بنام خدا

ادامه مطالب قبلی:

اکنون صبح روز ششم است و بنده بعد از اقامه نماز در هتلی در بغداد مشغول نوشتنم.

دیروز پس از زیارت سامرا با عجله رفتیم زیارت سید محمد عموی محترم حضرت قائم (عج) . حرمی در حال توسعه البته معلوم بود که به برکت ایرانیان. حرم در دست ساخت و تمیز بود اما چشمتان روز بد نبیند. کنار حرم صد تا لگد به کنار خرابه های کاخ کوفه زده بود. شاید آشغالها را ما ریخته باشیم اما ما که مسئول جمع آوری آشغالها نیستیم.

حرصم میگیرد و به مسئول محترم کاروان اعتراض می کنم که با اینکه می دانستید به تاریکی خواهیم خورد آخر برای چی ما را به این .... استغفرالله.

بهرحال حضرت سید محمد سید بزرگوار و محترمی بوده و با اینکه می توانسته "مدعی" شود و مثل جعفر کذاب علم امامت برافرازد چنین نکرده است . خدا رحمتش کند.

در راه بغداد که بنظرم مداح یا همان نقال گرامی کاروان کمی ترسیده بود حسابی حال داد!

حدود ساعت ١٠ شب در کنار هتلی توقف کردیم و با عجله همه را از اتوبوس پیاده کردند و پس از رفتن به داخل هتل همه درهای هتل را نستند. دربهای آهنی در جلوی در هتل تعبیه کرده اند که شاید تانک هم نتواند داخل شود. پدر ترس بسوزد هی!

بنظر هتل ۵ ستاره است تمیز و مجهز و شیک . فقط خیلی عرب اند . در رستوران مردان باید جدا سر میز غذا بنشینند و زنان جدا !!! حتی رضایت ندادند پیرزنی بهمراه شوهرش بنشیند.

 


***

اکنون در اتوبوس بسوی کربلا رهسپاریم.

صبح زود صبحانه را خوردیم و در یک فرصت کوتاه که در هتل را باز کردند تا شوفر برای آوردن اتوبوس به گاراژ برود بنده هم دزدکی زدم بیرون. به سرعت از هتل دور شدم تا گشتی در شهر بزنم . محله قدیمی پر از درختان خرما و سدر بود. چند هتل و دو وزارتخانه هم در آن محل بود. داخل محله خبری از نیروی نظامی نبود ولی در خیابانهای اطراف قدم به قدم نیروی نظامی و پلیس در حال گشت بودند. مشغول دید زدن خودروهای بغداد بودم که عربی سد راهم شد . آدرس می خواست . بنده هم به فارسی و عربی حالیش کردم که غریبم. نگاه عجیبی کرد و کلماتی گفت که بنظرم نصیحتم میکرد. جالب بود که بنظرم در بغداد بر عکس نجف ماشینهای مدل بالا خیلی خیلی کم بود و اکثر ماشینها مدل قدیمی و بعضا هم ساخت ایران از پراید گرفته تا سمند. بنظرم رسید که شاید بعلت نبود امنیت مردم ترس دارند روی وسیله نقلیه سرمایه گذاری کنند.

جالب توجه از اکثر خانه ها صدای پارس سگ می آمد.

پس از نیم ساعت گردش و دید زدن خیابانها و نیروهای نظامی ، غذا خوری ها ، صافکاریها ، مغازه ها ، منازل به هتل برگشتم .

کسی که نگهبان درب هتل بود (شاید دربان هتل) در زیر آفتاب لم داده بود و با دیدن بنده به عصبانیت مطالبی گفت و بنده را به هتل راهنمایی کرد و درب را محکم بست و مسئول هتل هم که فارسی خوب بلد بود کمی بنده را نصیحت کرد!

خیلی خوش بحالم شد که مدیر کاروان و بزرگترها متوجه غیبتم نشدند.

ایکاش کمی بیشتر فرصت داشتم در این شهر هزار و یک شب گردشی بکنم.

***

ساعت ١١:٣٠ است و دوطفلان مسلم را در شهر مسیب زیارت کرده ایم و دیگر تا کربلا راهی نمانده است.

آنچه برایم جالب بود بر روی شیشه مغازه های کنار حرم برچسبهای شهدای جنگ نصب بود. شهید همت ، باکری ، خرازی و بروجردی و خیلی های دیگر . از یکی از مغازه دارها پرسیدم که این عکسها را شما چسبانده اید ؟ نفهمید چه می گویم .

این حرم نیز در دست بازسازی بود. با مسئول بازسازی چند کلمه ای هم صحبت شدیم و وقتی فهمیدیم که از کدام شهر ایران امده اند همگی خندیدیم و حتی خودش هم علت خنده ما را دریافت و نیشخند زد . آقای محمدی دیگر برای تیکه پرانی و جوک گویی کلی مطلب داشت . آخر اینها از بین اینهمه حرم و زیارتگاه چرا زیارتگاه دو طفلان را انتخاب کرده اند. باید اینجا هم اصالت خود را نشان می دادند!

کلی خندیدیم . خدا شیطان را لعنت کند !

***

در حال نزدیک شدن به کربلا هستیم ... کربلا کربلا ما داریم میاییم.

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده

تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا

خدایا ! باور نمی کنم ... آرزوی کربلا بر دلم نماند ... به شهر که نزدیک می شوی حرم آقا ابوالفضل علمدار است که می درخشد . آفتاب را می بینی که اینبار در روی زمین می درخشد ... ادامه دارد.

یا علی مدد.