بنام خدا

چند وقتی است که خوابهای پریشان امانم را بریده ... اینکه مدام در بیداری حواس ات درگیر مشکلات غیر قابل رفع دوست عزیزی است که دقیقاَ تکرار تلخی های دوست عزیز دیگری در سالهای پیش است. عیناَ و بدون کم و کاست . انهم درست در همان فصلی که برای دوست سابق ات اتفاق افتاده .با این تفاوت که ماجرای تلخ دوست سابق در غیبت تو بوده و حالا ماجرای این دوست دقیقاَ جلوی چشمانت اتفاق می افتند. تلخی ها دو چندان و مضاعف می شود بخصوص که هیچ کاری هم از دستت بر نمی آید ... بعد متهم می شوی به اینکه دچار افسردگی شده ای ... هر چند هر چه از دوست رسد نکوست!

 همین چند وقت پیش بود که من و دوست سابقم در مسیر کوهنوردی همیشگی دچار حمله دو سگ کاملا متضاد شدیم . یکی قوی هیکل و دیگری سفید ، پاکوتاه پشمالو ،زیبا و فانتزی ... آنقدر که حرصم از سگ فانتزی در آمد از سگ وحشتناک قوی هیکل کف بر دهان نیامد ... ایکاش کسی پیدا می شد تعبیر این خواب را برایم می گفت .

هفته پیش دوست عزیزم را دیدم که در کنار اتوبان کنار گذر محل بهمراه دو دختر نیم وجبی دوقلوی نازش منتظر ماشین ایستاده است مظلوم و بی کس . چقدر دلم برایش سوخت که مجبور است این دو طفلک دو ساله را همیشه با خودش اینطرف و انطرف ببرد . چقدر دوست داشتنی هستند این دخترکان دوقلویی که سارافون زیبای آبی تن هر کدامشان کرده است . هوش از سر من "پسرزا"(!)برد .  نفرینی کردم بر مادربی رحم بی عاطفه که این سه طفلک را رها کرده و رفته پی خوشی!!! ... چرا ظرافت ، لطافت و احساس و عشق و بخصوص از خود گذشتگی و عطوفت از دل زنان این سرزمین رفته !

رفته بودیم کویر گردی با گروهی از دوستان و همکاران ، عارضه ای پر از خار دیدم و خواستم به وسط این خارستان سرک بکشم که "تخم جنی" نقاب زده را دیدم که کمین کرده بود تا مثلا مرا بترساند و من برای اینکه نشان بدهم چقدر ترسیده ام جیغهای بنفش کشیدم . بیچاره خودش بقدری ترسید که پا به فرار گذاشت... چقدر قهقهه زدم . خود از قهقهه ام از خواب بیدار شدم . هنوز داشتم قهقهه می زدم ...

جالبتر اینکه بعد از خوابیدن باز هم در همان کویر بودم و سوار موتور همان دوست عزیزم  که داشتیم به قطاری که راه را بریده بود با سرعت نزدیک می شدیم در حالیکه فهمیدیم موتور ترمز ندارد... اینبار از وحشت از خواب پریدم . ظاهراَ داشتم فریاد می کشیدم. بیچاره ...

صبح همزمان همسایه های طبقه بالا و پایین توی راه پله حالم را پرسیدند. نگران بودند .هنوز بعد از قهقهه نیمه شب من خوابشان نبرده بوده که با صدای نعره من بیچاره ها تا صبح نخوابیده بودند ...

یعنی دارم مالیخولیا می گیرم . باید خودم را به حبیب برسانم . معالجه هم نشد حتماَ حجامت خواهم کرد. دوایش هم افاقه نکند دعایش بی اثر نخواهد بود.

یا علی مدد