بنام خدا

وقتی از نامردمی ها دلت تنگ می شود وقتی ... اگر خیلی خوش شانس باشی یاد "مرد" ، یاد "مردان" بی ادعا کمی دلت را ارام می کند که یاد مردان خدا مثل یاد خدا آرامش بخش دلهاست.

یاد سرگرهبان محمد نوری بخیر . فرمانده دسته شناسایی که بعد ها شد سرگروهبان ما.

درست روز اول که پایم را گذاشتم گروهان دو گردان 110 تیپ 3 مهاباد لشگر 64 ارومیه ، شدم ارشد گروهان! وقتی "اگر و مگر" آوردم سروان طوفان صابری فرمانده گروهان  تهدید به بازداشتم کرد و ... تمرد هرگز  ! همان شب هم فهمیدم که چه وظیفه خطرناکی دارم . بازماندگان جنگ و یک عده سرباز قلدر و بی ترمز را مهار کردن کار هر کسی نبود اما ... همان شب اول درحالیکه در صدد تنبیه یکی از انها بودم که بعنوان افسر نگهبان گردان سر رسید. حمایتم کرد و به زبان آذری نصیحتم.

 


گروهان در مدت کمی آرام  شد و اندکی بعد سرگروهبان نوری شد سرگروهبان گروهان ما . مردی خوش استیل و برنزه با اخلاقی بسیار آرام و دوست داشتنی . از آن آدمهایی که اگر هر انسانی در طول زندگیش "یکی" داشته باشد برای کل عمرش آسایش و ارامش به چنگ اورده است.

 او سرداری ارزشمند بود که خدا به خیلی ها ارزانی داشت هر چند خیلی از ما هرگز قدردان حضورشان نبوده ایم ...

صحنه های جسارت او بر یک افسر گروهان ارکان را هرگز فراموش نمی کنم ... بچه های گروهان از تشنگی داشتند تلف می شدند و او 4 ظرف 20 لیتری آب را یک تنه از ارتفاعات بالا می کشید و بعدها شنیدیم که برای اینکه بتواند آبها را به ما برساند به روی افسر گروهان ارکان اسلحه کشیده بود که برایش گران تمام شد.

او به نسبت دوری شهر و روستای سربازان ، از 2 تا 5 روز مرخصی شفاهی به مرخصی سربازان اضافه می کرد و همیشه هوای سربازان بی بضاعت را داشت.

او یک "مرد" بود.

در حادثه شهادت 5 نفر از دوستانمان را که در مطلب"ت اضافه" آورده ام ، خودش را به هر در و دیواری زد تا اجازه دهند دشمن را در خاک عراق تعقیب کند و به سزایش برساند.  شاهد بودم مردانگی اش را .

زابلی بود و با دیدن سینه ستبرش یاد رستم در ذهنم تداعی می شد هر چند جثه بزرگی نداشت اما ورزیده و پا به جنگ بود و جنگ دیده و آزموده ... و با دوست و یار قدیمی اش که قامتی رشید داشت چه زوج رزمنده فاتحی بودند: سرگروهبان رشیدی

زبان اذری را از خیلی زود فرا گرفته بود و از خود ما بهتر صحبت می کرد و هر چه تعصب و غیرت ترکی بود به اضافه غیرت و تعصب زابلیان در او جمع بود .

یادس بخیر ...

در روزهای پایانی جنگ که دستور عقب نشینی صادر شده بود و عراق برای روحیه دادن به نیروها و استفاده تبلیغاتی (با فهمیدن موضوع عقب نشینی ) ، حمله کرده بود تا شاید قسمتی از ضرر خود را نیز جبران کند ... او بهمراه چند سرباز در ارتفاعات "سه کانیان" مشرف به پیرانشهر  مانده بود تا مقاومت کند و لشگر بتواند به راحتی عقب بنشیند ... هر چه سنگر و مهمات باقی مانده بود تخریب کرده بود و درست وقت برگشت سربازی زخمی را به دوش گرفته بود تا از ارتفاعات پایین بیاورد . حتی به التماس سرباز زخمی اسلحه او را نیز به دوش انداخته بود تا مشکلی برای سرباز پیش نیاید ... 5 روز بعد که تشنه و گرسنه از زیر توپ و خمپاره دشمن و نیز باران و کوهستان گلی نجات پیدا کرده بودند او بمدت 5 روز به حال اغما رفته بود و وقتی نجات یافته بود درست سر بزنگاه توانسته بود زنده بودنش را به خانواده اطلاع دهد ... اعلامیه های شهادتش نچسبانده به یادگار مانده بود...

اما این "مرد" هر وقت ادامه داستان یادش می آمد اشگ در چشمانش حلقه می بست ؛ سرباز تهرانی بعد از مدتها ترخیص شده بود و به همقطارانش گفته بود : نمردیم و یک گروهبان ارتش را سوار شدیم !

یاد همه مردانگی هایش بخیر که در صورت بیان یک رمان خواهد شد.

در زمان ترخیص از خدمت سربازی ، سرگروهبان عشق در مرخصی بود . از فرمانده خواستم تا 4  روز اجازه دهد در یکی از پایگاهها بمانم و منتظر باشم و از این "مرد" خداحافظی کنم . رضایت داد . روز اول  بهمراه فرمانده در میدان مین گیر کردیم و روز دوم روباهی به یکی از تله های انفجاری نزدیک سنگرم برخورد کرد و انفجاری رخ داد و خدا رحم کرد و دیگر فرمانده اجازه نداد که "سه" شود و بازی تمام گردد . تحت الحفظ از منطقه اخراجم کرد!...

×××

8 سال بعد از پایان خدمت در حالیکه در سرکار به شدت مشغول کار بودم تلفن زنگ زد و مرا خواست ... سلام و علیکی کردیم . چقدر صدایش دلنشین بود اما به جا نیاوردم . گفت : شنیده ام بزرگ شده ای ! گفتم : از اولش هم بزرگ بودم ... ایکاش لال می شدم . من همیشه کوچکم و کوچک هم می مانم ... چرا چنین گفتم نمی دانم .

وقتی شناختمش از خود بیخود شدم ... آمده بود جمکران و می خواستند از تهران به سمت مشهد بروند و از انجا به زابل ... قرار گذاشتیم تا افتخار دهند و میزبانشان باشیم اما ... نیامد که نیامد .

بعدها فهمیدم تلفنم را از یکی از هم دوره ای ها که با او ارتباط داشتم گرفته بود و در تهران هم هر چقدر به همسفرانش اصرار کرده بود آنان امتناع کرده بودند و چون ان موقع بنده تلفن همراه نداشتم  نتوانسته بود خبر دهد و ... اینچنین شد که از دیدارش محروم ماندم.

همیشه کوچکتم فرمانده و همیشه دلم برایت تنگ می شود. هر جا که هستی شاد باش و سلامت . تو افتخار ایران منی .

 یا علی مدد