بنام خدا

اردیبهشت ماه تقریباَ خط آرام شد. عراق می زد اما نه به شدت قبل. موقعی که خط آرام بود ما فرصت بیشتری برای عشق و حال و دور هم جمع شدن  و گپ زدن پیدا می کردیم. یک روز گفتند که احمد آقا زنگ زده به دکتر (شهید چمران) و گفته امام دلش برایت تنگ شده و می خواهد شما را ببیند . همان روز دکتر با هلی کوپتر خدمت امام می رود (از اهواز) وقتی دکتر برگشت ریختیم دورش و از حال امام جویا شدیم.

دکتر برایمان گفت : " وقتی رسیدم خدمت امام ، ایشون  چند ثانیه به صورت من خیره شد و گفت  مصطفی ، تو هنرمندی ، هنرمند باید یه رنگ باشه . گرون ترین قالی رو ببین ، چون چند رنگه باید زیر پا باشه . اما آسمون رو ببین که از همه بالاتره . چرا ؟ چون یه رنگه . یه رنگی و صداقت قانون عشقه".

...

متن بالا برگرفته از کتاب "کوچه نقاش ها" ست که خاطرات سید ابوالفضل کاظمی بچه چالمیدون تهران با نویسندگی خانم راحله صبوری است . کتابی با نگارش بسیار جذاب که علاوه بر اینکه حال و هوای تهران قدیم رو تو دل انسان زنده می کنه ، آدم رو یه جورایی "هوایی" هم می کنه . با کوچه نقاش ها داش مشتی ها رو میشناسیم و مشتی گری رو ... از تیغ داری و کفتربازی و آس و حکم و چالمیدون یکهو سر در میاریم از دنیای جهاد و شهادت ... می ارزه خوندنش.

یا علی مدد