بنام دوست

الهی من ندانم ، تو آنی که خود دانی.

نه از خودش خوشم می آمد و نه از پدرش! پدرش را آخرین بار در ختم پدرش دیده بودم. وقتی خامه شیر داغ از سبیلهای آویخته اش آویزان شد ... دیگر نه او را دیدم و نه هرگز توانستم شیر داغ بخورم!

عمویش او  را آورده بود پیش "پدر" تا راهی جلوی پایش بگذارد و به راه آوردش.

- برادر مرحومم که درویش بود و "علی اللهی" . ولی این پسرش یک روز مسیحی است روز دیگر سنی و روزی هم به دین آبا و اجدادی در می آید و زرتشتی می شود . علی اللهی گری و شیطان پرستی و بودایی را هم تجربه کرده است و ...

پدر که فکر میکرد "دایره المعارف ادیان" را مجانی بدست آورده است شروع کرد به جمع اوری اطلاعات در خصوص ادیان و هنوز ساعتی نگذشته نا امید از کسب اطلاعات رو به  عمو گفت :

- بنده و امثال بنده چه خدمتی به اسلام و تشیع کرده ایم که بخواهیم این پسر را به اسلام دعوت کنیم.

و رو به پسر گفت :

- به ادیانی که تا بحال درآمده ای چه خدمتی کرده ای ؟

- هیچ ...

- برو و به هر دینی که فکر می کنی باعث می شود به بشریت "خدمت" بکنی و مفید واقع شوی ، دل ببند.

و پسر که گویی برای یک جر و بحث حسابی خود را آماده کرده بود ، جا خورد .

عموی پسرک با حیرت منزل ما را ترک کرد تا اینکه عیدی برای بازدید به دیدن "پدر" آمد. می گفت که پسرک از همانروز احساس خود بزرگ بینی اش را از دست داده و ...

الهی من به خود راه بجایی نبرم . دستم گیر.