بنام خدا

این گزارش بطور لحظه به لحظه در اتوبوس به نگارش درآمده و بعلت ثبت در تلفن همراه سعی شده تا گزیده گویی شود. سعی ام بر این است که این مطالب یادگار باشد تا شاید بعد از سالها خواندنش برای خودم یادآور روزهای بیاد ماندنی باشد.

***

ساعت ٩ صبح با کمی تاخیر بعلت تاخیر یکی از زائرین که از شمال می آمد از میدان آزادی حرکت کردیم . وضع اتوبوس خوب است  و مسافرین همگی آرام و شاید هم کمی متفکرند. رئیس کاروان آقای کرامتی خود را معرفی و بعضی موارد لازم و امنیتی را متذکر شد . نقشه سفر را ترسیم کرد و بعد هم مداح کاروان مجلس را دست گرفت که از همین اول کار زائران را در " جو " زیارت قرار دهد.

بنده خدا همین الان مشغول است ولی بیشتر بنظرم موجودی شبیه "پرده خوان" و " نقال " است تا مداح!

با خیلی ها هنوز خداحافظی نکرده ام امیدوارم خط راه بدهد تا تماسی حاصل و حلالیت بطلبم.

***

 


عصر بخیر ! همین الان از کنار بیستون گذشتیم . اولین بار است که این کوه زیبا و صخره ای را می بینم. چقدر زیبا و چشم نواز است . واقعا بنظر می رسد که این کوه را "فرهاد" تراشیده است.

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد!

هر چقدر فکر می کنم مصرع اولش یادم نمی آید... هر چند حافظه خیلی بدی دارم ولی انتظار نداشتم اینقدرها هم ... بعله!

***

همین الان وارد جاده ای شدیم که تابلوی سبز رنگ "کربلا" در ابتدای آن جلب توجه می کرد . چه هیجانی داشت دیدن این تابلو . اینکه چقدر راه مانده معلوم نیست اما اگر رو به کربلا نمی رفتیم و به این تابلو می رسیدم قطعا در پای این تابلو میخکوب می شدم.

***

 رئیس کاروان با صدای خوش مشغول گفتن اذان مغرب است. در گردنه حسن آباد که دیگر امروزه همه آنرا گردنه مرصاد می نامند هستیم . چقدر برای دیدن این گردنه زیبا لحظه شماری کردم و حیف که اکنون در گرگ و میش هوا بدون معطلی از آن می گذرم . هنوز بعضی از آثار جنگ مرصاد باقی مانده است . آثاری که باعث شوق و شعف می شد. تار و مار منافقین وطن فروش در این خطه اتفاق افتاده است. در حالیکه همگی برای شهدای جنگ و بخصوص عملیات مرصاد فاتحه ای نثار می کنیم به این فکر می کنم که بخصوص شهدای جنگ مرصاد در روزهای آخر جنگ آبروی اسلام و ایران را خریدند.

نثار روح شهید صیاد هم فاتحه ای می خوانم. این مرد بزرگی که از ابتدای جنگ زحمت جنگ را کشید تا انتها و "شهادت" تقدیر و هدیه خداست به مجاهدین و اگر خدا "شهادت" را نصیبش نمی کرد جای شک در عدالتش را باقی می گذاشت.

***

ساعت ١٠ شب است و هنوز به سمت مهران در حرکتیم. گاهی وضعیت جاده آنقدر عالی است که تصمیم میگیرم عید سال بعد به این خطه سری بزنم و البته گاهی هم جاده آنقدر تاریک و ساکت و بدون وسیله نقلیه می شود که یاد جاده های مناطق جنگی زمان جنگ را زنده می کند. 

قرار است شب را در مهران بمانیم . جی پی اس موبایل را روشن کرده ام . راننده ناقلا دارد ما را از یک مسیر فرعی که نزدیکتر است به سمت مهران می برد و علت تاریکی جاده هم همین است . خواستم اعتراضی کنم ولی با نزدیک شدن به مهران منصرف می شوم...

الان که این مطالب را می نویسم خانمی از زائران که بار چندمش است دارد نکات ایمنی در خصوص برخورد آمریکاییهای نقطه مرزی را برای همسرم توجیه می کند تا به پسر بزرگم میثم حالی کند که چنانچه انها خواستند او را برای بازجویی یا اسکن مردمک چشم ببرند نترسد و امتناع نکند.  مشکلی پیش نمی آید .

میثم  در جریان گفتگو قرار گرفته بود . جواب او به مادرش باعث افتخارم شد :

- ترس چی ؟ راه امام حسین بی مشقت که نمی شود مادر من ! قبل از حرکت غسل شهادت کرده ام.

بدون اینکه به روی خودم بیاورم  در دل تحسینش کردم . این سفر و این زیارت گویا مخصوص میثم بود و ما طفیلی ایم . فکر می کردم من او را می برم زیارت . ظاهرا پرچمدار اوست .

 خدایا چقدر دلتنگ بارگاه میثم تمارم!

ادامه دارد...