بنام خدا

همنام بودیم و فقط نام خانوادگیش  از نام خانوادگی من  یک حرف "ت" اضافه تر داشت. هر دو هم درجه بودیم و  آذری .

سه - چهار ماه بود که به تیپ مهاباد منتقل شده بودیم  که معلوم شد حقوق ماهانه که هر ماه سر موعد به حسابم واریز می شد مربوط به ... با "ت" اضافه بوده ... البته بدهکارش نموندم چون به محض اینکه حقوقم واریز شد برداشت و به حساب او واریز شد ... اما هر بار که منو می دید به شوخی می گفت :نزول اون چند ماهو بهم بدهکاری ها  ... بی"ت" ...

×××

... در کوههای تالش سردشت مسئول پایگاه دیدبانی بودم که در مرتفع ترین نقطه منطقه (قله کوه) بود و چند دیده بان بطور دایم کل منطقه را زیر نظر داشتند ( در کردستان هر شش جهت نیاز به حفاظت و مراقبت داشت حتی در سالهای پس از جنگ) و فرماندهان هر کسی را که می خواستند تنبیه کنند به این پایگاه تبعید می کردند چرا که تا رسیدن به پایگاه نصف روز زمان می برد و هر کسی باید حداقل یک روز در میان به پایین کوه می رفت و آب مصرفی (آشامیدنی و شستشو و ...) خود را بالا می کشید . راه رسیدن به پایگاه طوری بود که حتی قاطر هم راهی به انجا نداشت!

نیروی تنبیهی نبودم و بخاطر عشق به کوه و کوهنوردی و صد البته دور بودن از دید فرماندهان داوطلب شده بودم . شب تا صبح بیدار باش و سرکشی از نگهبانان و کمین و غیره و تنها در قسمتی از روز استراحت و تفریح و آشپزی و ... چه خاطراتی که از اون دوران ندارم!

روزی از روزها "... با ت اضافه" که در پایگاه "شکارتانک" ( پایین ارتفاعات ) خدمت می کرد خود را به پایگاه معرفی کرد . در دانشگاه تربیت معلم زنجان قبول شده بود و در حال تسویه بود اما ظاهراَ حرفی زده بود که به مذاق یکی از فرماندهان عقده ای خوش نیامده بود و منجر شده بود به اینکه در مرتفع ترین پایگاه تبعید شود تا برای یک امضا مجبور باشد کل روز را کوهنوردی کند!

در پایین کوه و در کنار رودخانه ای که خاک ایران و عراق را از هم جدا می کرد بازارچه مرزی برای کمک به معیشت کردهای مرزنشین ایجاد شده بود که هر روز 5 نفر از یک پایگاه برای ایجاد امنیت به بازارچه مرزی می رفتند ... روز بعد نوبت پایگاه ما بود و من با 4 سرباز باید خود را به بازارچه می رساندیم اما فرمانده اصرار داشت که باید ... با "ت" اضافه به این ماموریت برود تا لااقل در این روزهای آخر خدمتی به ارتش کرده باشد!

صبح پس از گوشزد کردن موارد امنیتی   راهی شان کردیم و ... عصر  بهنگام برگشت از بازارچه در کمین کوموله گرفتار و همگی به شهادت رسیدند و  ... و عمل بموقع بچه های پایگاه شکار تانک تنها مانع از به غنیمت بردن سرهای این شهدا شد...

او فقط یک "ت" اضافه تر داشت و  فقط چند ماه حقش را اشتباهی به من داده بودند . اما او نرسیده برای تمام زندگی حقم را ... ولی نه ... خدا در تسهیم حق  و روزی بری از اشتباه است ...

 او "حق"  خود را گرفت و "زجر" زندگی نصیب من شد... او ماند و من رفتنی شدم!

زندگی است دیگر ! خشن و زجر آور و ظالم. اینها را نوشتم یا ...!!!

برای اینکه بگوییم با شما بودیم         چقدر از خودمان داستان درآوردیم!

×××

بمناسبت هفته دفاع مقدس کتاب خاطرات یک رزمنده همشهری را که در این کتاب شرح شجاعتها و دلاوریهای شهیدان لشگر 31 عاشورا بخصوص اسطوره هایی چون آقا مهدی باکری ، اصغر قصاب و علی تجلایی و ... می خوانم : نورالدین پسر ایران

مطالعه این کتاب را به همه دوستان توصیه می کنم.

یا علی مدد