد و هر بار که به قصد نفس تازه کردن می ایستادیم منتظر بودم که خداحافظی بگوید و برگردد. حتی زمانی که دوست و همپای عزیزم بعلت افت قند مجبور به برگشت شد از او خواستم که همراه او برگردد اما حسین آقا مصمم تر از آن بود که فکر می کردم.

 حسین و سنگ محراب

وقتی چنین دیدیم دوستم تمام تجهیزاتش را به او داد تا حداقل چنانچه بالاتر وضعیت هوا بد شد بنده خدا آسیب نبیند و البته کمک زیادی هم به او کرد.

هر چقدر هم که بالا می رفتیم می گفت خدا خودش تا اینجا دستم را گرفته و آورده تا قله هم می برد...

و چنین شد که حسین آقا خیلی راحت و بدون هیچ برنامه ریزی ، تجهیزات ، مایحتاج و حتی جرعه ای آب توانست پای بر قله ای بگذارد که من حتی از زمانهای قبل از تولد او برای صعود به این قله برنامه ریزی کرده بودم و به مرحله اجرا در نیامده بود ... تازه به این فکر می کنم که شاید اگر مرا نیز به حرم راه دادند به برکت وجود همین حسین آقای با توکل بود... برای همین بود که بهش گفتم که حسین آقا هیچ می دانی خدا ترا چقدر دوست دارد؟

و او از نعمت خانواده برایم گفت . از نان پاک و حلالی که پدر با زحمت در می آورد و اسمی که زیباترین اسم در روی زمین است :"حسین".

 پدرش دوست داشته نامش را "آراز" (چقدر این نام را دوست دارم ) بگذارد اما مادرش دوست داشته نام "دردانه خدا" را بروی فرزندش بگذارد...

و اما ...

یاد سفارش دوست دوران سربازی ام افتادم که می گفت بعضی ها سنگ زیرین آسیاب هستند. هرچقدر به زندگی و در زندگی سخت بگیرند زندگی نیز به آنان سخت می گیرد و بر عکس بعضی ها سنگ فوقانی آسیاب هستند . زندگی را راحت می گیرند و زندگی نیز با آنان سازگارتر است. راحت می چرخد ...

توجه داشته باش !

با توام !: سنگ زیرین آسیاب اصلا نمی چرخد صرفاَ برای تحمل فشار است . اگر می خواهی روزگارت خوب بچرخد پس سنگ زیرین نباش . همین! ... داری که چی گفتم.؟!

 یا علی مدد