بنام خدا

به عقیده دوستان دنیای واقعی حقیر "نه خود به آدمیزاد رفته ام و نه بیماری هایی که هر از چند گاهی دچارش می شود" .

داستان یکی از این بیماری ها را قبلاً بطور خلاصه در همین وبلاگ اورده ام ولی آنچه باعث شد تا داستان یکی دیگر از بیماریها را در اینجا بیاورم تاکید یکی از همین دوستان بود که مجبورم کرد تا دست به قلم (البته دیگر باید گفت دست به کیبرد) ببرم.

سعی خواهم کرد خلاصه نویسی کنم ولی قطعاً سریالی خواهد بود.

***

چند سال بود که در یکی از واحد های سازمان مشغول به خدمت بودم که حدود 16 نفر کارمند داشت و من فلک زده هر وقت می خواستم مرخصی بروم بقیه هم یادشان می افتاد که باید مرخصی بروند و از بس که بنده فداکار و از خود گذشته بودم و ایثار جزو لاینفک مرامم بود (کمی هم از خودم دفاع کنم خوب !) سرم بی کلاه می ماند و غرولند های حضرت هیولا (یا همان همسر محترمه) که پوسیدیم از بس در این چاردیواری ماندیم و از سوی این صدا و سیما ارشاد شدیم و ...

 


ماه شهریور که اجلال نزول فرمود درست وسط کار و شلوغی محل کار و در حضور کلی ارباب رجوع بلند شدم و سینه ای صاف کردم و خطاب به همه همکاران خیلی رسمی اعلام کردم :

- همکاران محترم توجه فرمایید. دو ماه از تابستان گذشت و ماه سوم هم  رسید و هیچ کدامتان مرخصی نرفته اید و درخواست مرخصی هم نکرده اید . بنده می خواهم مرخصی بروم . هر کسی می خواهد در فرصت باقیمانده مرخصی برود اقدام کند تا بنده هم بتوانم در زمانی که هیچ طالبی ندارد مرخصی درخواست کنم . خلاصه اقدام کنید . فردا که من تقاضای مرخصی کردم " دل درد" نگیرید ها !

همکاران محترم و محترمه که از جسارت بنده غیرتی شده بودند همگی برگه درخواست مرخصی پر کردند و به روسای مربوطه تحویل دادند و روسا هم به رئیس کل ارائه کرد.

جای خالی 10 روز آخر اسفند بود و بنده هم در خواستم را برای 10  روز اخر اسفند و 4 روز اول مهر تکمیل و به رئیسم تحویل دادم.

رئیسم و رئیس کل که از این حرکت زشت (!) بنده بشدت ناراحت بودند و این حرکت را در جهت تحریک همکاران به ترک محل کار قلمداد کرده بودند بنده را احضار کردند :

- آقای ... بهتر است شما بجای دو هفته مرخصی از یک هفته استفاده کنید و یک هفته هم در آذر ماه یا دی ماه استفاده کنید.

- بنده حدود 6-7 ماه مرخصی ذخیره دارم . این دو هفته را استفاده می کنم . چشم در آذرماه و دیماه و هر ماه دیگری هم شما بفرمایید استفاده خواهم کرد . حتماً...

رئیس کل که بشدت از دستم عصبانی بود و قبلاً هم چندین بار با هم اصطکاک داشتیم ضمن موافقت با مرخصی بنده محل کار را ترک کرد. برایم روشن بود که به اتاق رئیسش تشریف برد تا بقولی "زیرآب " بنده را بزند. دیگر قابل گذشت نبود و باید کارم را یکسره می کرد.

ساعتی بعد یکی از همکاران محترمه در اداره کل مدیریت به همکار محترمه واحد ما زنگ زد و خلاصه ماوقع را اطلاع داد و پیغام که فلانی آرام باش و پا روی دم رئیست نگذار که بد آشی برایت پخته ... اتهام بنده دعوت همکاران به تمرد و شورش در محل کار!!!

ادامه دارد...

راستی نگید که این مسائل چه ربطی به مریضی داشت . هر چند این هم نوعی "مرض" هست ولی رابطه اش را بعداً بیان خواهم کرد.

یا علی مدد.