بنام خدا

از وقتی چشم گشودم همیشه یکی از آیات عظمای الهی چشم نواز زیبای زندگیم بود چون عروس خوابیده بر سبزه زار که شوق  آرزوی وصالش اشکم را بی اختیار سرازیر می کرد. این شوق از دوران کودکی همراهم بود.

از کودکی دورترین چشم نواز سمت قبله ام "بزقوش" بود و چشم نوازترین منظره پشت به قبله ام کوهی عظیم بود در دوردستها که همیشه رو سفید بود و مغرور. آبادانی آبادی ما و خیلی از آبادیهای دیگر به برکت همین کوه بلند و مغرور همیشه تاجدار بود.

سبلان - سلطان ساوالان

دورترین خاطرات کودکی من مربوط به عشایری بود که سوار بر قطار قطار شتر بهمراه گله گله گوسفند در فصل گرما به سمت این کوه سرافراز می رفتند و دل ما را نیز با خود می بردند و تا زمانی که نزدیک فصل سرما باز هم سوار بر قطار قطار شتر از راه برسند و به سمت مناطق گرمسیر کوچ کنند به انتظار می ماندیم. شاید همین خاطرات زیبای دوران کودکی است که عشق "کوچ" را در دل ما کاشت و عاقبت شدیم کوچ نشین!

دامنه سبلان - محل اسکان عشایر

اما عشق وصال این تاجدار دست از سر این کوچ نشین برنداشت  و معشوق عظمی نیز هر بار "بچگی" و "نارسی" و "ناتوانی" را بهانه کرد و دست رد به سینه عاشق کوفت که ... نه جولانگه توست !

پناهگاه سبلان 

اما پس از چندین بار تلاش ناکام اینبار نوبتش رسیده بود تا به یکی از سه آرزوی بزرگ زندگیم  جامه عمل بپوشانم و ... چقدر دوست داشتم  سفر عشق را بهمراه "یار مهربان" و همسفر زندگیم باشم ... که نشد.

اقا ذبیح الله و حسین در ابتدای مسیر 

از فرصت تعطیلی 14 و 15 خرداد نهایت استفاده را کرده و با  همپا و همنورد قدیمی و پسر عموی عزیزم  راهی این سفر شدیم. راهی سبلان . سلطان ساوالان...

مسجد و پناهگاه سبلان

ساعت 3 صبح روز 14 خرداد راه افتادیم و پس از تجربه ترافیک نیمه شب خروجی شهر تهران و کورس با پلیس بزرگراه تهران - زنجان ، رانندگی در جاده زیبای سرچم ، نم نم باران و صبحانه خوشمزه اردبیل و آب و هوای نمناک ، مه آلود ، اوباهای عشایر ، دشتها و کوههای سبز سبز سبز دامنه سبلان درست ظهر روز 14 خرداد رسیدیم به آبگرم شابیل که خانواده های زیادی در کانکسهای اجاره ای و چادرها در حال استفاده از هوای عالی دامنه سیلان بودند البته بهمراه آبگرم شابیل .

در مسیر سبلان 

کاسه ای آش دوغ خوشمزه خورده و پس از اقامه نماز لباس عوض کرده و با یکی از اعضای گروه کوهنوردی بجنورد و دو تن از دوستان تبریزی اش با یک دستگاه لندرور راهی پناهگاه شدیم. دوستان تبریزی ماه پیرمردهایی 60-70 ساله بودند که از صعودهای قبلی خود تعریف کردند. صعودهایی که با چه مشقتهایی همراه بوده و صعود سبلان 10 - 12 روز طول می کشیده است !

 در کادر دوربین گروه هامون شوشتر

در کادر دوربین عکاس گروه کوهنوردی هامون شوشتر(آقا هادی ، من و حسین)

تمامی اتاقهای پناهگاه پر از کوهنوردانی بود که "قرق" کرده بودند و دیگر کسی را به داخل راه نمی دادند. گرچه ما چادر و امکانات بهمراه داشتیم اما دیدن بعضی رفتارها بدور از اخلاق کوهنوردی بود . دو نفر از کوهنوردانی که پای پیاده از شابیل رسیده بودند و کاملا "آبکشیده" و بدون چادر با خواهش و تمنا اجازه ورود می خواستند و دریغ از ذره ای جوانمردی ... در نهایت هم  یکی از کوهنوردان تبریزی که بعدها فهمیدیم "آقا یحیی" است که 120 بار سبلان را صعود کرده آنها را به اتاق خود راه داد تا لباسهای خود را بچلانند که وقتی متوجه می شود لباسی هم برای تعویض ندارند از لباسهای خود به انها می پوشاند .

 گروه کوهنوردی از دو مسیر به سمت سنگ محراب

آقا هادی می گفت این گرده را "گچی قران" (بز کشان) نام گذاری کرده اند بعلت شیب تندش البته

 خوشبختانه برف صبحگاهی بند آمده و تا اینجای کار  پیش بینی هواشناسی درست از آب در امده و اگر باز هم درست باشد فردا در هوای آفتابی صعود خواهیم کرد .

گوشه ای را انتخاب کرده چادر می زنیم و با همپای خوبم برای دومین بار شبی بیاد ماندنی را در چادر سپری می کنیم . با اینکه تمامی لباسها و کاپشنهایمان را پوشیده ایم و در کیسه خواب تا منفی 10 درجه خزیده ایم تا صبح می لرزیم . لذت این شب بیاد ماندنی است. بخصوص که با همهمه ای که محوطه پناهگاه ایجاد شده متوجه حضور خرسی و توله اش می شویم که برای خوردن نان خشک مهمان کوهنوردان شده اند.

عکس یادگاری با سنگ محراب 

عکس یادگاری با سنگ محراب

نزدیکی های صبح با استفاده از کپسول گاز چادر را کمی گرم کرده و چرتی می زنیم و پس از طلوع آفتاب صبحانه مختصری خورده و راه می افتیم .

مسیر پر از گروههای کوهنوردی است که از سرتاسر ایران آمده اند . گروه بزرگی از شوشتر (شهر آبشارهای زیبا) ، بجنورد ، ساری ، تهران ، ارومیه و تعداد زیادی از تبریز و اردبیل و مشکین شهر و ... متاسفانه پس از یکساعت همپای عزیزم بعلت افت قند شدید از ادامه مسیر باز می ماند و من بهمراه حسین آقای اهل صوفیان (یکی از دو نفری که صحبتش شد) به مسیر ادامه می دهیم .

سنگ محراب 

سنگ محراب

(اسپری نوشته هایی که کار "دره نورد"هاست. کوهنوردها که از این کارها نمی کنند!!!)

حسین 20 ساله گرچه فاقد هرگونه تجهیزاتی است و حتی در پیاده روی روز قبل کفشهایش پاره شده و اکنون با لباسهای امانتی آقا یحیی(که خدا حفظش کناد) در حال صعود است با من همراه می شود . حسین اراده کرده  و دل در "توفیق" حضرت باریتعالی بسته است تا قله صعود نماید. با اینکه یکبار هم دچار افت قند شد و با یک لیوان آب قند و نبات حالش جا امد .

 حسین و سنگ محراب

حسین آقا (اهل صوفیان)

(خدا بعضی ها را چقدر دوست دارد. او براحتی و شاید بدون هیچ برنامه ریزی ، تجهیزات ، تغذیه و ... و دغدغه ای صعود کرد)

مسیر صعود خیلی شلوغتر از مسیر دربند - شیرپلا است. خانمهای کوهنورد زیادی بهمراه گروهها صعود می کردند و اغلب مورد تشویق بزرگان گروه قرار می گرفتند . دختر بچه 14 - 15  ساله ای که تنها سه ماه از دوران کوهنوردی خود را پشت سر گذاشته بود اکنون بهمراه پدرش صعود افتخار آمیزی را تجربه می کرد.

روی دریاچه یخزده سبلان

روی دریاچه یخزده سلطان ساوالان

هر چقدر بالاتر می رفتیم  بعلت رطوبت زیاد و ارتفاع بالا بعضی ها دچار مشکل تنفسی می شدند و بر می گشتند اما شکر خدا بدون مشکل خاصی و با توکل به حضرت بازیتعالی به صعود ادامه دادیم و در مسیر با آقا هادی از تبریز آشنا شدیم . آقا هادی که بعلت مشکل دوستش آقای علوی از سرعت خود کاسته بود با ما همراه شد و بریده هایی از توحید مفضل امام صادق (ع) برای ما گفت که کلی لذت بردیم .

حسین و هادی بروی دریاچه سبلان

آقا هادی (اهل تبریز) و حسین آقا(اهل صوفیان)

آقا هادی که بارها سبلان را صعود کرده گرده "گچی قران"(بز کشان) و سنگ محراب را از دور نشانمان داد . سنگ محراب فاصله کمی از دریاچه دارد . صخره سنگی بزرگی که گفته می شود حضرت زرتشت همه ساله مدتی در کنار این سنگ به عبادت مشغول می شده است .

کوه سبلان برای ما آذری ها کوهی مقدس است و سنگ محراب را به اندازه غار حرا دوست داریم و خیلی ها نیز معتقدند حضرت زرتشت در کنار همین سنگ دفن شده است (والله اعلم).

دریاچه یخزده سبلان

 دریاچه یخزده سبلان

(آنقدر بدورش گردیدم تا خلوت گزیدم)

در روایت هم داریم که حضرت پیامبر اعظم (ص) فرموده که سبلان کوهی از کوههای بهشت است و در آن دو نفر از پیامبران خدا مدفونند (نقل به مضمون) که قطعاَ یکی زرتشت پیامبر است و یکی دیگر در دامنه سبلان (سمت سراب) قبری مشخص دارد (البته بدون بنا و حرم و  ...) .

دیدن دریاچه یخزده سبلان به معنای راه یافتن به حرم یار است ... راه یابی به این حرم  آیت الله العظمی آرزوی دیرینه ای بود که به حول و قوه خدا محقق شد. خدایا شکرت.

من و حسین و دریاچه یخزده سبلان

سجده شکر به جا می آوریم . تفاوت این قله با قلل دیگر همین است . همه به همدیگر تبریک می گویند و بسیاری از آذری ها "زیارت قبول " .

نزدیک یک ساعت در قله و روی دریاچه یخزده توقف می کنیم . یک همشهری آهنگی حماسه ای جالبی پخش می کند که همه اذر ها را به هیجان می آورد . آذری ها "یاشاسین آذربایجان" سر می دهند و همه جواب می دهند . خوزستانیها فریاد "پایدار باد خوزستان " و سایرین آنها را تشویق می کنند . گروه "داها" ساری تیمشان و "مازندران سبز " شان را به رخ می کشندو  مورد تشویق دیگران قرار می گیرند. پیرمردی خوش صحبت و شاد با این گروه همراه است که نشاط پخش می کند به کل جمع ... نمی دانم چرا ولی هر قله ای که می روم بدنبال مرحوم ستوده می گردم . خدا بیامرزدش.

همه را یاد می کنم . برای همه دلبستگان و دوستانم سلامتی و "آرزو " هایشان را آرزو می کنم . از جمع دور می شوم تا لحظه ای با خدای خودم تنها باشم و شکرش گویم ...

چه لحظات زیبایی . از توصیفش ناتوانم . فقط همین بس که اگر از زیارت "عزیز دردانه های خدا " که بگذریم ، خدا بهترین لحظات عمرم  را به ثبت رساند... همیشه آرزو داشتم از بلندترین نقطه اذربایجان رو به حرم "دردانه خدا" بایستم و زمزمه کنم : السلام علیک یا ابا عبدالله ...

سبلان از کنار شیروان دره سیچقدر دوست داشتم سفر عشق را با یار مهربانم همپا و همنورد باشم و چقدر دوست داشتم که خبر صعودم را به او بدهم . در کنار دریاچه آنتن نبود اما وقت برگشت درست کنار سنگ محراب صدای زنگش در آمد . مثل همیشه به موقع ... از شنیدن صدایش به وجد آمدم و تنها توانستم جواب سوالش را بدهم . می دانست چه بپرسد : "به عشق ات رسیدی" (...) و  تنها یک کلام  : "شکر" ....

پس از برگشت لذت آبگرم شابیل همه خستگی ها را حل کرد . وقت برگشت در کنار شیروان دره سی باز هم چشمم به جمالش افتاد ... چقدر زود دلتنگش شدم باز !

سبلان -سلطان ساوالان

پینوشتها:

1 - گزارش گروه کوهنوردی هامون شوشتر از صعود سبلان

2 - گزارش و عکسهای زیبای آقای جمشید نانوازاده از صعود به سبلان

3 - در قله دوستان کوهنوردی را دیدیم که با 40 سال سابقه کوهنوردی (!!!) در حال نوش جان کردن طالبی و متاسفانه دور ریختن پوست طالبی ها بودند(شاید به این خیال که خیلی زود تجزیه می شوند در حالیکه به هر حال محیطی مقدس و پاک را آلوده می کردند ) . دوری زدیم تا بعد از رفتنشان آشغالها را جمع کرده با خود ببریم که خوشبختانه وقت برگشت محیط را کاملاً پاک یافتیم . یا خود و یا دیگر کوهنوردان پاکسازی کرده بودند. حسین آقا پلاستیکی پیدا کرده بود و نگه داشته بود تا وقت برگشت آشغالهای مسیر را جمع کند که باز هم خوشبختانه کسی از او غیورتر بود ... باعث افتخار بود که کوهنوردان عزیز  طبیعت زیبا را مراعات می نمایند.

4- برای دوستی که بی دوست صعود کرد: گرچه نارفیق شدی و با "دیگران" پیوستی ... اما من بر فراز سلطان یادت کردم رفیق!

5 - خیلی بعدترنوشت: می بینم که کوهنورد شدی دوست من!خوشحالم. خدا شکر که از لاک خود بیرون آمدی.ازدیدن همه دوستانم خوشحال می شوم بخصوص اگر "برقرار" و "برفراز" باشند. همیشه بر فراز باش.

صعود سبلان و دماوند را هم تبریک گفتم ... شاید شنیده باشی... شاید!

6 - صعود در زمانی که یخ دریاچه آب شده است- گزارش دوست گرانقدر جناب آقای مهدی فرامرزی

 

و در پایان برای اینکه در این پست به یادگار بماند:

ما می پنداریم که شهدا رفته اند و ما مانده ایم . حال آنکه شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است.

سید شهیدان اهل قلم : شهید اوینی

یا علی مدد