بنام خدا

ساعت 23:30 را گذشته است . منزلی فقیرانه با دو اتاق بزرگ کاروان را در خود جای داده است. همه بانوان در یک اتاق و همه آقایان هم در یک اتاق .

اینجا مهران است . شهری که در زمان جنگ چندین بار توسط دشمن بعثی و منافقین اشغال شد و با دست توانای زرمندگان اسلام آزاد . اما افسوس که هنوز بعد از گذشت دو دهه از جنگ چهره شهر کاملا محروم و صد البته مردمش محرومترند.

آقایان تازه برای اولین بار دور هم جمع شده اند و به گپ و گفت مشغولند و بنده در گوشه اتاق مشغول نوشتنم. تکیه کلام همه آقایان و البته خانمهای کاروان "میثم" شده است . دستش درد نکند تا توان دارد به این پیرمردها و پیرزن ها خدمت می کند و دعاست که برای خود می خرد و ... بماند که اگر خیلی تعریفش کنم "پررو" می شود بچه !

آقای محمدی که پیرمردی بسیار بشاش و بذله گوست و آخرین بار در سن 10 سالگی بهمراه پدرش به سفر کربلا رفته است ،اکنون معرکه گرفته است و خاطرات گذشته را باهمراهان ورق می زند و بنظرم مانع خواب بعضی ها هم شده است . میثم و آقای کرامتی و حمید آسیم بعد از توزیع قیمه سرد و بعد هم چای ، اکنون مشغول پهن کردن رختخوابها هستند . آقای محمدی  به میثم "تیکه" می اندازد:

 


- میثم جان ! تو هم خوب سوراخ دعا رو پیدا کردی ها . با یه آب پخش کردن و سفره پهن کردن و غذا توزیع کردن و سیم کارت عوض کردن و ... خلاصه میوه پوست کندن مفت الذین اینهمه دعا واسه خودت می خری ها !

آقای کرامتی هم مدام می گوید " الهی دورت بگردم میثم جان !" و پشت سرش همه آقایان از میثم طرفداری می کنند و دعاش می کنند و از بنده که چنین پسر با ادب و خوش اخلاق و پر تحمل و ... تربیت کرده ام تمجید می کنند . هرچند به خودم رفته (خود ستایی!!!) اما  انصافاً بنده کمترین نقش را در تربیت بچه ها (یک دوجینی می شوند!) داشته ام و اصولاً مادر در تربیت بچه نقش اصلی را دارد.

ولی عجب مجموعه ای شده ایم : فارس ، ترک ، کرد (در اسلام آباد سوار شدند) ، لر و شمالی( زن و شوهر ساده دل بی غل و غش ) ... ولی همه با هم همدل  که همدلی از هزبانی بهتر است .

***

صبحانه را خورده ایم و بعد از گشت انفرادی که بدور از چشم رئیس کاروان در محله زده ام ، اکنون در اتوبوس کنار پل به صف ایستاده ایم تا به سمت مرز حرکت کنیم . آقای کرامتی از اینکه در مرز عمداً اذیت مان می کنند صحبت می کند و بالاخره سر ساعت 8 صبح (هم اکنون) با یک صلوات از روی پل می گذریم و به سمت مرز رهسپار می شویم.

همه هیجان زده هستند.

***

ساعت از 12:00 ظهر گذشته است . از ساعت 8:30 تاکنون در نقطه صفر مرزی عراق معطل هستیم برای یک مهر ورود . علت معطلی ما ناشی از کمبود امکانات عراقی ها ، بی عرضگی شان ، پارتی بازی برای زائران عراقی امام رضا (ع)...

سه نفر آمریکائی هم در دالان بین نقاط مرزی ایران و عراق مستقرند که از مردمک چشم جوانان اسکن می گیرند و جالب اینکه یکی از این نیروها زنی بود با لباسهای نظامی گل و گشاد و از زیر کلاه پارچه ای همرنگ لباس به سرش بسته بود که لابد حجاب اسلامی را رعایت کرده باشد!

اکنون سوار بر اتوبوس عراقی به سوی شهر کوت رهسپار هستیم . چهار اتوبوس بهمراه هم در حالیکه دو تویوتای حامل سه نظامی و تیربار دوشکا در جلو و عقب ستون در حرکتند . در داخل هر اتوبوس هم یک نظامی مسلح عراقی مستقر شده است جهت حفاظت از زائرین محترم .

خدایا جاده چقدر افتضاح است . صد رحمت به جاده های فرعی و دور افتاده ایران ! بخصوص که از هر چند کیلومتر به یک ایست بازرسی می رسیم و کندی حرکت .

اگر خدا بخواهد اذان مغرب در نجف اشرف هستیم . خدایا ! نمی توانم باور کنم که تا چند ساعت دیگر در حرم حیدر کرار خواهم بود .

***

در تاریکی رسیدیم نجف و درست روبروی وادی السلام در هتل کوچک و تازه ساز مستقر شدیم . هتل در اختیار کاروان ماست. در تقسیم بندی اتاقها مشکلی پیش آمد و رئیس کاروان برای راحتی یکی از همراهان که خانمی بهمراه شوهر و برادرش بود مجبور شد اتاقهای ما را از هم جدا کند که باعث دلخوری پدر بزرگوار شد.

شام خوردیم و غسل زیارت کردیم رفتیم زیارت مولا ...

تا حرم از سه سیطره ( ایست بازرسی ) گذشتیم .

از حرم مولا فقط می توانم به یک مورد اشاره کنم : با اینکه ایرانیان در حال توسعه حرم هستند و با اینکه حرم از نظر فضا بسیار محدودتر از حرم حضرت امام رضا (ع) می باشد ولی چه ابهتی دارد این حرم شریف ...

سینه ستبر !!!