بنام خدا

از شدت سردرد دیوانه شده ام . هرچه قرص سردرد داشته ام ، خورده ام  اما هیچ افاقه ای نکرده است . همین چند ساعت قبل از زیر سرم برخاسته ام اما از کاهش درد خبری نیست. البته دکتر گفته که سه روز طول خواهد کشید . اما کو تحمل ؟؟؟

ناچار رفتم جلوی بخاری و پشت به بخاری و زیر پتو تا شاید کمی عرق کنم بلکه بهتر شوم اما کمبود هوا در اطراف بخاری بر شدت سرفه افزود و امانم را برید.

گرمای بخاری و درد شدید با احساساتم بازی کردند ... یادآوری گرمای زیر کرسی ... گرمای مطبوع و  لذتبخش ... وقتی برف می بارید عشق می کردیم . جورابهای پشم شتری مان را روی هم پا می کردیم و چکمه هایی را که تا زانو بالا می آمد می پوشیدیم و برف بازی و سرسره بازی ... تا بجایی که نوک انگشتانمان یخ میکرد . گوشهایمان زیر کلاه پشمی از سرما خشک می شد . دستها دیگر داخل دستکش فلج می شد از شدت سرما ... چه نعمتهایی خدا داده و ما بیخیالشان هستیم.

دلم تنگ شد . دلم برای یخ زدن گوش و انگشتان دست و پا آنچنان فشرده شد که گویا برای عزیز از دست رفته ... آخ که این پاها چقدر  "گر " گرفته گویا در تنور آویزانند و می سوزند !

تصمیم گرفته ام  تا در جمعه اول بعد از سلامتی سر به کوه و صحرا بگذارم . جایی که برف تا کمر آدمی باشد . دوست دارم آنقدر روی برفها راه بروم تا انتقام این "گر گرفتگی" و التهاب را بگیرم  از این پای آتش گرفته .

×××

پ ن : دیروز سیزده بهمن در عالی ترین هوایی که تهران می توانست داشته باشد در یکی از مناطق لواسانات و در بالای تپه ای که برف تا زانو می رسید به عهدم وفا کردم ... تا آب کتری جوش بیاید و چایی دم بکشد پای برهنه روی برفها ... پس از چند لحظه پا کرخت شد و تقریباَ بی حس . پس هیچ اذیتی نداشت .

اما نتیجه : از لحظه ای که وضعیت به حال عادی برگشت حس خوشایندی بخصوص در کف پایم  جان گرفت که گویا صدای نفسهای "پا" را می شنیدم . چیزی شبیه باد کولر در ظل تابستان. این حس هنوز بعد از 24 ساعت با من است . راحت شده ام. به امتحانش می ارزید.

 

یا علی مدد