بنام خدا

انگار همین دیروز بود.

خسته و کوفته بعد از یک شب اتوبوس سواری زمستانی و یک روز تمام آوارگی در ارومیه آنهم با کوله ای که حداقل ١٠ کیلو (؟!) کتاب داشت نزدیکی های شب رسیدم به مهاباد و خودم رو رسوندم پادگان . تا فردا چه پیش آید ... داستان شب اولم در پادگان را در جایی (در همین وبلاگ) آورده ام که بهر حال همچون شب اول قبر گذشت .

روز دوم تا عصر مشغول انجام وظیفه بودم و عصر که همه وظایف تعطیل شد و تنها شدم و غریب ، دلتنگی آمد سراغم و غربت هلم داد گوشه ای . زل زدن به  سرخی غروب آفتاب  چشمهایم را ... خوب البته شاید هم کمی "بچه ننه " بودم ... به ناگاه متوجه شبحی شدم که کنارم نشست و تا به خود بجنبم سر صحبت را باز کرد.

با هم کلی حرف زدیم و آنقدر به سمتش برنگشتم تا سرخی چشمهایم به نظرم عادی شد. وقتی به سمتش برگشتم، لرزیدم . چهره ای وصله دار و ترسناک داشت پر از زخم و جای بخیه ... اما قد بلند و رشید.

با هم گرم گرفتیم و یک ساعته شدیم رفیق . اسمش محسن بود و به زودی فهمیدم که معروفه به "تک خشابه". تنها بازمانده تک خشابه ها.

 


فرداش تازه فهمیدم با چه کسی دوست و رفیق شده ام .

بیش از ۵ سال بود که خدمت می کرد و تقریبا پنجشنبه هر هفته یکی دو ماه از اضافه خدمتش به پاس خدمات در میدان جنگ بخشیده می شد ولی تا پایان هفته دو - سه برابرش اضافه می گردید. برای کوچکترین موضوع با بقیه چه سرباز و درجه دار و چه افسر گلاویز می شد و بازداشت و باز هم اضافه خدمت ... حتی مرخصی که می رفت در درگیریها توسط دژبان دستگیر و به پادگان و یا بعضا به دادسرای ارتش تحویل می گردید.

بالاخره هم روزی فرمانده تیپ ، همه اضافه خدمتش را یکجا بخشید و دستور داد ایشان را با احترام تمام تا درب پادگان مشایعت کنند و با احترام نظامی تمام و کمال از شرش راحت شوند!

روزی که محسن تک خشابه رفت خیلی ها نفس راحتی کشیدند اما من بهترین دوستم را از دست دادم . خیلی دوستش داشتم و خیلی دوستم داشت و گاهی که به یادش می افتم دلم واقعا برایش تنگ می شود.

اما داستان تک خشابه ها :

در بحبوحه یکی از عملیاتها (ظاهراٌ تک حاج عمران) تیپ مهاباد همه گروهانهایش را بکار می گیرد . حتی گروهانهای احتیاطش را.  ولی بازهم نیاز به نیروی تازه نفس داشته که از قضای روزگار تعدادی نیروی آموزش دیده جنگ ندیده به استعداد یک گروهان (حدود ١٠٠نفر) از غیب (!) برای تیپ می رسد و شبانه این سربازان تازه نفس را به خط می کنند و می برند خط مقدم  آنهم تنها با یک اسلحه و " یک خشاب" ... از این گروه تنها محسن باقیمانده بود و از اولین روز حضورش در جبهه شده بود "محسن تک خشابه"!

بعدها شده بود تیربارچی گروهان و چه تیربارچی خوبی هم بود . از تیربار ژ - ٣ که به نظرم مسخره ترین تیربار تاریخ سلاحهای جنگی باشد عین یک بچه پرستاری می کرد و بقول خودش همیشه باهاش همراه بوده و یار و یاورش ...

محسن تک خشابه در یکی از عملیاتها که کار خیلی سخت شده بوده آنقدر آرپی جی شلیک کرده بود که هر دو گوشش کر شده بود و در نهایت هم صورتش از موج انفجار و در اثر ترکش تکه پاره شده بود و محسن تک خشابه شده بود "موجی" ...

 بعد از چند سال تنها یکی از گوشهای "محسن تک خشابه "  شنوایی خود را تا حدودی بدست آورده بود ولی همچنان قادر به تسلط بر اعصابش نبود و همین بود که ...

یاد "تک خشابه ها " به خیر و روحشان شاد .

التماس دعا

یا علی مدد.