بنام خدا

 ادامه از قسمت قبل

کربلا مقصد نهایی و نهایت مقصد است. وقتی می رسی دیگر هیچ آرزویی نمی کنی . دیگر فکرت کار نمی کند . فکری نداری که بتوانی آرزو بکنی . شاید بعضی ها باور نداشته باشند اما کربلا که باشی دیگر فکر بهشت و جهنم هم نیستی. نه عشق بهشت داری و نه پروای جهنم. همه چیز را از یاد می بری . اهل و عیال و خانمان را همه بر باد می دهی و ... شاید کفر تلقی شود اما در کربلا که هستی حتی خدا را هم از یاد می بری .

***

با اتوبوس وارد شهر شدیم و پس از گذر از چند خیابان در کنار ساختمانی از اتوبوس پیاده و همه ساکها و چمدانهایمان را تحویل گرفتیم. از اینجا به بعد هیچ اتوبوسی اجازه ورود ندارد.

 


بهمراه وسایلمان وارد ساختمان شده و متوجه شدیم که اینجا یک سیطره (ایست بازرسی ) ویژه است . تمامی وسایل و خودمان از زیر دستگاههای منفجره یاب گذشتیم و به آن طرف مرز (دقیقا بدور حرمین مرزی کشیده اند و بدون بازرسی هیچ شخص یا وسیله نقلیه ای حق ورود به محدوده حرم را ندارد) رفتیم و خوشبختانه تا هتل( که هتلی بزرگ شیک و تمیز و نوساز اما دورترین هتل به حرمین بود) راهی نبود .

مستقر  شدیم (هرچند یادش به خیر که چه مصیبتی کشیدم بابت حمایت از مدیر کاروان که تلخی آن تا پایان عمرم با من است). قرار بود عصر با کاروان به حرمین مشرف شویم اما هر چه کردم نشد . این دل بی مروت با وجود خستگی اراده خواب نکرد و وقتی یواشکی آماده می شدم تا از اتاق بزنم بیرون التماس " یار مهربان" مانع شد و اینچنین شد که اولین زیارت با همسفرم نصیب شد...

از هتل تا حرم نزدیک یک ربع ساعت پیاده روی بود . در همین فاصله اندک هم باید از شش سیطره (بازدید بدنی) عبور کرد. وقتی کنار حرم رسیدیم از هم جدا شدیم .

از در که وارد شدم خود را در بین الحرمین یافتم .

سالها قبل پیامی از دوستی دریافت کرده بودم که نوشته بود : "الهی آواره و سرگردان شی ... در بین الحرمین " . الهی که هر کسی دلش برای کربلا می تپد " آواره و سرگردان شود در این جایگاه مقدس ...

تازه معنای این پیام را درک می کنم ... چشم می دوزی به گنبد بدون اراده چند قدم بر می داری . نگاهی به پشت سر می کنی چشم بر گنبد دیگری می دوزی و ناغافل  چند قدم عقب عقب می روی . باز بر می گردی و چشم بر گنبدی  و باز هم حیران و سرگردان ...

فاصله ای نیست بین دو گنبد اما دیگر انها را از پشت دریایی زلال می نگری ...

چه صداهایی در این فاصله اندک پیچیده است . صدای چکاچک شمشیر ، نعره جنگاوران بی باک و  ... صدای "انا ابن علی المرتضی " و " انا ابن فاطمه الزهرا " ...

***

بقیه خاطرات "نوشتنی" نیست . باور کنید شاید "دیدنی" هم نباشد . از نوع دیگری است .

یا علی مدد