بنام خدا

 سفر به "ولایت" همیشه با همه سفرها فرق می کند .سفر به خویشتن خویش است درست مثل شاخه ای که از بدنه اصلی جدا شده و در باغ دیگری قلمه زده شده باشد و این "قلمه" با اینکه خود ریشه در خاک دارد اما چشمش همچنان در پی ریشه های اصلی خویش است.

"عیدانه " عمه بهانه ای بود برای سفر به زادگاهمان. اما در زادگاهمان نیز همه ریشه هایمان زیر خاکند. اصلا خاصیت "ریشه" در خاک بودن است !!!

ریشه هایمان در ورودی روستا هستند و ما سر ظهر بالای سرشان هستیم . مخصوصا سر ظهر را انتخاب کرده ایم تا متحمل نگاههای اهالی روستا به چند "غریبه" نشویم !

 از همان ابتدا شروع می کنیم.جلوتر از پدر و مادر و عمه توی "شهر ریشه ها" قدم می زنم :

 


- آقا! این حاج رمضان پسر عموی پدرتان است. خدا بیامرزدش چقدر از باغش "الچا"(گوجه درختی) دزدیده و خورده ام.

همگی می نشینند و حال و احوال می کنند...!

- این آتا خان پدر شهید واحد است ...

- مادر ! این زن دایی تان است ... زن حاج علی اکبر. این دائی حسن تان است مادر...مادر ! دایی علی اکبر ...  آقا!  این حاج عظیم است همان پسر عموی پدرتان که همسایه تان بوده و اذیتتان می کرده . خدا بیامرز از بس که کج نشسته در زندگی الان هم قبرش کج و کوله شده ...

پدر عتاب می کند :

- بس کن پسر ! خدا بیامرزدش .خانه آخرت باید آباد باشد...

خدا بیامرز از همسرش 5 دختر داشت یکی از یکی مهربانتر که حق خواهری به گردنم دارند اما پس از مرگ همسرش با دختر جوانی که شاید همسن دختر وسطی اش بود و در خانه شان کلفتی می کرد عروسی کرد و دختر کلفت پدر دخترها را در آورد...

این یکی خاله صغرای مادر است . مادر را صدا می کنم کنار منزل ابدی خاله می نشیند ...

رد می شوم . فقط آنهایی را که ریشه ام محسوب می شوند می شناسم ... این یکی مامایم است خدا بیامرزدش . تا مرا گرفته بود گفته بود که او زنده نمی ماند. اما فعلا که زنده ام  ...

 آخ این یکی خاله کبرای مادر است و حق مادری به گردنش دارد و البته به گردن من هم . خدا بیامرزدش . زانو می زنم و بهنگام قرائت فاتحه محبتهایش یادم می آید : قصه گوی دوران کودکی من ! ... یادت می آید ... قصه زیبای ملک جمشید  ات همیشه مرا محسور می کرد... آنچنان در قصه هایت غرق می شدم که وقتی ملک جمشید بدنبال دیو در چاه می رفت از وحشت به آغوشت پناه می آوردم و تو سخت در آغوشم می گرفتی ... ایکاش باز هم با آن لحن شیرینت برایم قصه می گفتی... قصه هایی برایم گفتی که بعدتر ها در "افسانه های آذربایجان" یا "قصه های صمد " بهرنگی خواندم اما هرگز به زیبایی انچه تو گفتی نبودند . وقتی "آدی و بودی" بهرنگ راخواندم اصلاَ خنده ام نگرفت اما وقتی تو برایم  از حماقت آدی و بودی می گفتی چقدر می خندیدم. پختن نان با نور مهتاب در شب زمستان ! وای که از خنده روده بر می شدم ... یادم باشد امشب یک "یاسین" برایت هدیه کنم .

 مادر را صدا می کنم . سر خاک خاله کبری با صدای بلند گریه می کند انگار همین امروز از دنیا رفته است ... محبت فراموش نمی شود که... کمی ان طرفتر عمویش حاج محمود خفته است . چهار سال آزگار آخر زندگیش را از اثار تصادف زجر کشید تا خدایش رضایت داد و برد!

این مادر هلان است . خدا بیامرزدش . هلان در کردستان شهید شد و جنازه اش زیر برف ماند و در بهار همزمان با گلها روئید و تا زمان رویش شهید مادرش شبانه روز ضجه زد و نالید و پس از آن نیز تا آخر عمرش همسایه ها ... "مردم دل نازک" تاب و توان ناله دیگران را ندارند حتی اگر سوز و گداز "بیت الاحزان" باشد...

 این رمضان پسر دایی مادر است که سرطان عمرش را سوزاند اما پسرش زندگیش را برای سلامتی پدر گذاشت هر چند نتوانست خیلی بر عمر پدر بیفزاید اما نام نیکش را بر سر زبانها انداخت . خدا حفظش کناد...

 یک به یک دیداری تازه کرده به فاز قدیمی تر که انطرف جاده است می رویم . اینجا دایی جوان مرگ ام آرمیده است . چقدر بهش شباهت دارم . تنها برادر تنی مادر از بین 7 برادرانش . مومن و نازنین . مهربان و دوست داشتنی و چه غریبانه رفت . اولین داغی که فهمیدم و فهمیدم که خدا در کنار زندگی، فرشته ای بنام "مرگ" هم دارد!

در کنار دایی دو نفر از پسران جوان مرگ شده حاج رمضان آرمیده اند  که یکی شان جوان زیبا با قدی رعنا بود که در تصادف از دست رفت و هنوز پس از 30 سال محشر کبرایی که وقت فوت او در روستا شد به یادم هست . اینبار پدر خانه ابدی او را به ما نشان می دهد تا فاتحه ای بخوانیم.

شهدای روستا را یک به یک مرور می کنم .چقدر با برکت اند این شهدا ! روستای ما 35شهید در راه انقلاب داده است که اغلبشان همینجا هستند و بعضی نیز از ریشه جدا افتاده اند. با بعضی هایشان هم سن و سالم و می شناسمشان . شهید یعقوب بچه مظلوم و سر به زیری بود که اذیتش می کردیم . شهید مظاهر گل سرسبد روستا و شاگردی ممتاز بود  و ما در عالم بچگی به وجودش افتخار می کردیم. شهید واحد که پس از شهادت خواهرش او راکشت!!!... شهید تراب ، تنها شهید روزهای انقلاب که روز شهادتش برای روستای ما که تا ان موقع مرگ جوان ندیده بود محشری بود.تازه فهمیدیم که پیروزی خون می خواهد... شهید حاج عظیم ، پیرمرد مهربان ریز نقشی که خیلی دوستش داشتیم و بهنگام انتقال کمکهای مردمی به جبهه در حمله هواپیماهای دشمن شهید شد و  شهید صفر که دو بار تشییع شد . بار اول چند سال پس از دفن معلوم شد جنازه مربوط به شهید دیگری است و به موطنش منتقل شد و در اواخر جنگ جنازه دیگری تحویل خانواده اش شد اما هنوز هم مردم معتقدند که این دومی هم جنازه شهید صفر نیست.

 رنگ از رخسار عکسهای شهدا پریده است و این دلگیرم می کند و بسیاری دیگر با پرده پوشیده شده اند که این نیز حسرت به دلم می سازد.

کمی آن طرف تر محوطه ای دیوار کشی شده که قبرستان قدیمی تر روستاست . ریشه های اصلی ما اینجا هستند . اما سالهاست که قبرستان را صاف کرده اند تا ... اما تنها یک قبر که پدر بزرگ ام ،پدرش و پدربزرگش همچنان در یک قبر آرمیده اند را صاف نکرده اند . نمی دانم شاید "احترام " کرده اند.چند سال پیش که توانستم از روی دیوار وارد محوطه شوم هنوز برجستگی قبر پیدا بود ...

 از پشت دیوار فاتحه ای نثار هر سه شان می کنیم . مادر یادآوری می کند که مادر جوان مرگش نیز در اینجا خفته است . مادری که وقتی او  چند ماهه بوده ترکش کرده و زندگی را به کامش تلخ کرده است .  "ندیدن مادر" از "بی مادری" برایش تلخ تر است . او اکنون خود مادر و مادر بزرگ است اما همچنان در آرزوی دیدن مادر  در خواب است . آرزویی بی خرجی که هیچوقت در این عمر بی مادری محقق نشده است .

×××

دراین مدت کم چه بغض ها که نشکست . دیداری لطیف و غم انگیز ! نه اینکه ریشه ها در خاک ارمیده اند بلکه از اینکه ما بی ریشه مانده ایم. دل در گرو محبت شان داریم اما ناتوان از جبران محبت هایشان ...

به شهر بر می گردیم . از ریشه ها تنها عموی مادر هنوز به کمک زن و یکی از فرزندانش نفسی می کشد. ریشه ای که زمینگیر است .مردی که روزی مرا یاد ژان والژان می انداخت مرد قوی هیکلی که امروز دیگر جثه کوچکی ازش باقی است و قادر نیست حتی خلط گلویش را بیرون بریزد. حاج صالح که در حضور ریش سفیدها اولین جایزه قرائت سوره حمد را در مسجد روستا به من داد و به وجودم افتخار کرد امروز توان حرکت دادن دست و پایش را هم ندارد و نه تنها من و مادر و بچه هایش ، دیگر هیچ کسی قادر به کمک و جبران محبت هایش نیست... البته خدا را شکر که هنوز هوش و حواسش  کار می کند . وقتی در حضورش نشسته ایم یاد یکی از دوستان دوران جوانی پدر می افتد و از حالش جویا می شود. متوجه نمی شویم و مادر برایمان تکرار می کند ... زندگی یعنی همین .

 همین که نگران زندگی کسی باشی که به او تعلق خاطر داری . برای تداوم نفس کشیدن هر چقدر هم که زجر آور باشد بهانه ای داری ...

خدایا تا وقتی بهانه ای برای نفس کشیدن داریم سلامتی را از ما دریغ مدار.آمین

یا علی مدد