راسته که ميگن : کوه به کوه نمی رسه ادم به ادم می رسه .
ادم بايد تو اين دنيای فانی چه چيزهايی که نبينه !
روزی بود و روزگاری . در سالهای جنگ ؛ زمانی که يک شاگرد دبيرستانی بودم يک دوست صميمی داشتم که با هم خيلی صميمی بوديم . تنها کسی که به منزلشان می رفتم و او هم به منزل ما می امد و اين در دنيای دوستی من خيلی نادر بود .
من و اسفنديار خيلی باهم دوست بوديم . خيلی .
من و اسفنديار هميشه باهم بوديم . هميشه .
اما ...
متاسفانه دوستی مان صميميتر شد . و اين صميميت باعث شد تا از اسرار هم سر در اوريم !
برادر اسفنديار يک منافق( وابسته به منافقین خلق ) بود و بنا به قول اسفنديار در فرانسه درس می خواند و در روحيه و افکار و عقيده اسفنديار تاثير زيادی داشت .
من هم عاشق سينه چاک امام ( هنوز هم افتخارم همين عشق است ).
کم کم بحث های سياسی ميان من و اسفنديار شدت گرفت ولی بخاطر احساساتی که نسبت به برادرش داشت به او اجازه نمی داد که حقيقت را بپذيرد و اين بحثها بی نتيجه بود .
با وجود اين دوستی ما ادامه داشت و هرگز به دشمنی مبدل نشد تا اينکه روزی از روزها بحث ما در يکی از پارکها تا نصف شب طول کشيد ( خير سرمان می رفتيم در پارک درس بخوانيم ) و در نهايت کار بجايی رسيد که می خواستيم همديگر را بکشيم...
حرمت دوستی اجازه دشمنی نداد و ناچار برای حفظ حرمت نان و نمک تصميم گرفتيم تا به دوستی مان خاتمه دهيم .
سالها گذشت و بعدها از منبع موثقی شنيدم که برادرش در عمليات مرصاد به درک واصل شده و ...
اين راز اسفنديار را هم بگور دلم سپردم و هرگز به کسی لو ندادم .

سالها گذشت .
روزی از دانشگاه ... بيرون امدم و او را در لباس کار يکی از شرکتهای مهندسی طرح فاضلاب تهران ديدم که در ان محل مشغول بکار بود . چشم در چشم هم دوختيم و چه ميشد کرد سالها با هم رفاقت کرده بوديم و خاطرات شيرينی از دوران نوجوانی باهم داشتيم .پس اغوش گشوديم و از حال و احوال هم پرسيديم . او نيز مثل من از دانشگاه فارغ التحصیل و اهل خانه و زندگی و اهل و عيال شده بود .
از برادرش هيچ نپرسيدم و گذشته ها را برويش نياوردم و باز هم بدون اينکه ادرسی از هم بگيريم درست مثل سالهای پيش از هم جدا شديم و ديگر هرگز او را نديدم تا همين امروز .

امروز گذرم به بهشت زهرا افتاد . از جمع دوستان دور شدم و مشغول خواندن شعرهای رور قبر اموات بودم که ناگاه بر جای خشکم زد ...
درست روی قبری ايستاده بودم که اسم اسفنديار ... برويش نقش بسته بود و تصوير کنده کاری شده اش بروی سنگ قبر به من زل زده بود .
بارديگر به هم رسيده بوديم . گفتنی ها را برایش گفتم و فاتحه ای ...
ولی ايکاش ...
خدا از گناهانش بگذرد و او را ببخشد و بيامرزد . امين