بنام خدا

کلاَ حافظه خوبی ندارم.بخصوص نام کسانی که در گذر زندگی مدتی هم مسیر بوده ایم . با خیلی ها مدتی دوست بوده ایم و بر اثر قانون زندگی "جدایی" بین ما افتاده و هر از چند گاهی که باز هم بر اثر قانون دیگر زندگی دیداری "اتفاق" افتاده چهره دوست بر ذهن حک شده آشنایی می دهد اما هر چه زور می زند "نام" اش به یاد نمی آید که نمی آید ...

هر چقدر به چهره اش دقیق شدم بیشتر " شیرین" زد اما سابقه آشنایی مان یادم نیامد که نیامد. هم برای اینکه او از سایه نگاههای سنگین من خلاص شود و هم من ذهنم را خلاص کنم باب صحبت را گشودم . اما از هر دری که وارد شدم به بن بست خورد . در مسیر زندگی مان هیچ جاده مشترکی نیافتیم. حتی دریغ از یک نقطه تقاطع. عاقبت هم از دست کنجکاوی هایم فرار  را بر قرار ترجیح داد.

شاید بیش از یکساعت تمام جاده های زندگیم را مرور کردم و عاقبت یافتم. حدود 20 سال پیش مسافر سرپایی اتوبوس خط واحد میدان آزادی - میدان ولیعصر بودم و درست بالای سر دو نوجوان ایستاده بودم که یکی جوکهای نغز به دیگری می گفت و من تنها شنونده توفیق اجباری این جوکها بودم . یکی از انها خیلی جالب بود و شاید تنها جوکی است که همیشه به یاد دارم .

کی گفته من حافظه خوبی ندارم!!!

یارو بعد از پنجاه سال از زنش طلاق می گیره / زنش رو طلاق می ده . دوستش ازش می پرسه که اسم زنت چی بود ؟ میگه از بس که ازش نفرت داشتم اسمش رو هرگز نپرسیدم!!!

پ .ن : نوشتم که به یادگار بماند.