بنام خدا

خاطره های اولین باری که از مسیر دربند - شیرپلا و قله توچال رفتیم امامزاده داوود جزو ماندگارترین یادگارهای دوران نوجوانی من است. بخصوص که در سال سوم دبیرستان  که گزارش این صعود با عنوان " دربند تا آزادی" را بعنوان موضوع انشا نوشتم  و برایم خاطره ای ماندگار شد.

...  در گوشه ای از آن آورده بودم  که همنوردم  قطعه ای از حیدربابای شهریار را با اوازی خوش در کوه می خواند و ... و سر کلاس بهنگام خواندن گزارش از این قسمت گذشتم . جناب آقای مصطفی شفافی معلم ادبیاتمان  که از نوع گزارش نویسی ام  کیف کرد ه بود ، تشویقم کرد و تا خواست نمره ام را بدهد وقتی دید قسمتهایی از حیدربابا را آورده ام و بجای اینکه ترجمه اش را بنویسم نوشته ام : "ترجمه اش را نمی نویسم تا تو خماری بمانید" ناراحت شد و عتاب و خطاب بسیار کرد و آخر سر هم متن را پس نداد و مشتی دوستانه هم وسط کتفم نواخت و نفسم را بند آورد ... یادش بخیر . خدا هرجا هست حفظش کناد . هر چند نمره بیستم را بعدتر ها داد.

عکس یادگاری شانزدهمین صعود به قله توچال

...


این مسیر هم طولانی و هم خلوت بود و بعدها بارها این مسیر را با دوستان زیادی طی کردیم که ماجرای "خرده های نان و ریزه های پنیری که جوجه کباب شد" همیشه بیاد برادرم سعید خواهد ماند ... یکی دیگر از هم نوردان قدیمی دوست قدیمی و سابقم (!) بود که کل مسیر را با هم هم کلام می شدیم ... اما امان از رسم طبیعت که پس از ربع قرن رفاقت تنها بیاد هم بودن (حداقل فقط برای من) ماند . چرا که  "سلامی که علیک از پسش ناید نشاید" ... خوب اینروزها دانشمند شدن خطرناک شده ... چشمک! بگذریم . ما گذشتیم و گذشت آنچه ... نوشتم که فقط بیادگار بماند ... و دیگر از این دوست هیچ نخواهم نوشت. [این پاراگراف چه داستان جالبی داشت . همیشه بیادم خواهد ماند . چه رودستی خوردم ! ... و متن این پاراگراف برای بار اخر در تاریخ 22 خرداد تغییر کرد].

×××

اما ...

هر بار که این مسیر را می رفتیم هوسی به جانمان می ریخت تا مسیر شهرستانک را دنبال کنیم و هر بار با مشکلی مواجه می شدیم و این هوس همیشه بهنگام همنوردی با آقا ذبیح الله پسر عموی عزیزم  (که تاتی کوه رفتن را به من آموخت ) به جانمان می افتاد تا اینکه بالاخره وقتی بنا به توصیه دوستی گرانقدر صعود به سبلان را به مرداد ماه حواله کردیم  باز هم این آقا ذبیح بود که پیشنهاد توچال به شهرستانک را مطرح کرد. هر چند دریاچه گهر هم مطرح شد اما بدلیل شلوغی جاده ها بمناسبت تعطیلی نیمه خرداد ترجیح دادیم برنامه توچال به شهرستانک را اجرا کنیم.

 

ساعت 5 عصر روز 14 خرداد :

 بهترین و دوست داشتنی ترین مسیر یعنی دربند به شیرپلا را انتخاب کردیم . کوه تقریبا خلوت بودو تا شیرپلا به سه مادر بزرگ کوهنورد همنورد بودیم . هوا خوب و از پشه های گیلاس که پنجشنبه و جمعه قبل امان مان را بریده بود خبری نبود. دیدن پیرزن تقریباَ 80 ساله ای که حتی بدون استفاده از طناب های حمایت و دست به سنگ شدن از صخره ها بالا می رفت و خانم  جوان کوهنوردی که بهنگام برگشت از کوه آشغالهای مسیر را جمع آوری می کرد لذت کوهنوردی را چند برابر کرد. 

شبمانی در جانپناه امیری:

با گذر از شیرپلا برای شب مانی کنار جانپناه امیری را انتخاب و چادر زدیم و داخل جانپناه پر بود ولی حتی به داخل سرک هم نکشیدیم. آقا ذبیح افت قند پیدا کرده بود که با یک چای نبات و چند دانه خرما و البته صرف شام بهبود پیدا کرد و بخصوص با شنیدن گزارش مسابقه فوتبال ایران - قطر و برد ایران شارژ شد .

ساعت 7 صبح 15 خرداد:

بعلت افت قند شب قبل آقا ذبیح تا طلوع افتاب خوابید. صبح خیلی دیر راه افتادیم  و وقتی به قله رسیدیم حال و هوای قله با دفعات قبل فرق فاحش داشت. هوا بسیار عالی و شدت باد بسیار کم و بیشتر شبیه نسیم بود اما به نظر غبار زیادی در هوا پراکنده بود وقله دماوندکه در هوای صاف از فراز قله توچال قابل رویت بود متاسفانه دیده نمی شد.

دیدن بانوی محترمه ای که با گروه کوهنوردی اسفراین آمده بود و مشغول نماز شکر و بعد هم زیارت عاشورا بود حال هر دوی ما را منقلب کرد . حتی آقا ذبیح را که کلاَ در وادی دیگری سیر می کند و  روحیه و اعتقاداتش با این موارد سازگاری ندارد... التماس دعایی به این کوهنورد مومنه کردیم و اگر خدا بخواهد برات کربلا گرفتم.

 عکس بانوی مومنه و محترمه اسفراینی

انشاالله برایم برات کربلا گرفته است.

هنوز برف پیست اسکی توچال باقی بود و اسکی بازها مشغول . از کنار پیست تراورس کرده و نزدیک هتل با زیرانداز کردن پانچو حسابی تا پایین و نزدیک هتل سر خوردیم و حسابی هم معلق زدیم. خیلی ذوق کردیم و یاد آخرین سرخوردن خود افتادیم ... نزدیک 20 سال پیش که روی یک تکه ایرانیت 4 نفر سوار شدیم و فقط خدا به داد ما رسید و ...

 کمی دچار شک شدیم . مسیر شهرستانک از دره جلوی هتل شروع می شود یا دره ای که پشت هتل و بسیار دورتر از هتل هست ؟ پرس و جوی ما از کوهنوردان به جایی نرسید و یکی از کارمندان هتل بنام آقای فردی دره پشت هتل را مسیر شهرستانک اعلام کرد اما همنوردم که سه دهه پیش این مسیر را بارها رفته بود مسیر جلوی هتل را پیشنهاد داد که در نهایت از مسیر پیشنهادی ایشان راه افتادیم. از کنار برکه کوچکی که از  برفهای آب شده تشکیل شده بود گذشتیم. کمی که پایین رفتیم مسیر پاکوبی مشخص شد. همان را ادامه دادیم و در نهایت به دریاچه کوچکی رسیدیم که ظاهراَ فصلی است.

پس از دریاچه و در نهایت در پایین دره ای عمیق در سمت راست باغات سرسبزی قابل رویت بود که حدس زدیم باید شکراب باشد. مسیر پاکوب را به سمت غرب در پیش گرفتیم . از مسیر سنگلاخی به کندی پایین رفتیم و کمی پایینتر که مسیر راحت تر شد ضمن طی مسیر مشغول چیدن کاکوتی (یا همان کهلیک اوتی خودمان که اویشن هم گفته می شود) شدیم. مجدداَ باید ارتفاع کم می کردیم . بازهم مسیری سنگلاخ و بصورت شن اسکی. در نهایت به دره ای وسیع رسیدیم که وسط دره دو تپه سرسبز وجود داشت که یکی یکدست چمن و دیگری انباشته از سنگهای بزرگی که کویی از اسمان افتاده اند.

از بالای ارتفاعات روبرو فرود امدیم در دشت سبز خاک چال 

این دره و دشت وسیع را (که بعد از دو نفر چوپان اسمش را "خاک چال" شنیدیم  ) از ابتدا تا انتهای غربی آن طی کردیم در حالیکه صدای ساز و آواز طبیعت از جای جایش بلند بود و ما را همراهی می کردند. عطر و بوی انواع گیاهان و گلها ، صدای باد و  انواع پرندگان از جمله بلبل و کبک ... کبکهای زیادی با نزدیک شدن ما با صدایی شبیه صدای هلی کوپتر پر می کشیدند و از ما دور می شدند ...

باید باز هم فرود می امدیم. اینبار در چمن مخمل 

در نهایت و در سمت غربی دره ، آثار شهرستانک پیدا شد. سرسبزی باغات و جاده خاکی بالای روستا و گوسفند سرای منتهی الیه شهرستانک قابل رویت بود . باز هم قسمتی از سرازیری را بصورت شن اسکی پایین امده و از آب خنکی که از کنار گوسفند سرا می گذشت سیراب شدیم  و البته از عوارض نوشیدن آب بسیار خنک در حالیکه بدنمان دارای حرارت بالا بود و فوق العاده تشنه بودیم ، غافل ماندیم و اثر مخربش را نیز دیدیم.

قصر ناصر الدین شاه از جاده خاکی بالای دره

ساعت 7عصر روز 15 خرداد:

قصد مان شب مانی در شهرستانک و حرکت به سمت امامزاده داوود در روز بعد بود اما بعلت خستگی زیاد و اثرات مخرب خوردن آب خنک بعد از تشنگی مفرط به ناچار پس از کلی پیاده روی در جاده خاکی و دیدار از قصر  مخروبه ناصرالدین شاه (از فاصله دور و بالای قصر) و گشتی در کوچه باغها و 5-6 کیلومتر مانده به روستا از اولین کشاورز که پسر جوانی بود پرسیدیم که آیا در روستا آژانس یا دربستی هست یا نه که خود او حاضر شد بطور دربستی با 35 هزار تومن ما را تا کرج برساند. فرصت را مغتنم  شمردیم و با یک پراید جت وار (!) خودمان را به کرج رساندیم.

اینهم گل نرگس (البته به نظرم)

تصمیم داریم در برنامه بعد از آهار خود را به شهرستانک برسانیم. تا چه پیش آید و خدای چه خواهد.

یا علی مدد