بنام خدا

گویند : بعد از اینکه آوازه عشق فرهاد کوهکن در کوه و دشت پیچید و برای طایفه شیرین رسوایی به بار آورد،برادران شیرین بر سر فرهاد ریختند و تا می شد استخوانهایش را به پیچیدند و فرهاد هم برای نمایش عشقش به شیرین همه تیشه هایش را فروخت و یک نیسان آبی خرید و درشت پشت نیسان نوشت : شیرین.

بار دیگر برادران غیور بر سرش ریختند و نام ناموس شان را از در و دیوار نیسان زدودند .

روز دیگر فرهاد در پشت نیسان آبی اش نوشت : تلخ ...

 چندی نگذشت که باز هم برادران غیور بر سرش ریختند که شیرین ما "تلخ" ترا نیز "شیرین" می خواند ...

از فردا پشت نیسان آبی فرهاد هیچ نوشته ای نبود ... فرهاد فهمیده بود که شیرین خط او را خوانده است!

×××

و اما چقدر این شعر برایم غم انگیز بوده و هست :

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین         خبری برده و غمگین دل فرهاد کنید

پ ن : نوشتم که به یادگار بماند. برای خودم  (؟؟؟) . ضمناَ هیچ کس اینرا نگفته است اگر کسی گفته باشد جز من نبوده است!

لینک : سفرنامه های "پسران" به پلنگ دره و آبگریم لاویج در وبلاگ دستیار گردشگری